eitaa logo
Íncomparable
210 دنبال‌کننده
28 عکس
2 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هر هفته، دستم قلم را می‌گیرد برای شوالیه‌ی شجاعم درحالی که بند بند قلبم تو را صدا می‌زند، حتی اگر بدانم که دیگر صدایم به گوش تو نمی‌رسد باز هم می‌نويسم که شاید مرگت یک شوخی باشد و هنوز نفس بکشی. تو رفته‌ای و این را می‌دانم اما باورش برایم سخت است ، اما نوشتن برایت، تنها راهی است که می‌توانم زنده بمانم، که می‌توانم عشقم را نفس بکشم و نگذارم محو شود.هر نامه مثل پلی است میان خاطراتمان و سکوتی که تو را گرفته است. گاهی فکر می‌کنم اگر بازگردی، حتی برای یک لحظه، همه‌ی این کلمات ارزش خواهند داشت. اما حتی اگر هرگز برنگردی، این نامه‌ها را می‌نویسم. مینویسم همچون شوالیه وفاداری که جانش را فدا کند وفاداری‌اش از بین نمی‌رود برای خودم ، برای روح تو ، برای عشقی که فراتر از زمان و مرگ است مینویسم. من هر هفته خواهم نوشت، هر هفته به تو خواهم گفت که هنوز عاشقت هستم، هنوز چشم به راهت دارم، و هنوز تو را مثل همان روز اول، با تمام وجودم دوست دارم. حتی اگر این آخرین نامه من باشد، بدان که عشق ما هیچ‌گاه نمی‌میرد. این تنها روش من برای نگه داشتن توست، برای حفظ نور تو در دل تاریک من. @JOnOn_R
همیشه فکر می‌کردم اگر سکوت کنم، شاید همه چیز بهتر باشد، شاید کسی من را درک کند . اما حالا که آخرین کلماتم را می‌نویسم می‌بینم سکوت من فقط بار غم را سنگین‌تر کرد آنقدر که حال نیز تحملش سخت است چیزهایی در دل داشتم که هیچ‌وقت نگفتم اما حال به قلم مینگارم که چقدر می‌ترسیدم، چقدر دوست داشتم ، و چقدر از خودم خجالت کشیدم . هر کلمه‌ای که نگفتم ، مثل سنگی بود که روی قلبم گذاشته بودند و هیچ‌کس جز من آن را حس نکرد. بارها خواستم حرف بزنم ، بارها خواستم اعتراف کنم ، اما ترس و غرور ، زبانم را بست . و حالا می‌بینم که هر سکوت ، فاصله‌ای بی‌انتها ساخت ، فاصله‌ای که هیچ جایی برای برگشت باقی نگذاشت . شاید اگر جرئت می‌کردم و می‌گفتم ، دنیا کمی روشن‌تر بود . شاید اگر باور می‌کردم که صدایم ارزش شنیدن دارد ، حالا این‌قدر غمگین نبودم . شاید می‌توانستم بگویم که تو برای من مهم بودی ، که هر لبخندت، هر نگاهت ، هر کلمه‌ی ساده‌ات برایم گوهری بود در دل روزهای تاریک. اما من همه‌ی این‌ها را در سکوت نگه داشتم. هر احساس ، هر ترس، هر عشق و هر درد، تنها با من ماند. و اکنون، در آخرین لحظه‌هاذ، تنها می‌توانم آن‌ها را روی کاغذ بیاورم، حتی اگر هیچ‌کس نخواندشان . این نامه ، آخرین جایی است که حرف‌هایم به آرامش می‌رسند. اگر کسی این کلمات را بخواند، بداند که گاهی سکوت، سنگین‌ترین چیز در جهان است و نگفته‌ها، زخم‌های خاموش دل‌اند که هیچ‌گاه دیده نمی‌شوند و حتی این سکوت می‌تواند تیز تر از هرخنجری باشد . اما می‌خواهم باور داشته باشم که شاید در همین سکوت، عشق و حقیقت من، به نحوی، هنوز زندگی دارد. https://eitaa.com/joinchat/3410035625C5696a14e74
ای عشق نخستین و پاکم ، ای که برای اولین بار قلبم را به تپش واداشتی ، این آخرین کلماتم را با تمام وجودم برایت می‌نویسم به امید آنکه به دستت برسد . هر نگاهت، هر لبخندت، حتی سکوتت، برای من نوری بود که در تاریکی روزهای سردم می‌درخشید و قلب یخی‌ام را ذوب میکرد.اما من هیچ‌گاه نتوانستم این نور و گرما را به زبان بیاورم. همه‌ی حرف‌هایم، همه‌ی ترس‌ها و عاشقی‌هایم، در دل مانده‌اند و اکنون سنگینی‌شان را روی شانه‌هایم حس می‌کنم. چقدر دلم می‌خواست تو را ببینم ، چقدر می‌خواستم دستت را بگیرم و بگویم که تو برایم یعنی همه‌ی جهان، اما هر بار تعلل، فاصله‌ای بیشتر بین ما ساخت. اکنون می‌دانم که هر کلمه‌ای که نگفتم، زخمی بود بر دل خودم، زخمی که چرکین شد و دردناک تو رفتی، یا شاید مسیرهای سرنوشت ما را جدا کرد، اما هر لحظه‌ی زندگی‌ام هنوز پر از توست. عشقم به تو مثل اولین برف زمستان، پاک و سرد و تازه است، و ردپای آن تا ابد بر قلبم باقی خواهد ماند. گاهی دلم می‌خواهد فریاد بزنم، حتی اگر کسی نشنود، حتی اگر هیچ‌کس باور نکند که چقدر دوستت داشتم. این نامه، تنها راه من برای رهایی از بار غم و عشق است، تنها وسیله‌ای که می‌توانم تو را دوباره در آغوش بگیرم، حتی اگر فقط در خیال و خاطره باشد. اگر این آخرین کلمات من باشند، بدان که عشقی که تو بر قلب من گذاشتی، هیچ‌گاه نمی‌میرد. تو همیشه با من خواهی بود، در هر لبخند، هر نگاه و هر سکوتی که از زندگی‌ام عبور می‌کند. حتی اگر هیچ‌گاه نشنوی، حتی اگر هیچ‌گاه ندانی، من عاشقت هستم، تا آخرین نفس، تا آخرین لحظه‌ی زندگی‌ام. @OhMyGodness
تمام عمرم را در انتظار گذراندم؛ انتظاری که نه با آمدن تو پایان یافت و نه با رفتنت انتظار برای شنیدن صدایی که هرگز بازنگشت. انتظار برای دیدن نگاهی که سال‌هاست در خاطره‌ها یخ بسته است.هر روز ، لحظه‌ها را شمردم . هر شب ، بی‌صدا با ستاره‌ها سخن گفتم و از آن‌ها پرسیدم : آیا روزی او برمی‌گردد؟ اما پاسخی نیامد. فقط سکوت، فقط همان انتظار بی‌انتها ، همان که شبیه دو خط موازی است که هیچ گاه بهم نمی‌رسند همانقدر طولانی و نامتناهی . من می‌دانستم شاید هرگز نرسی ، اما امید، ریشه‌ای است که از جانم جدا نمی‌شود. من حتی در آخرین لحظه، هنوز منتظر تو هستم؛ منتظر معجزه‌ای که هرگز رخ نداد ، انتظار من یک زندان نبود، یک پرستش بود . پرستش خاطره‌ی تو ، پرستش نوری که در تاریکی‌ها مرا زنده نگه داشت. شاید هیچ‌کس نفهمد ، اما من با همین انتظار نفس کشیدم ، و حالا با همین انتظار از دنیا می‌روم. پس اگر روزی کسی این نامه را بخواند، بداند که من نرفتم؛ من فقط در انتظاری جاودانه ماندم . جاودانه برای تو. https://eitaa.com/desultory1
چه دنیای عجیبی بود ، پر از صدا ، پر از رنگ پر از آدم‌ها ، و در نهایت ، همه‌چیز خالی. من آمدم ، زندگی کردم ، خندیدم ، گریه کردم ، دوست داشتم ، جنگیدم. اما حالا که می‌خواهم بروم ، می‌بینم هیچ‌چیز جز سایه‌ای گذرا باقی نمانده است. هر آنچه برایش جنگیدم، فرو ریخت. هر چیزی که به آن دل بستم، غبار شد. حتی خاطراتم، همان لحظه که خواستم نگه‌شان دارم، مثل دود در هوا محو شدند. زندگی شبیه خوابی کوتاه بود، خوابی پر از تلاطم و بی‌معنا. گاهی فکر می‌کنم شاید همه‌چیز یک شوخی تلخ بود؛ تولد، امید، عشق، حتی رنج‌هایم و حالا، آخر کار، فقط سکوتی بی‌انتها مانده می‌دانم که کسی این کلمات را خواهد خواند، اما چه فرقی می‌کند؟ من رفتم، و تو هم روزی خواهی رفت. همه می‌رویم. هیچ چیز باقی نمی‌ماند جز همین حس پوچی که چون سایه، همه‌ی ما را دنبال می‌کند. پس بگذار این نامه، نه وصیت باشد، نه فریاد. تنها اعترافی باشد از انسانی کوچک که فهمید، در پایان، همه‌ی این جهان، جز سراب و تکرار و هیچ، چیزی نبود https://eitaa.com/Hawthorne
باران با سماجتی خسته‌نشدنی به شیشه‌های بلند دفتر می‌کوبید؛ انگار می‌خواست چیزی را یادآوری کند که من تمام روز از آن فرار کرده بودم. چراغ‌های خیابان، در انعکاس زمین خیس، کش می‌آمدند و می‌شکستند؛ درست مثل فکرهای من که دیگر شکل واحدی نداشتند. در ذهنم، همه‌چیز با نظمی بی‌رحم کنار هم چیده شده بود؛مثل یک صفحه‌ی شطرنج که مهره‌هایش از پیش سرنوشت خودشان را می‌دانند.حرکت‌ها، واکنش‌ها، احتمال‌ها من همه‌چیز را دیده بودم، جز آن چیزی که دلم می‌خواست. دلم نمی‌خواست این‌طور شود. دلم نمی‌خواست پایانِ من، به رفتن گره بخورد. دلم نمی‌خواست روزی برسد که نبودنم، منطقی‌ترین تصمیم باشد.اما بعضی وقت‌ها زندگی، از ما شجاعت ماندن نمی‌خواهد؛ شجاعت کنار رفتن را می‌طلبد. من برای نقشه‌ای بزرگ‌تر فدا می‌شوم.نه از روی ضعف، نه از سر خستگی . از روی دوست‌داشتن.من خودم را کنار می‌کشم، تا تو عزیزترین آدم زندگی‌ام حالت خوب باشد. تا سنگینی بودن من، مانعی در راه آینده‌ات نشود. این نامه را می‌نویسم نه برای اینکه بمانی، نه برای اینکه برگردی،فقط برای اینکه یک روز شاید خیلی دور بدانی من نرفتم چون دوستت نداشتم.رفتم چون دوستت داشتم،آن‌قدر که حاضر شدم سهم خودم را از تو حذف کنم. تنها چیزی که من را از تو جدا کرد، آینده‌ات بود.دانستن این حقیقت تلخ که اگر من بروم، راه تو هموارتر می‌شود،نفست آزادتر می‌شود، و رؤیاهایت بی‌ملاحظه‌تر رشد می‌کنند. اگر روزی این نامه را خواندی،امیدوارم آن‌قدر جلو رفته باشی که نبودن من، فقط یک خط محو در گذشته‌ات باشد.امیدوارم به جایی رسیده باشی که از دور،بی‌آنکه صدایم را بشنوی،بی‌آنکه نامم را به زبان بیاوری،بتوانم به تو افتخار کنم. و اگر لحظه‌ای فقط یک لحظه به من فکر کردی،بدان که من،در سکوت همین شب‌های بارانی با تموم وجود دوست داشتم https://eitaa.com/sok2oot
هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یک لحظه‌ی ساده بتواند این‌قدر عمیق باشد. به پیام‌هایش نگاه می‌کردم؛ همیشه کوتاه، منطقی و حساب‌شده بودند، بی‌حاشیه، درست شبیه خودمان. اما حالا روی صفحه‌ی گوشی جمله‌ای نشسته بود که سال‌ها در ذهنم، لابه‌لای محاسبات و برنامه‌های دقیق، جایی کوچک داشت و با این‌حال پررنگ‌تر از هر تصمیمی می‌درخشید: «می‌خوام ببینمت، چون دلم پیش تو آرومه.» همین یک جمله کافی بود. نه اغراق داشت، نه وعده، فقط اعترافی ساده که وزنش از هزار حرف بیشتر بود. این نامه را می‌نویسم چون می‌دانم وقتی از پیشت برگردم، دیگر قرار نیست همدیگر را ببینیم. دیگر قرار نیست پیام‌هایت ناگهانی برسند و لبخند نرمی روی لب‌هایم بنشانند. دیگر قرار نیست اسم تو میان شلوغی روزهایم دلیلی برای مکث باشد. نه چون نخواستیم، بلکه چون من دیگر نیستم. و راستش را بخواهی، امیدوارم نبودنم فرقی در زندگی‌ات ایجاد نکند. امیدوارم زندگی آن‌قدر بی‌وقفه جلو برود که تا خورشید دو سه بار غروب کند و دیگر یادت نیاید کسی به اسم من، جایی در روزهایت وجود داشته. می‌دانم این طبیعی‌ست؛ آدم‌ها می‌آیند، عبور می‌کنند و حافظه برای دوام آوردن، ناچار است ساده کند. اما هرچه که شد، می‌خواهم بدانی من خیلی دوستت داشتم. دوست‌داشتنی آرام، بی‌ادعا و بی‌اصرار. دوست‌داشتنی که فریاد نمی‌زد، اما عمیق بود. امیدوارم من را به‌خاطر کاری که کردم ببخشی؛ نه لزوماً تأییدم کنی، فقط درکم کنی. بعضی رفتن‌ها از ماندن صادقانه‌ترند. و حالا، در این شب تار، باز منم و ستاره و قصه‌ای که انگار قرار نبود به پایان برسد. باز من و ستاره و این شب تار،باز دوباره قصه‌ی یار،قصه‌ی عشق دوتا ماهی تو آب،قصه‌ی دزدای دریایی تو خواب. https://eitaa.com/joinchat/1554842677C694e55de86
من تمام عمرم را شنا کردم ، در دریایی که نامش زندگی بود. هر بار که نفس گرفتم موجی سهمگین‌تر از پیش بر سرم فرود آمد. دست و پا زدم، جنگیدم، امیدوار شدم، اما هر چه بیشتر شنا کردم، بیشتر در عمق تاریکی فرو رفتم.در آغاز، نور بود ، رویاهایم چون فانوس‌هایی در افق می‌درخشیدند. اما هرچه جلوتر رفتم، فانوس‌ها خاموش شدند، صداها محو شدند، و من ماندم با ظلمتی بی‌انتها. گاهی خیال می‌کردم دستی از دل تاریکی بیرون می‌آید و مرا نجات می‌دهد، اما آن دست، تنها خیال من بود. که آن هم نجات دهنده نبود بلکه بیشتر مرا خفه میکرد زندگی مرا بلعید؛ با زرق و برقش، با وعده‌های دروغینش، با شادی‌های زودگذری که مثل حباب روی آب ترکیدند. و من آرام‌آرام در این اقیانوس فرو رفتم، تا جایی که حتی خودم را هم گم کردم. اگر این نامه آخرین کلام من باشد،بگذارید بگویم: زندگی همیشه آن‌طور که وانمود می‌کند، روشن و زیبا نیست . در دلش تاریکی‌هایی هست که می‌تواند انسان را در خود غرق کند ، بی‌آنکه فریادش شنیده شود. من در این تاریکی گم شدم ، شاید روزی کسی فانوسی به دست بگیرد و راهی بیابد، اما من دیگر توان شنا کردن ندارم. این آخرین نگاه من است از اعماق. @Uto_pia
این نامه را در ساعتی می‌نویسم که شهر خوابیده است.چچنه از آن خواب‌های آرام؛ از آن خواب‌هایی که فقط صداها را خاموش می‌کند، نه فکرها را. پنجره نیمه‌باز است و هوا بوی باران مانده روی آسفالت را می‌دهد. همیشه فکر می‌کردم بعضی بوها آدم را به خانه برمی‌گردانند، اما این یکی فقط مرا به یاد راه‌هایی می‌اندازد که رفته نشدند. اگر این نوشته روزی به دستت رسید، بدان که من پیش از نوشتنش، مدت‌ها با کلمات جنگیده‌ام. بعضی حرف‌ها آن‌قدر سنگین‌اند که زبان از حملشان سر باز می‌زند. بعضی حقیقت‌ها هم آن‌قدر آرام‌اند که فقط روی کاغذ می‌شود دیدشان. من زندگی را ساده شروع کردم. با امیدهایی که بزرگ‌تر از من بودند و رویاهایی که خیال می‌کردم با کمی سماجت، رام می‌شوند. سال‌ها گذشت و من یاد گرفتم چگونه دوام بیاورم؛ چگونه لبخند بزنم وقتی چیزی برای لبخند نبود؛ چگونه ادامه بدهم وقتی «ادامه دادن» خودش یک وظیفه‌ی فرساینده شده بود. هیچ‌کس نفهمید این دوام آوردن، چه‌قدر از من کم کرد. جهان، در ظاهر، مهربان بود. چراغ‌ها روشن می‌شدند، آدم‌ها می‌آمدند و می‌رفتند، و روزها به شکلی منظم شب می‌شدند. اما زیر این نظم، ترک‌های عمیقی بود که فقط بعضی آدم‌ها می‌دیدند. من یکی از همان‌ها بودم؛ کسی که صداها را دیرتر خاموش می‌کرد و تاریکی را زودتر می‌فهمید. دوست داشتن را بلد بودم، اما بلد نبودم چطور نجات پیدا کنم. هر بار که به چیزی یا کسی دل بستم، بیشتر فهمیدم بعضی پیوندها برای ماندن ساخته نشده‌اند؛ فقط می‌آیند تا نشان بدهند قلب هنوز کار می‌کند. اگر ردّی از من در خاطره‌هایت ماند، امیدوارم همین باشد: نشانه‌ای کوچک از این‌که دوست داشتن، حتی وقتی ناتمام است، واقعی‌ست این نامه اعتراف نیست، دفاع هم نیست. فقط ثبتِ یک عبور است. من به جایی می‌روم که نامش را نمی‌دانم، نه از روی شجاعت، نه از سر ترس؛ از فرسودگیِ طولانیِ کسی که زیاد فهمیده و کم گفته است. شاید بعضی آدم‌ها برای ماندن ساخته نشده‌اند؛ نه به این خاطر که ضعیف‌اند، بلکه چون بارِ دیدن را بیش از حد به دوش کشیده‌اند. اگر روزی به نبودنم فکر کردی، دنبال علت نگرد. علت‌ها همیشه ساده‌تر از حقیقت‌اند. حقیقت این است که من مدت‌ها پیش، در سکوت، شروع به کم‌رنگ شدن کردم و حالا فقط این چند صفحه مانده تا ثابت کند زمانی، کسی این‌جا نفس می‌کشیده است. به زندگی سخت نگیر. اگر توانستی، فانوسی روشن نگه دار ، نه برای من، برای خودت. بعضی راه‌ها با نورِ کم هم پیدا می‌شوند، اگر کسی باشد که باور کند تاریکی، تمام ماجرا نیست. این، آخرین چیزی‌ست که از من مانده. https://eitaa.com/joinchat/856163506C5a3da56d06
این نامه را از اتاقی می‌نویسم که دیگر به من تعلق ندارد. دیوارهایش پر از ساعت است؛ ساعت‌هایی که هیچ‌کدام زمان یکسانی را نشان نمی‌دهند. بعضی عقب مانده‌اند، بعضی جلو، و یکی‌شان سال‌هاست ایستاده. صاحب‌خانه می‌گفت خراب است، اما من فکر می‌کنم فقط تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد. گاهی آدم‌ها هم همین کار را می‌کنند؛ نه از سر لجبازی، فقط از خستگی.تمام عمرم فکر می‌کردم اگر نقشه‌ی درستی داشته باشم، اگر قدم‌ها حساب‌شده باشند، زندگی هم راه می‌آید. سال‌ها صرف اندازه‌گیری کردم: فاصله‌ها، احتمال‌ها، ضرر و فایده‌ها. یاد گرفتم چگونه حرف نزنم، چگونه احساساتم را تا بزنم و در جیب‌های امن پنهان کنم. نتیجه‌اش این شد که همه‌چیز دقیق بود، جز خودم. در این شهر، هر روز از کنار آدم‌هایی رد می‌شدم که شبیه مقصد بودند، نه هم‌مسیر. لبخند می‌زدند، می‌دویدند، می‌ساختند، و من تماشایشان می‌کردم؛ مثل کسی که پشت شیشه‌ی قطار ایستاده و حرکت را می‌بیند، اما تکان نمی‌خورد. هیچ‌کس نمی‌فهمید ایستادن هم می‌تواند این‌قدر فرساینده باشد. یک‌بار، فقط یک‌بار، فکر کردم شاید بشود همه‌چیز را عوض کرد. نشانه‌ها کوچک بودند صدایی آشنا در شلوغی، نوری کوتاه در انتهای کوچه‌ای باریک، یا جمله‌ای که بی‌دلیل به دل می‌نشست. اما نشانه‌ها اگر به راه نرسند، به حسرت تبدیل می‌شوند. من نشانه‌های زیادی جمع کردم، راهی نه. این نامه را می‌گذارم تا اگر کسی بعدا آن را پیدا کرد ، بداند من از کجا آمده‌ام. من از جایی می‌آیم که آدم‌ها زیاد قوی به نظر می‌رسند و کم شنیده می‌شوند. جایی که ادامه دادن، فضیلت است وقتی دیگر معنایی ندارد. من یاد گرفتم چطور وزن روزها را تحمل کنم، اما کسی به من یاد نداد کی باید زمین گذاشت. اگر اسمم را به خاطر آوردی، لازم نیست چیزی به آن اضافه کنی. من نه قهرمان بودم، نه قربانی؛ فقط انسانی که بیش از حد مکث کرد. اگر ردی از من ماند، بگذار شبیه یادداشت کوچکی باشد در حاشیه‌ی یک کتاب قدیمی: نه مهم، نه بی‌اهمیت فقط صادق. می‌گویند هر کس جایی در این جهان دارد. شاید جای من همین چند خط باشد؛ میان کاغذی که بوی زمان گرفته و دستی که دیگر عجله‌ای برای نوشتن ندارد. من این‌جا مکث می‌کنم، نه برای پایان، نه برای آغاز؛ برای اینکه بعضی قصه‌ها فقط باید روایت شوند تا سبک شوند. اگر روزی از این اتاق گذشتی و دیدی ساعت‌ها هنوز هر کدام زمان خودشان را می‌گویند، تعجب نکن. بعضی چیزها قرار نیست هماهنگ شوند. همین ناهماهنگی‌هاست که ثابت می‌کند ما واقعی بوده‌ایم. این، آن چیزی‌ست که از من مانده داستانی ناتمام،اتاقی پر از ساعت،و نامه‌ای که فقط می‌خواست گفته شود. https://eitaa.com/furough
این نامه را کنار جاده می‌نویسم؛جایی که آسفالت، باریک و خسته، در مه گم می‌شود و تابلوهای راهنما دیگر مطمئن نیستند. ماشین خاموش است، اما موتور هنوز گرم. انگار خودش هم نمی‌داند قرار است بماند یا برود. باد، گرد و خاک را آرام روی شیشه می‌نشاند و من برای اولین‌بار عجله‌ای ندارم که پاکش کنم. تمام عمرم در راه بودم. نه همیشه با چمدان، نه همیشه با مقصد. بیشتر وقت‌ها فقط می‌رفتم چون ایستادن سخت‌تر بود. جاده‌ها شبیه هم‌اند، اما هر کدام چیز تازه‌ای از آدم می‌گیرند. من در هر پیچ، چیزی جا گذاشتم؛ یک باور، یک امید، یک نسخه‌ی ساده‌تر از خودم. آخرش فهمیدم سبک شدن همیشه به معنای آزاد شدن نیست. یادم هست روزهایی را که حرکت هیجان داشت. نقشه پهن می‌کردم، مسیرها را علامت می‌زدم و خیال می‌کردم اگر دقیق باشم، گم نمی‌شوم. اما جاده‌ها با دقتِ ما کاری ندارند. آن‌ها راه خودشان را می‌روند، و اگر حواست نباشد، بی‌صدا تو را به جاهایی می‌برند که هیچ اسمی برایشان نداری. در این سفر، آدم‌های زیادی را دیدم. بعضی هم‌مسیر بودند، بعضی فقط از کنارم رد شدند. بعضی چراغ شدند، بعضی آینه. اما هیچ‌کدام نماندند. شاید ماندن، مهارتی بود که من هرگز یاد نگرفتم؛ یا شاید سهم من فقط دیدن بود، نه رسیدن. این نامه را می‌نویسم چون حس می‌کنم بعضی سفرها باید ثبت شوند، حتی اگر مقصدشان نامعلوم بماند. اگر روزی این کاغذ به دستت رسید، بدان که من جایی در این راه، از شمردن کیلومترها دست کشیدم. نه چون خسته بودم، بلکه چون فهمیدم عددها نمی‌گویند آدم چقدر جلو رفته؛ فقط می‌گویند چقدر دور شده. من زندگی را دوست داشتم، اما نه آن‌طور که بلد بود از من عبور کند. همیشه یک قدم عقب‌تر بودم؛ نه آن‌قدر نزدیک که بمانم، نه آن‌قدر دور که فراموش شوم. شاید بعضی آدم‌ها برای میان‌راه ساخته شده‌اند؛ برای توقف‌های کوتاه، برای نگاه کردن به افق، برای گفتن «اگر»‌هایی که هیچ‌وقت امتحان نمی‌شوند. اگر از من چیزی یادت ماند، بگذار تصویر مردی باشد که کنار جاده ایستاده، دست‌هایش در جیب، نگاهش به جایی که هنوز شکل نگرفته. نه شکست‌خورده، نه پیروز؛ فقط انسانی که پذیرفت همه‌ی راه‌ها قرار نیست به جایی برسند. جاده هنوز ادامه دارد. شاید ماشین دوباره روشن شود، شاید هم نه. این دیگر مهم نیست. مهم این است که من این‌جا، در این نقطه، حقیقت خودم را نوشتم و گذاشتم باد آن را با خودش ببرد. این آخرین چیزی‌ست که از من مانده: چند خط،یک جاده‌ی بی‌نام و سفری که پاسخی برایش پیدا نشد. https://eitaa.com/joinchat/2183267565C519f5dcd7f
این نامه را در راهرویی می‌نویسم که بوی الکل و سکوت می‌دهد. چراغ‌ها سفیدند و بی‌رحم؛ هیچ سایه‌ای را پنهان نمی‌کنند. صدای دستگاه‌ها از اتاق‌های نیمه‌باز می‌آید، منظم و بی‌احساس، انگار قلب‌ها هم یاد گرفته‌اند طبق برنامه بتپند. پرستاری از کنارم رد می‌شود و چیزی می‌پرسد، سر تکان می‌دهم، اما نمی‌دانم به چه. این‌جا جواب‌ها مهم نیستند، فقط ثبت می‌شوند. تمام روز را روی این صندلی نشسته‌ام؛ صندلی‌ای که برای ماندن ساخته نشده، فقط برای انتظار. آدم‌ها کنارم می‌آیند و می‌روند، بعضی با چشم‌های سرخ، بعضی با لبخندهایی که زیادی زود زده می‌شوند. بیمارستان جای تضادهاست؛ امید و ترس، شتاب و تعلیق، زندگی و چیزی که اسمش را نمی‌برند. پزشک‌ها با کلمات دقیق حرف می‌زنند. درصد، روند، احتمال. من گوش می‌دهم و سر تکان می‌دهم، انگار این واژه‌ها می‌توانند وزن سال‌ها را اندازه بگیرند. اما هیچ‌کدامشان نمی‌گویند آدم چه‌طور باید با خودش کنار بیاید وقتی می‌فهمد بعضی جنگ‌ها را فقط باید تحمل کرد، نه برد. روی دیوار روبه‌رو، ساعت بزرگی آویزان است که ثانیه‌شمارش بلندتر از بقیه صدا می‌دهد. هر ثانیه مثل ضربه‌ای آرام روی شیشه‌ی فکرهایم می‌نشیند. یادم می‌آید چقدر وقت صرف عجله کردم؛ برای رسیدن، برای ثابت کردن، برای قوی به نظر رسیدن. حالا عجله‌ای ندارم. زمان خودش می‌گذرد، حتی اگر من نخواهم. این نامه را می‌نویسم چون بعضی حرف‌ها را نمی‌شود در اتاق گفت. نمی‌شود زیر نور سفید گفت که آدم گاهی خسته است از توضیح دادن، از امیدوار ماندنِ نمایشی، از این‌که دیگران نسخه‌ی بهتری از تو را بیشتر از خودت دوست دارند. این‌جا همه می‌پرسند حالت چطور است، و تو یاد می‌گیری بگویی «خوبم» چون ساده‌تر است. من زندگی را بد دوست نداشتم. دوستش داشتم، اما نه به شیوه‌ای که از من انتظار داشت. من آهسته دوست داشتم، دیر می‌فهمیدم، و زیاد فکر می‌کردم. شاید همین‌ها مرا به این راهرو رساند؛ جایی میان اتاق‌ها، جایی که نه کاملاً این‌جایی، نه آن‌جا. اگر روزی این نوشته را خواندی، لازم نیست دنبال معنای پنهان بگردی. این فقط ردّ یک مکث است. اعتراف نیست، شکایت هم نیست. ثبتِ لحظه‌ای‌ست که آدم می‌فهمد همیشه نمی‌شود نقش قوی‌ترین را بازی کرد. گاهی کافی‌ست بنشینی، نفس بکشی، و بگذاری صداها از کنارت عبور کنند. از پشت شیشه، غروب را می‌بینم که آرام روی شهر می‌نشیند. همان شهر، همان خیابان‌ها، همان آدم‌ها. بیرون همه‌چیز ادامه دارد، حتی وقتی تو ایستاده‌ای. این فکر، عجیب آرامم می‌کند. شاید بودن، همیشه به معناى حضور پررنگ نیست؛ گاهی فقط رد گذاشتن کافی‌ست. این کاغذ را تا می‌کنم و می‌گذارم لای کتابی که همراهم است. شاید کسی پیدایش کند، شاید هم نه. مهم نیست. مهم این است که این چند خط نوشته شد، بی‌نیاز از تشخیص، بی‌نیاز از پرونده. این آخرین چیزی‌ست که از من مانده: راهرویی سفید،ساعتی که ثانیه‌ها را بلند می‌شمارد،و نامه‌ای که فقط می‌خواست گفته شود. @maintinaa