گلوله نمیدانست ، شکارچی نمیدانست ، پرنده برای آزادیاش بال بال میزد ؛ خدا که میدانست.. نمیدانست ؟
هدایت شده از Codeine
هدایت شده از Íncomparable
من تمام عمرم را شنا کردم ، در دریایی که نامش زندگی بود. هر بار که نفس گرفتم موجی سهمگینتر از پیش بر سرم فرود آمد. دست و پا زدم، جنگیدم، امیدوار شدم، اما هر چه بیشتر شنا کردم، بیشتر در عمق تاریکی فرو رفتم.در آغاز، نور بود ، رویاهایم چون فانوسهایی در افق میدرخشیدند. اما هرچه جلوتر رفتم، فانوسها خاموش شدند، صداها محو شدند، و من ماندم با ظلمتی بیانتها. گاهی خیال میکردم دستی از دل تاریکی بیرون میآید و مرا نجات میدهد، اما آن دست، تنها خیال من بود. که آن هم نجات دهنده نبود بلکه بیشتر مرا خفه میکرد
زندگی مرا بلعید؛ با زرق و برقش، با وعدههای دروغینش، با شادیهای زودگذری که مثل حباب روی آب ترکیدند. و من آرامآرام در این اقیانوس فرو رفتم، تا جایی که حتی خودم را هم گم کردم.
اگر این نامه آخرین کلام من باشد،بگذارید بگویم: زندگی همیشه آنطور که وانمود میکند، روشن و زیبا نیست . در دلش تاریکیهایی هست که میتواند انسان را در خود غرق کند ، بیآنکه فریادش شنیده شود.
من در این تاریکی گم شدم ، شاید روزی کسی فانوسی به دست بگیرد و راهی بیابد، اما من دیگر توان شنا کردن ندارم. این آخرین نگاه من است از اعماق.
@Uto_pia