هدایت شده از صعید ؛
اینجا ایرانه .
اینجا اگه یه جوون چهار تا جوون دیگه رو تیکه تیکه کنه ، یه عده تازه به دوران رسیده با افکارات بهظاهر روشنفکرانه بیگناه خطابش میکنن .
براشون هزار جور هشتگ نه به اعدام میزنن و نگران خانوادههایی هستن که عزادار میشن ..
برای کسایی که با علم بر اینکه دارن آدم میکشن چاقو رو تو تن کسی فرو میکنن ، اسلحه روی کسی میکشن ..
و امان از جماعتی که شکمهایشان از حرام پر شده ..
محله دهان باز کرده بود تا ساکنانش را ببلعد ؛ شهر، خانهای شده بود که صاحبش مرده باشد : سرد، متروک و بیمعنا . گوشیاش ، اتاقِ شکنجه شده بود ؛ هر پیامِ "نایبالزیارهایم" ، تیری بود بر زخمِ کسی که تنها استدلالش برای زندگی ، یک سفر بود .
آن شب در سکوتِ تراس فهمید که دلتنگی ، فقط یک حس نیست ؛ دلتنگی "وزن" دارد ! سنگینیِ جایِ خالیای که آدم را به زمین میدوزد .
وقتی صدای رفیقش از میانِ هیاهویِ حرم از پشت تلفن همراه در گوشش پیچید ، لبخندی تلخ زد ؛ لبخندی که بیشتر شبیه دهنکجی به خودش بود .
با دلخوریِ یک عاشق گفت : « به آقا بگو : یادت هست ؟ گفته بودم حالم خوب نیست ؟ حالا که نیاوردیام ، حالا که گذاشتی در این شهرِ خالی از روح ، در میانِ این دیوارهایِ سنگین دق کنم ، یادت باشد که من را با همان حالِ خراب ، به حالِ خودم رها کردی . »
تماس که قطع شد ، همانجا زیرِ نورِ کمسویِ چراغهایِ محله ، اشک بود که بیاختیار از دیدگانش سرازیر شد . انگار حالا آن وزنِ دلتنگی سبکتر شده بود ، یا شاید هم او بود که زیرِ بارِ این سنگینی ، بالاخره شکسته بود .
*کپینشهلطفا🙏🏻.
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مگه چیکار کردن ک اعدامشون کردید؟؟؟؟؟
ـ ـ
حیـرآک