بادبادک
هزار بار گفتم
با این بادهای هرزه نپر
به آنها نخ نده
حالا
بالای آن دکل
با سیمهای لخت فشار قوی
دست و پنجه نرم کن
ـ سعیدبیابانکی
همسر نیکوس کازانتزاکیس،
نویسنده و شاعر یونانی :
من در هیچ کجای دنیا ندیدهام که مزار و مقبرهٔ یک شاعر بزرگ، زیارتگاه #مردم باشد. شاید شما تنها ملتی باشید که با شاعرانتان چنین ارتباط معنوی عمیقی دارید و چنان ارجی برایشان قائلید که حضوری مدام در زندگی شما دارند.
هلالیـــسـم
همسر نیکوس کازانتزاکیس، نویسنده و شاعر یونانی : من در هیچ کجای دنیا ندیدهام که مزار و مقبرهٔ یک
کلا ما ایرانیا، تو یه لول و یه رده ویژهای از کل بشریم.
نخواستم لو بدم ولی، احسن الخالقین که میگفتن، ما بودیم.🚶🏻♀
#فردوسیجان
قلب ها دریچه نفوذند، و آنکه صادقانه نفوذ کند پایدار ترین مهمان است.
-مولاعلیعلیهالسلام
هرگز گمان نمیکردم که بشود
خودت دو دستی «بلا» را وسط خانهات بیاوری
و برایش شعر بخوانی
چای بریزی...
پیرمرد آرام خندید و بعد، مثل این که چیزی
یادش آمده باشد، گفت:«راستی نوشیدنی هم داریم.
آب سیب یا پرتقال؟»
ـــ نوشیدنی برای من؟ نوشیدنی!
من نصفهی دیگرِ جام زهر را میخواهم.
نوشیدنی خوبی است. امام هم از آن خورده.
تبرک است...
ارمیا | رضاامیرخانی
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
گفتند سودای رهبری داری. گفتند چشم به صندلی آقا داری. در مناظرات تلوزیونی، وقیحانه و بیشرمانه به چشمهای معصومت خیره شدند و گفتند سندروم پست بیقرار داری. از قوه قضاییه به ریاست جمهوری آمدهای و از کجا معلوم طمع به مقامی بالاتر نداشته باشی. بیسوادی. سادهزیستی. تپقهای کلامی داری. گفتند مردمفریبی. برای فریب مردم است که اینقدر بااخلاقی. تو هربار لبخند زدی. گفتی من فقط یک طلبه خدمتگزارم. گفتی اگر توهین به من مشکل مردم را حل خواهد کرد پس بسیار به من توهین کنید. گفتی من کسی نیستم، آقا را ولی آزار ندهید. عبای آقا را بوسیدی.
وقتی همهشان سرگرم بازیهای سیاسی و پولپاشیهای رسانهای بودند، عبایت را روی دست انداختی و روستا به روستا با کفشهای گلی به مردمانی سر زدی که حتی بخشدار را از نزدیک ندیده بودند. هرروز. هرهفته. بیوقفه. خوشحالی که دوید توی چشمهایشان، گفتی من کسی نیستم. مرا آقا فرستاده. فقط از او متشکر باشید. ناگهان در یک عصرگاه اردیبهشتی همه خستگیهایت را روی کولت گذاشتی و میان جنگلهای مهآلود ارتفاعات ورزقان، آرام محو شدی. که بدانند تو فدایی آقایی. خادم مردم. بعد از تو آقا کوهوار و ایستادهقامت ماند. دور خودش جمعمان کرد. در نمازت بغض نکرد. حواسش بود غصه نخوریم. سیاه نپوشید و بر تابوتت کمر خم نکرد، حتی برای بوسهای. و ما داغ تو را به کوهی بزرگ تکیه دادیم. حالا آقا نیست ابراهیم. کوه بزرگ رفته. کوه بزرگ تنهایمان گذاشت. و کاش که ما هم با تو قبل از آقا در مههای ورزقان محو شده بودیم...
«مهدی مولایی»
@m_molaie110