پیرمرد آرام خندید و بعد، مثل این که چیزی
یادش آمده باشد، گفت:«راستی نوشیدنی هم داریم.
آب سیب یا پرتقال؟»
ـــ نوشیدنی برای من؟ نوشیدنی!
من نصفهی دیگرِ جام زهر را میخواهم.
نوشیدنی خوبی است. امام هم از آن خورده.
تبرک است...
ارمیا | رضاامیرخانی
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
گفتند سودای رهبری داری. گفتند چشم به صندلی آقا داری. در مناظرات تلوزیونی، وقیحانه و بیشرمانه به چشمهای معصومت خیره شدند و گفتند سندروم پست بیقرار داری. از قوه قضاییه به ریاست جمهوری آمدهای و از کجا معلوم طمع به مقامی بالاتر نداشته باشی. بیسوادی. سادهزیستی. تپقهای کلامی داری. گفتند مردمفریبی. برای فریب مردم است که اینقدر بااخلاقی. تو هربار لبخند زدی. گفتی من فقط یک طلبه خدمتگزارم. گفتی اگر توهین به من مشکل مردم را حل خواهد کرد پس بسیار به من توهین کنید. گفتی من کسی نیستم، آقا را ولی آزار ندهید. عبای آقا را بوسیدی.
وقتی همهشان سرگرم بازیهای سیاسی و پولپاشیهای رسانهای بودند، عبایت را روی دست انداختی و روستا به روستا با کفشهای گلی به مردمانی سر زدی که حتی بخشدار را از نزدیک ندیده بودند. هرروز. هرهفته. بیوقفه. خوشحالی که دوید توی چشمهایشان، گفتی من کسی نیستم. مرا آقا فرستاده. فقط از او متشکر باشید. ناگهان در یک عصرگاه اردیبهشتی همه خستگیهایت را روی کولت گذاشتی و میان جنگلهای مهآلود ارتفاعات ورزقان، آرام محو شدی. که بدانند تو فدایی آقایی. خادم مردم. بعد از تو آقا کوهوار و ایستادهقامت ماند. دور خودش جمعمان کرد. در نمازت بغض نکرد. حواسش بود غصه نخوریم. سیاه نپوشید و بر تابوتت کمر خم نکرد، حتی برای بوسهای. و ما داغ تو را به کوهی بزرگ تکیه دادیم. حالا آقا نیست ابراهیم. کوه بزرگ رفته. کوه بزرگ تنهایمان گذاشت. و کاش که ما هم با تو قبل از آقا در مههای ورزقان محو شده بودیم...
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
جزئیات مراسم تشییع رهبر. این چه تیتر مهیبی است؟ تو را کدامین شانه یارای بر دوش گرفتن دارد؟ تو را کدامین دستها توان حمل دارند؟ تو بر پنجههای کدام جماعت میتوانی رفت؟ تو عادت نداشتی عزیزدلم؛ تو عادت نداشتی بار روی شانههای کسی باشی. تو با آن دست مجروحت، با آن سنوسال بالایت، روی پای خودت بودی. خوش نداشتی کسی زیر شانههایت را بگیرد. حالا تو را چگونه بر سر دستها ببریم. تابوت تو را… آه چه کلمه غریبی، تابوت تو را ما توان حمل کردن نداریم. تو پیکر سالم و تمامی نداری؛ سبکبال و سبکباری؛ ما ولی قرار گذاشتهایم که میلیونها میلیون شویم بلکه همگی از پس حمل تو بر شانههای نحیفمان برآییم. ما حاملان تمام عزت و شکوه ایران بر دوشهای خویشایم. ما حاملان تمام وقار و ابهت شیعی، تمام حماسه و غرور ایرانی هستیم. ما حاملان همه مهربانیها و صبوریهای تو ایم. به ما حق بده که زیر این بار سنگین شانههامان بلرزد. خدا را شکر که کفن میشوی. که بر دوش امتت تشییع میشوی. که خانوادهات را کسی اذیت نمیکند. اهل روضه بودی میدانی چه میگویم عزیزم. دعایمان کن. همین.
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
نامههایکوفــــــــــی
میخواستم
این دو قطره اشک
پنهان بماند
گوشهی این هیئت،
امان از دوربین های شبکهٔ خبر!
-سعیدبیابانکی
مرا از همین حالا تحویل بگیر؛
تا دلم قرص بشود
میترسم مثل سه سالهات،
در شلوغی محرم گم بشوم؛
و از دور، بالای نیزه ببینمت.
-میخواهم تو را از نزدیک
از بین الحرمین تماشایت کنم.