•. هلن 𓏲 ๋
کتابهای مورد علاقمو چیندم، ستارههای کاغذیم و گلبرگ رز گذاشتم، ریسه چراغ زدم و شعرهایی که چند سال پیش نوشتم رو چسبوندم
امشب که داشتم یکی از آهنگای بیلی روگوش میدادم که خیلی یهویی یاد حلما افتادم. دلم براش تنگ شده.
دلم برای همهی دوستام تنگ شده. برای حلما که باهم این آهنگو بخونیم در حالی که هیچ کدوم بلد نیستیم و هرکار احمقانهای انجام بدیم، برای غزل که بشینیم راجب چیزای مختلف باهم حرف بزنیم و موقع ناهار بهم ترشی بدیم، برای حسنا که همه چیز رو با ذوق مخصوص خودش تعریف کنه، برای حانیه که اذیتش کنم، برای فاطیما که دعوام کنه و بهش بخندم، برای رئوفه که چیزی یادم نمیاد.
اون شنبهی آخر که رفتیم مدرسه خیلی عادی به نظر میومد و من هنوزم باورم نمیشه که چه اتفاقی افتاده
هفتهی قبلش هم میشه گفت هفته سخت اما خوبی بود. با حلما ارائه داشتیم و واقعا ارائهی خوبی از آب در اومد. اون هفته با بچهها افطاری رفتیم بیرون و میخواستیم ولاگ هم بسازیم