کوچیک که بودم آرزو داشتم شبا قبل خواب توی رختخوابم ستارهها رو بشمارم. الان سالهاست که بغل پنجره میخوابم اما دیگه ستارهای توی آسمون نیست
ما چه بلایی سر زمین آوردیم؟ چطور میخوایم جواب خدا رو بدیم؟ چطور میخوایم پاسخگوی این همه خرابی باشیم؟ انگار اصلا انسانه و تخریب. دنیا رو تخریب میکنه. اطرافیانش رو تخریب میکنه. خودش رو تخریب میکنه. بسه انسان. بسه.
میخوام توصیفش کنم ولی نمیتونم. این روزا دیگه نمیتونم چیزی رو به کلمه تبدیل کنم. وقتی مینویسمشون همشون غلط به نظر میان و همین باعث میشه به این فکر کنم که شاید کلمهها معجزه نیستن. فقط تلاشهای فانی انسانن برای اینکه بتونه بیان کنه
عجیبه که این حسو دارم. دنیای من همه از کلمات بود ولی الان دیگه اینطور به نظر نمیاد
بدون کلماتم، من خیلی ناتوانم و طول کشید تا اینو متوجه بشم. بدون اونا شکنندهام. بدون اونا غرق میشم