آخرین روزای تابستونه. آسمون ابریه و باد میوزه. کف اتاق دراز کشیدم. بازوهام یخ کردن. همه چیز غیرواقعی به نظر میرسه. با اینکه اینجام اما چیزی حس نمیکنم. ذهنم انگار داره یه لحظهی دیگه رو زندگی میکنه. سال پیش، سالهای پیش. من متعلق به اینجا نیستم.
یه آهنگ، یه عطر، یه واژه، اشیای اطرافم؛ همشون منو یاد زمانی میندازن که از دست رفته و هرگز برنمیگرده
میتونم احساسشون کنم، دلم میخواد دستم رو دراز کنم و بگیرمشون ولی انقدر دورن که هرگز بهشون نمیرسم
•. هلن 𓏲 ๋
Think I’ll miss you forever
Like the stars miss the sun in the morning sky