واقعا داری میگی؟خب لعنتی اون زمان که داشتن ترورش میکردن فقط برای از بین بردن انقلاب رو ندیدی یا روسریت جلوی چشات و گرفته بود یا اون همه کمک به مردم مظلوم فلسطین اِشغالی خدایی چشات داره کجا ها هرز میپره لامذهب.
هرچی میخوریم از مذهبی های صورتی و حجاب استایل های کثافته یعنی بهمون داره ثابت میشه که اسرائیل بغل گوشمون جاسوس داره
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و چنین شد که احمدی نژاد درمقابل رهبر معظم انقلاب اسلامی ایستاد
توهین آشکار احمدی نژاد
حاجی من که نمیتونم رای بدم ولی الله و اعلم خودتون در نظر بگیرید اینی که الان پشت تریبون میگه مسلمان نیستم همونی نبود که تو سال ۱۳۸۸ یقه شیخی میبست و پابوس حضرت آقا بود
من دیگه حرفی ندارم
نمک خوردی نمک ها نوش جونت
پس نمک دون کو؟
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کتاب ریاضی اول دبستان سال ۱۳۷۲
چقدر راحت بود ریاضیشون
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
فقط اون نهمیایی که ساعت ۳:۳۰ باید برن امتحان بدن😢
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
رمان #ساندیسخورا راجب یک اکیپ دخترانه که در سیر زمان سفر می کنند و به دوران جنگ برمیگردند و چندی
#رمان
#پارت۱
#ساندیسخورا
《بسم الله الرحمن الرحیم》
🌿✨
آخرین امتحان رو دادیم و راه افتادیم به سمت پایین ناظم جلوی راه پله ها ایستاده بود و با لبخند عجیبی به ما نگاه میکرد لبخند خسته ای زدم و به سمت حیاط رفتم تا کوله ام را بردارم چادر های بچه ها داخل کیفم بود و بسیار سنگین شده بود دوباره برگشتم داخل تا از گرمای خرداد نجات پیدا کنم. به سمت دفتر مدرسه رفتم بچه ها اونجا بودن و داشتن سلفی عکس میگرفتن دستانم را بر روی دهان گذاشتم و هین کشیدم با ناراحتی ساختگی غر زدم"قباحت داره بدون من عکس میگرید" و لبخند دندان نمایی زدم. با بچه ها به سمت دفتر مدیر رفتیم مدیر خیلی خوبی بود بعد از دوسال عذاب فرشته ای بود برای خودش.بعد از حلالیت طلبیدن و خداحافظی از مدرسه بیرون زدیم.حسنی به شانه ام ضربه ای زد و گفت"قراره بریم حرم بعدش گلزار نظرت چیه"یه نگاهی بهشان کردم و گفتم"بهتون خبر میدم"هستی عین ملخ بین ما پرید و گفتوگو گروه بگو"نگاهش کردم که یعنی شارژم را از سر راه آوردم؟ با خداحافظی از بچه ها بسرعت خود را به خانه رساندم.بعد سلام به اهل خانه رو به مادرم گفتم"سلام مخصوص برای بانویی آریایی از سیستان که مادر من نیز هست"مامانم با نگاهی خنده دار فرمودند"سلام کی میرید؟"از شدت خنده ناگهانی سرخ شدم و سر به پایین انداختم تا نفهمد خنده ام گرفته.با شرم حیای ساختگی که راضی اش کند گفتم"حرم"گفت"توکه هر هفته میری و اجازه نمیگیری"گفتم"آخه گلزارم میخوام برم" نگاه معناداری کرد و باسر اشاره کرد به تلفن که یعنی از بابات بپرس.زیاد با زبان اشاره با هم صحبت میکنیم و من به راحتی میفهمم. به پدرم زنگ زدم و بعد از چند بوق پاسخ داد"سلام گلکم" با ذوق گفتم"سلام حاجی چخبرا؟چه میکنی؟"مادر مدادی به سمتم پرتاب کرد و گفت"چه طرز حرف زدنه؟"لبخندی تا بناگوش زدم و بعد از احوالپرسی با پدرم ادامه دادم"حاجی برم حرم و گلزار"پدرم در پاسخ گفت"من مشکلی ندارم گلم با چی میری؟" کمی فکر کردم "اتوبوس یا اسنپ یا پیاده" پدرم خنده ی بلندی کرد و گفت"تو اگر پیاده روی کردی کل هزینه ی خوراکی هاتون بامن"در جواب گفتم "حاجی کارای سختی ازم میخوای اگر شد بهت خبرم میدم"یا علی گفت و قطع کرد.توی گروه به بچه ها خبر دادم که با نقد های بچه ها روبه رو شدم هرکس چیزی با خود می آورد و قرار شد که لوازم عکاسی را با خود بیاوریم.
ما یه اکیپ چهار نفره هستیم که هرکدوم شخصیتی کاملا متفاوت از هم داریم و واقعا شبیه هم نیستیم اما در کنار هم بسیار شاد و خوشحال هستیم...
به قلم #لیلا #حسنیه #آلا #بها
✨🌱@Heyam6۶