[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
اگه کسی تو خیابون بود الان دیگه تو آسمون بود
آره دقیقا یه لحظه آسمون قرمز شد😳خیلی وحشتناک بود
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
چرا انقده زیاد ایتا هنگ کرد😂😁
خب نظر اکثریت این بود که رمان بزارم
هدایت شده از [ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
رمان #ساندیسخورا راجب یک اکیپ دخترانه که در سیر زمان سفر می کنند و به دوران جنگ برمیگردند و چندی
#رمان
#پارت۷
#ساندیسخورا
《بسم الله الرحمن الرحیم》
🌿✨
"بچه ها این سرباز همون شهید فرید صادقی بود که راجبش تو گلزار تحقیق کردیم!"
یک کم فکر کردم آره هستی درست میگفت واقعا خودش بود و ما دقت نکرده بودیم. حسنی با تعجبی وصف نشدنی گفت"واقعا شما شهید فرید صادقی هستین؟ ولی زنده این که" چشمانش به اندازهی توپ پینگ پونگ بزرگ شده بود و خنده دار.تک خنده ای کردم و گفتم"خب باهوش ما اومدیم به یه زمان دیگه اگر یادت باشه ۱۱ بهمن ۱۳۶۵ شهید میشدن ولی هنوز ۱۱ بهمن نیست که"
بعد رو به شهید صادقی پرسید"ببخشید الان چندمه؟"شهید صادقی که از حرف های ما چیزی دست گیرش نشده بود گفت"امروز۷بهمنه و خب سال۱۳۶۵ چرا انقدر براتون عجیبه؟" کمی فکر کردم که چگونه برایش توضیح دهم.ناگهان فاطمه معصومه دهانش را باز کرد تا توضیح دهد،اما هستی با آرنج به پهلویش کوبید تا ساکتش کند رو به حسنی کردم اما اوهم ساکت بود پس خودم دست به کار شدم ، درست و مفصل توضیح دادم"ما اهل قم هستیم و در سال۱۴۰۳ زندگی میکردیم یک روز به گلزار شهدا میریم و ازشدت خستگی خوابمون میبره اما وقتی بیدار میشیم اینجاییم و انگار تو زمان سفر کردیم" برایم عجیب نبود که حرف هایم را باور نکند زیرا خودم نیز باور نکرده ام که در زمان سفر کردم البته ما چهار نفر.شهید صادقی باز پرسید"شما من رو از کجا میشناسید؟من که تاحالا ندیدمتون"چپ چپ نگاهش کردم رسما می گفت شما دروغ میگویید که از آینده آمده اید.گفتم"ماکه هرچی بگیم باور نمیکنید ولی شما در تاریخ ۱۱بهمن۱۳۶۵شهید میشید"شهید صادقی با تعجب گفت"واقعا منم شهید میشم؟" شادی از چهره اش می بارید خواستم پاسخش را بدهم اما کسی شهید صادقی را صدا کرد و اوهم مجبور به رفتن شد. راستش چیزی نمیتوانست بگوید ما چهار دختر مجهول بودیم که از ناکجا یافت شده بودیم و هنوز مارا باور نداشتند...
✨🌱@Heyam66