eitaa logo
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
220 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
94 فایل
- بہ نام ِ او(: ذاتِ هر کس در قیامت نقشِ پیشانی اوست🫀 نقشِ پیشانیِ ما باشد:«غلامِ حیدرم»👀 ˼همانا باهر سختی آسانی ستツ🤍.˹ «اِنْشِرٰاحْ - 6» من اینجام👇🏻🌜 - @Masihsistani - - @heyam_66 - [ هزینه کپی پست‌ها: 4 صلوات ]
مشاهده در ایتا
دانلود
《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ به خاطر تفاوت فامیل هایمان کلاس فاطمه معصومه با مافرق داشت.اما در پنج ساعت مدرسه چهار ساعت و پنجاه و نه دقیقه اش را پیش مابود.دور هم در ته کلاس صندلی هایمان را گرد می کردیم. همه بچه های مدرسه مارا به خوبی می شناختند.کسی جرئت به دعوا و شاخ و شانه کشیدن برای مارا نداشت.قلدری نمی کردیم!ولی آنقدر هوای هم را داشتیم که می دانستند اگر به یک نفرمان چیزی بگویند چهار نفری سرش می ریزیم.همان موقع ها می خواستیم ثبت ناممان را در بسیج مسجد تمدید کنیم اما فرصت نمی شد باهم برویم.بالاخره یک روز به مسجد رفتیم و با رئیس پایگاه صحبت کردیم و مدارک را دادیم اما فاطمه معصومه در حیاط مسجد جا مانده بود.به دنبالش که گشتیم در حال دعوا بود با پسری که انگار از چادرمان بدش می آمد.فریاد میزد برسر فا‌طمه معصومه که زشت هستی با چادرت جامعه را نیز زشت می کنی اما فاطمه معصومه ساکت، خونسرد و با لبخندی زیبا داشت به زمین نگاه می کرد.عجیب بود برایمان که ساکت است.به کمکش شتافتیم اما نگذاشت حرفی بزنیم در آخر وقتی پسر و دوستانش دیگر کم آورده بودند صدایش را صاف کرد تا حرفی بزند.فکر کردیم می خواهد نصیحتشان کند پس چیزی نگفتیم. شروع به صحبت کردو فقط یه جمله بهشان گفت"ما زبان حیوانات را متوجه نمی شویم"چشمان همه از حدقه به بیرون زد پسر سرخ شد و دستانش را مشت کرد.خواست به فاطمه معصومه ضربه بزند اما جلویش را گرفتند ما خود را سپر فاطمه معصومه کردیم تا اتفاقی برایش نیافتد.پسری از گروهشان فریاد زد"شما ساندیس خورا همتون همینید همیشه کم میارید و صحبت نمی کنید. فکر می کنید چادرتان محافظتان است"فاطمه معصومه هم در جواب گفت" خب مگه غیر از اینه من به حرمت چادرم چیزی بهت نمیگم و کتکت نمیزنم"بعد هم لبخند گشادی زد که قشنگ حرص را در وجود آن چند پسر حس می کردیم.کشان کشان بریدمش داخل مسجد.خواستم بهش بتوپم اما بشکنی زد و گفت"یافتم"متعجب نگاهش کردیم.حسنی گفت"چی یافتی گل وحشیم؟"درسا خنده ای کرد و آرام نگاهمان کرد.فاطمه معصومه گفت... به قلم ✨🌱@Heyam66
《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ "اسم اکیپمون میشه ساندیس خورا"لبخند از لبش پاک نمی شد.همان روز یک عالمه ساندیس خریدیم و بین بچه های کوچک محل پخش کردیم.امام جماعت مسجد هم کمکمان کرد تا ساندیس ها روی دستمان باد نکند.آه خدا چه دوران زیبایی بود.یادش بخیر... چقدر از این زمان فاصله گرفته بودیم، اما دوباره همه چیز در سیاهی مطلق فرو رفت. ♦️از زبان فاطمه معصومه وقتی هستی خودش را انداخت جلوی حسنی قلبم تیر کشید بدتر از دردی که یک گلوله میتوانست ایجاد کند،به سرعت خودم را محافظشان کردم تا تیر بهشان اثابت نکند.گرمای هواو عرق سردی که از تیره ی کمر می چکید اظطراب از دست دادن هستی را... نه این اتفاق نمی افتد. چند سرباز آمدن کمک ما و شروع به تیر اندازی کردند.از دور فرمانده ریاحی را دیدم که داشت بسرعت به ما نزدیک می شد.ترس برم داشت، الان چه واکنشی نشان می دهد؟ پیش هستی نشستم حسنی دائما به صورت هستی می زد اشک می ریخت و می گفت نباید بخوابد اما هستی مگر می شنید.همیشه خواب را ترجیح می داد. خدایا مگر الان می شود در این اوضاع خندید.هستی دختر بود و بدنش ضعیف.تیر،تیر لعنتی.حتی در بی هوشی هم درد امانش را بریده بود.اشک از چشمانم جاری شد مگر می شد رفیقم را در این حال ببینم و دم نزنم.همگی رو سرش گریمان گرفته بود.فرمانده ریاحی بلند گفت"لعنت بر شیطون برید کنار بلندش کنیم بزاریمش توی آمبولانس"خم شد و خواست هستی را بلند کند.درسا بلند فریاد زد"نمیخواد شما کمک کنید،خودمون میتونیم"اشک چشمانش را بادستانش پاک کرد و یاعلی گفت و بلند شد،ماهم بلند شدیم.با هر سختی هستی را روی برانکارد کثیف و خونی گذاشتیم.فرمانده عصبانی گفت"علی داداش اینارم با خودت ببر"... به قلم ✨🌱@Heyam66
رمان 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ آقای وحدت راننده ی اورژانس بود عجیب بود.رو به فرمانده گفتم"هستی تیر خورده ما که سال..."فرمانده خشمگین نگاهم کرد و گفت"همون که من گفتم"و نگاهی به آقای وحدت کرد.همه با سری افتاده پشت آمبولانس درب و داغان نشستیم. سرمی به هستی متصل کردیم و با تکه پارچه ای زخمش را بستیم،دست حسنی را هم بستیم تا خونریزی نکند.خیلی خودم را نگه داشتم تا گریه نکنم لااقل پیش اینها تا فکر نکنند ضعیف هستم.اما داخل آمبولانس که کسی نبود برای همین به هستی نگاه کردم،اما به ثانیه نکشید که بغص هر سه مان ترکید و با صدای بلند شروع به گریه کردیم. جایی شنیدم بودم که گریه را بهتر است به اهل بیت متصل کنی تا از ثواب آن بهرمند شوی.فکر کردم اگر برای حضرت زهرا سلام الله علیهاگریه کنم هستی هم شفا می یابد.گوشی ام همراهم نبود شارژش تمام شده بود.پس آروم شروع به زمزمه کرم "این شبا حال و هوای خونمون خیلی عجیبه"بچه ها اول ساکت شدن اما بعد همراهی ام کردند."التماست میکنم بیشتر بمون علی غریبه"اشک هایم مثل باران سرازیر شدند."من که از فضه شنیدم بهتری الحمدلله،در زدم دیدم خودت پشت دری،الحمدولله"قلبم تیر می کشید و درد می کشیدم رفیقم درد داشت و من نه."حلالم کن این همه دردو طاقت آوردی،بخاطر علی زمین خوردی،می بینمت بهم می ریزم" جلوی دهانم را گرفتم تا صدای بلند هق هقم گوش فلک را کر نکند.اما ادامه دادیم،"اگه زهرا،عجل وفاتی رو نمی خوندی،اگه یه چند روز دیگه می موندی"مشت میزدم به سینه و حواسم از بچه ها پرت بود.نمی خواستم این تکه از مداحی را بخوانم،نمی توانستم،دردش زیاد بود ولی حسنی آروم و سوزناک خواند،"نوزده سالت می شد عزیزم،من تنها،من مظلوم"حسنی رو به ما گفت"بخونید دیگه حضرت زهرا رفیقمون رو شفاعت می کنه بخونید"ازت میخوام جون علی نرو خانوم... گریه امانم را بریده بود درد در کل سینه ام پخش شده بود و قلبم سوز داشت،طوری که انگار ترکش های آن تیر به من هم خورده. با قسمتی دیگر از مداحی هم خوانی کردیم."میدونستی بی حیایی که تورو از من گرفته،نامه داده کشتن خانوممو گردن گرفته"دست هستی را گرفتم و نزدیکش نشستم صندلی ماشین آزارم می داد،بچه ها هم همین کاررا کردند. "توی نامش نوشته بین کوچه غوغا شد"،صدایمان خیلی بلند بود پشت دستم را گاز گرفتم تا کسی نشنود صدای عزاداری بد هنگام مارا،"محکم زدم انقد که در وا شد،علی، زهرا پشت در بود،توی نامش نوشته زهرارو تا که شناختم"،دیگه نمی توانستم ساکت باشم و بی صدا شروع کردم به شیون ،سرم را روی شانه حسنی گذاشتم درآنطرف هم درسا حسنی هم سرش را روی زانویش گذاشت.تاب ادامه دادن را نداشتیم. یاد خاطرات مان افتادم،زمانی که... به قلم ✨🌱@Heyam66
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اومدم کتاب و ای نقد بزارم😉
خلاصه: با به کارگیری 92 ترفند ساده، به یک گفتگوکننده‌ی جذاب تبدیل شوید! لیل لوندز در کتاب چگونه با هر کسی صحبت کنیم با ارائه‌ی راهکارهای مفید و کاربردی به شما کمک می‌کند تا ارتباطی موثر با دیگران داشته باشید و به خواسته‌هایتان برسید. @Heyam66
چگونه باهرکسی صحبت کنیم.pdf
حجم: 36.1M
نظر شخصی: لَوندِز در ارائه راهکارها در این کتاب، علاوه بر اینکه تجربیات خودش را بیان کرده، سعی کرده تا با تحلیل روابط و مکالمات افراد موفق و بزرگ، تکنیک‌های فروش فروشندگان، نحوه متقاعدسازی و بیان جذاب سخنرانان و مجریان، الگوها را در قالب قانون‌های ساده و کاربردی به همگان آموزش دهد و در هر بخش با آوردن مثال‌هایی از هر قانون، این راهکارها را برای مخاطبانش ملموس کند. – ژانر : اجتماعی ؛ روانشناسی @Heyam66
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت دوم طبق معمول وقتی کیت یک ویدیو داخل چنلش میزاره مردم متوجه زخم هایی روی لبش و دست اون میشن که میفهمن حال کیت یاپ خیلی خوب نیست و خلاصه نگران میشن و میگن چیشده چرا رو به را نیستی و کلی میترسن.. و وقتی کیت یاپ میبینه انقدر کامنت گرفته میگه : «فالور های عزیزم .. من کاملا حالم خوبه .. این زخم روی لبم تبخاله و این کبودی دستم برای یک نوع حساسیت به نور خورشیده ! و زیاد چیز خاصی نیستش» و خب با این حرفش می‌خواسته یجوری نگرانی طرفدار هاشو برطرف کنه و اونا رو از نگرانی در بیاره ..و خب خلاصه فلاور های کیت هم میگن شاید با خانواده درگیر شده و از این جور چیزا و زیاد مسئله مهمی نشون داده نمیشه 😶👤 اما چند هفته بعد چند نفر میان راجب چنل کیت یاپ یک تحقیق عمیق و تخصصی انجام میدن.. که ببین این دختر چکاره هست و چیکار می‌کنه .. که بعد از کلی رد و بدل کردن تئوری این گروه ادعا میکنن که این دختر توسط چند نفر گروگان گرفته شده !🙅‍♀🔪 وگفتن این دختر رو مجبور میکردن تا به زور تولید محتوا کنه و اون رد کبودی لب و دستش حاصل درگیری کیت یاپ و گروگان گیر هاست !و خب میگن علت اینکه کیت انقدر غذا هارو وحشیانه میخوره اینکه این گروگان گیر ها چند روز به این دختر غذا ندادن تا این کیت حسابی گرسنه بشه تا بتونه جلوی دوربین هر چیزی که بهش دادن رو بخوره .. و خب این گروه با تمام این چیز ها دلیل قانع کننده ای برای مردم و دنبال کننده ها نداشتن .. پس میان بیشتر تحقیق میکنن.. این افراد وقتی میان ویدیو های کیت رو ثانیه به ثانیه بررسی میکنن متوجه میشن این دختر ینی کیت با استفاده از حرکات دستش و حرکات دیگه سعی می‌کنه به مردم بفهمونه که به کمک نیاز داره !.. و خب کیت تو خیلی از ویدیو هاش که ما سعی میکنیم یکی از این ویدیو هارو برای شما نشون بدیم سعی می‌کنه با حرکت دستش و انگشتاش روی ظرف یک چیزایی رو برای مثال به منه مخاطب برسونه و کمک بخواد و خب وقتی که بیشتر تحقیق میکنند این گروه متوجه میشن این ها همه یک جور کد هست و کیت یاپ میخواد با کدگذاری حال خودش رو به ما توصیف کنه و مارو مطلع کنه تا کارای لازم رو براش انجام بدیم .. ادامه دارد .. @Heyam66