eitaa logo
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
220 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
94 فایل
- بہ نام ِ او(: ذاتِ هر کس در قیامت نقشِ پیشانی اوست🫀 نقشِ پیشانیِ ما باشد:«غلامِ حیدرم»👀 ˼همانا باهر سختی آسانی ستツ🤍.˹ «اِنْشِرٰاحْ - 6» من اینجام👇🏻🌜 - @Masihsistani - - @heyam_66 - [ هزینه کپی پست‌ها: 4 صلوات ]
مشاهده در ایتا
دانلود
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
#محرم
من از مادر خود تا به ابد ممنونم که سپرده‌ست مرا دستِ اباعبدالله !
وسط هیئت داد می‌زد و می‌گفت : ابی‌عبدالله ، میون این همه شلوغی و آدمای فیک زندگیمون ، اگه نوکر تورو نداشت چیکار می‌کرد ؟ :) .
شڪر ڪہ امسال هم بہ محرم رسیدیم🖤
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
رمان #ساندیس‌خورا راجب یک اکیپ دخترانه که در سیر زمان سفر می کنند و به دوران جنگ برمی‌گردند و چندی
رمان راجب یک اکیپ دخترانه که در سیر زمان سفر می کنند و به دوران جنگ برمی‌گردند و چندی در آنجا زندگی می‌کنند قصه از آنجایی شروع شد که رفتیم گلزار... به قلم ✨🌱@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
رمان #ساندیس‌خورا راجب یک اکیپ دخترانه که در سیر زمان سفر می کنند و به دوران جنگ برمی‌گردند و چندی
رمان 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🖤🥀 بچه بودیم و چادر رنگی سر می کردیم.چهار نفری با چادر رنگی توی کوچه با تفنگ هایمان پسر هارا می ترساندیم، یکی از پسر های بزرگ هستی را که دور از ما بود اذیت می کرد.تفنگش را گرفت و بر زمین کوباند.تفنگ به هزار تکه تقسیم شد.وقتی این صحنه را دیدیم،خوب به یاد دارم سه نفری ریختیم سرش.تا توانستم گازش گرفتم.حتی بعد ها نقشه ای کشیدیم تا ترقه را به داخل اتاقش بیاندازیم و فرار کنیم تا از ترس بمیرد.اما وقتی شروع کرد به گریه کردن از ترس خودمان کمکش کردیم تا اتاقش را تمیز کند.من اهل دعوا بودم و هستی اهل مدارا همیشه مهربان بود با کسانی که اذیتش می کردند.زمانی بهش گفتم اگر قرار است تا ابد همین قدر مهربان بمانی بگو،چون من از مهربانی ات بدم می آید،مهربانی ات فقط باید مال من و حسنی و درسا باشد.نه دیگران.لبخندی زد وگفت"برای همه مهربانم همیشه"آن روز لج کردم و تا یک ساعت با او حرف نزدم ولی بعدش آشتی کردیم و چقدر با بچه ها خوراکی خوردیم.لبخندی زدم.یادش بخیر.دست کردم در جیب چادر قجری ام.سراسر خاک بود،تسبیح تربت را بیرون آوردم و ذکر یاعلی را مدام تکرار می کردم.بالاخره به پادگان رسیدیم و هستی را به چادر پزشکی بردند و ما را راه ندادند.به چادرمان برگشتیم.پریشان بودیم و نمی دانستیم چه کنیم. درسا گفت"بیاین زیارت عاشورا بخونیم شاید دردی رو دوا کنه"گوشی اش را روشن کرد،هشتادو هفت درصد شارژ داشت خدارا شکر.صوت زیارت را گذاشت و ما شروع به کردیم به خواندن.بعد از سلام و سجده.زیارت تمام شد و دل آشوبه ی ما کم.هیچ کدام نمی دانستیم چه کنیم.کاملا گیج بودیم و نگران.درسا گفت... به قلم 🖤🦋@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
رمان #پارت۲۱ #ساندیس‌خورا 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🖤🥀 بچه بودیم و چادر رنگی سر می کردیم.چهار نفری با
رمان 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🖤🥀 "من نمی تونم همین جا بشینم میرم پیش هستی"بلند شد و تا خواست از چادر خارج شود شهید فرید صادقی وارد چادر شدن،با سری پایین آرام گفت"فرمانده گفتن که باید برین چادر ایشون کارتون دارن"بعد عقب رفتن تا ما از چادر خارج شویم.اول درسا بعد من و حسنی همزمان خارج شدیم و پشت شهید راه افتادیم.راستش نمیدانم چه باید اسمشان را بنویسم.هنوز شهید نشدن ولی درست مانند شهید زنده هستند.با صدای شهید سرم را بلند کردم.آرام ‌طوری که فقط ما بشنویم گفتند"فقط خواهش می کنم ایشون را عصبانی نکنید من نمیخوام باز محروم شم از رفتن به خط مقدم" و از کنارمان رشد شدن و رفتن.طوری می گفتن عصبانی نکنید انگار فقط ما این کار را می کنیم.به همان ترتیب قبلی وارد چادر فرماندهی شدیم.فرمانده ریاحی و دوستانش که شامل فرمانده وحدت،خاتمی و حامدی بودند دور میز نشسته بودند.آرام پشت سر حسنی که اوهم پشت سر درسا بود جلو رفتیم.صدا از کسی در نمی آمد.با انگشتان دستم بازی می کردم و یواشکی به فرمانده ریاحی نگاه کردم.دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود و سرش را پایین گرفته بود.همه پریشان بودند بجز یک نفر.اونم کسی نبود جز فرمانده وحدت که لبخند ریزی داشت و سعی می کرد آن را پنهان کند، دستش را مدام کنار لبش می کشید.واقعا متوجه نمی شوم.در این وضعیت می خندد؟سرم را به چپ و راست تکان دادم و نچ نچی کردم که یکهو فرمانده ریاحی تکانی خورد.ترسیده عقب پریدم و دستم را روی قلبم گذاشتم.مطمئنم سکته کردم.خنده ی آقای وحدت بیشتر شد و دستش را گاز گرفت.سرم را پایین تر گرفتم.فرمانده ریاحی خیلی جدی گفت"چرا اومدین؟" چند ثانیه گذشت و منتظر جواب بود اما همه ترسیده بودیم.آرام با خودم گفتم"اومده بودیم غنیمت جمع کنیم این دیگه چه سوالیه؟"و سرم را کمی بالا بردم تا ببینم فرمانده هنوز منتظر است یا نه؟تا نگاهم به فرمانده افتاد گفت"شاید واقعا اومده بودین برای جمع کردن غنیمت"از تعجب چشمانم گرد شد و هنگ کردم.حسنی آرام آرنجش را به من زد و یواشکی گفت"تو حرف نزنی می میری چشاتم درشت نکن الان با چشات همه و می ترسونی"و فاصله گرفت.پشیمان سرم را بالا گرفتم تا ماسمالی کنم بنابراین... به قلم 🖤🦋@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
رمان #پارت۲۲ #ساندیس‌خورا 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🖤🥀 "من نمی تونم همین جا بشینم میرم پیش هستی"بلند
رمان 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🖤🥀 گفتم"منظورم این نبود،ما اومدیم برای کم کردن زحمت ولی رحمت که نمی تونه زحمت رو کم کنه! میتونه؟"و سوالی به فرمانده نگاه کردم.حسنی نیشگون ریز از پهلویم گرفت که از درد دستم را روی پهلو گرفتم و بلند آخی گفتم. انگار دوباره سوتی داده بودم‌.به درسا نگاه کردم.چپ چپ نگاهم کرد.روبه فرمانده گفت"ما هم کار با تفنگ رو بلدیم هم جنگیدن رو ولی عملی نه!"فرمانده اشاره ای به دست حسنی کرد وگفت"کاملا مشخصه کار با تفنگ رو بلدین،ولی من گفتم نباید بیاید پس چرا اومدین؟"درسا عصبانی به زمین نگاه کرد.این علامت آغاز جنگ بود وقتی از کسی عصبانی می شد نه نگاهش می کرد نه جوابش را می داد.پدرت در می آمد تا نازش را بکشی.در این بین خنده ام گرفت اما به سرعت خوردمش تا جمع متشنج تر از این نشود.بخاطر همین حسنی گفت"خب وقتی ما می گیم میخوایم بیایم شما بی دلیل که نمیتونید رد کنید! بچه که نیستیم از این پیشنهاد ها بدیم!بعدم هواسم نبود دستم اینجوری شد"فرمانده حامدی با تعجب گفت... به قلم 🖤🦋@Heyam66