[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
یکی از سربازا میگه: دیگه طاقت نیاوردم سپرم رو آب کردم رفتم سمت قتلگاه
دیدم شمر با ابهت اومد بیرون
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
دیدم شمر با ابهت اومد بیرون
بهم گفت کجا میری؟
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
بهم گفت کجا میری؟
گفتم:تشنه بود یکم بهش آب بده
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
گفتم:تشنه بود یکم بهش آب بده
دامنش رو داد کنار گفت:سیرابش کردم
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
دامنش رو داد کنار گفت:سیرابش کردم
دیدم سر سیدالشهدا هست
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
دیدم سر سیدالشهدا هست
اما دست و پای شمر میلرزه
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
اما دست و پای شمر میلرزه
گفتم:چرا دست و پات میلرزه؟
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
گفتم:چرا دست و پات میلرزه؟
گفت:وقتی خنجر رو گذاشتم زیر گلوی حسین یه مادری رو دیدم