eitaa logo
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
220 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
94 فایل
- بہ نام ِ او(: ذاتِ هر کس در قیامت نقشِ پیشانی اوست🫀 نقشِ پیشانیِ ما باشد:«غلامِ حیدرم»👀 ˼همانا باهر سختی آسانی ستツ🤍.˹ «اِنْشِرٰاحْ - 6» من اینجام👇🏻🌜 - @Masihsistani - - @heyam_66 - [ هزینه کپی پست‌ها: 4 صلوات ]
مشاهده در ایتا
دانلود
خب پس فهمیدین که میشه نفس و ریشه ی کردی اصیل رو داره
این اسم،اسم یک فیلم ایرانی هم هست که خیلی زیبا و غم انگیز هست🥲🥀
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
این فیلم در مورد شهید داریوش رضایی نژاد و خانواده ی شادش هست که پیشنهاد میشه حتما ببینین❗️
اثری از من امروز😊 @Heyam66
📌 شهید داریوش رضایی‌نژاد در ۲۹ بهمن ۱۳۵۵ در شهرستان آبدانان استان ایلام به دنیا آمد و در تیرماه ۱۳۷۳ دیپلم خود را در رشته ریاضی دریافت نمود. وی چندین بار در مسابقات علمی استان ایلام مقام اول را کسب کرد و در مهر ۱۳۷۳برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته مهندسی برق، گرایش قدرت، در دانشگاه صنعتی مالک اشتر اصفهان پذیرفته شد. @Heyam66
خاطرات ایشان از زبان همسرشون
ماجرای آشنای ما به دوران دانشجویی‌مان برمی‌گردد. من با برادر داریوش همکلاس بودم. علوم سیاسی دانشگاه تهران می‌خواندیم. داریوش هم مهندسی برق دانشگاه خواجه نصیرالدین‌طوسی. از طریق برادرش به من پیشنهاد ازدواج داد. من هم با پدرم درمیان گذاشتم. پدرم موافقت کرد چون داریوش را می‌شناخت؛ دانش‌آموزش بود. برای همین قرار شد به خواستگاری بیایند.» روز خواستگاری امکانی مهیا شد تا عروس و داماد با هم صحبت کنند و از خلق و خوی هم بپرسند. در همان جلسه داریوش حرف‌هایی را زد که به مذاق عروس‌خانم خوش نیامد. بانو ماجرای آن روز را تعریف می‌کند؛ «داریوش نخستین حرفی که زد اینکه دوست دارم همسرم خانه‌دار باشد. من هم جواب دادم خب پس اشتباه آمدی. بعد گفت دوست دارم چادر بپوشی. گفتم این کار را نمی‌کنم. من آن زمان چادری نبودم و فقط هنگامی که به دانشگاه می‌رفتم چادر سر می‌کردم. خلاصه هر چه بیشتر صحبت می‌کرد می‌دیدم هیچ وجه اشتراکی نداریم.» بانو موضوع را با پدرش در میان گذاشت و گفت: «اختلاف سلیقه زیادی بین ماست. مطمئنا به نتیجه نمی‌رسیم.» در واقع عدم‌رضایت خود را از این ازدواج گفت. اما پدرنظر دیگری داشت. بانو می‌گوید: «نظر پدرم نسبت به داریوش مثبت بود. گفت هر کس به خواستگاری تو بیاید بهتر از داریوش نمی‌شود. بالاخره من را مجاب کرد.» @Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
ماجرای آشنای ما به دوران دانشجویی‌مان برمی‌گردد. من با برادر داریوش همکلاس بودم. علوم سیاسی دانشگاه
😳 مردی که همه زندگی‌ام شد مراسم عقد داریوش و بانو ساده و مختصر در آبدانان برگزار شد؛ بی‌هیچ ریخت و پاشی. خرید حلقه‌شان هم موکول شد وقتی به تهران آمدند. بانو تعریف می‌کند: «وقتی به تهران آمدیم حلقه‌هایمان را خریدیم. دوست داشتم حلقه‌هایمان یک مدل باشد گفت دوست ندارد. دست داریوش بزرگ بود و هر چه حلقه می‌آوردند به دستش نمی‌رفت. آخر سر به مرد طلافروش گفت آقا بی‌زحمت یک النگو بیاورید. کلی آن روز خندیدیم. خلاصه حلقه‌ها را که گرفتیم آمدیم پارک دانشجو و دست هم کردیم.» یک‌سال و نیم بعد آپارتمان کوچکی اجاره کرده و زندگی مشترکشان را شروع کردند. هر دو درس می‌خواندند. بانو از آن روزها می‌گوید: «من در خوابگاه دوروبرم شلوغ بود؛ با دوستانم بودم. وقتی مستقل شدم خیلی احساس تنهایی می‌کردم. داریوش تا دیروقت سرکار بود. اما شب وقتی به خانه می‌آمد با همه خستگی من را بیرون می‌برد. تهران‌گردی می‌کردیم. خیلی به ماخوش می‌گذشت. رفتارش باعث شده بود آرامش خاصی داشته باشم. علاقه زیادی به او پیدا کرده بودم تا جایی که بعد از مدتی احساس کردم حتی یک لحظه هم بدون او نمی‌توانم زندگی کنم. داریوش همه زندگی‌ام شده بود.» @Heyam66