eitaa logo
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
220 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
94 فایل
- بہ نام ِ او(: ذاتِ هر کس در قیامت نقشِ پیشانی اوست🫀 نقشِ پیشانیِ ما باشد:«غلامِ حیدرم»👀 ˼همانا باهر سختی آسانی ستツ🤍.˹ «اِنْشِرٰاحْ - 6» من اینجام👇🏻🌜 - @Masihsistani - - @heyam_66 - [ هزینه کپی پست‌ها: 4 صلوات ]
مشاهده در ایتا
دانلود
ماجرای آشنای ما به دوران دانشجویی‌مان برمی‌گردد. من با برادر داریوش همکلاس بودم. علوم سیاسی دانشگاه تهران می‌خواندیم. داریوش هم مهندسی برق دانشگاه خواجه نصیرالدین‌طوسی. از طریق برادرش به من پیشنهاد ازدواج داد. من هم با پدرم درمیان گذاشتم. پدرم موافقت کرد چون داریوش را می‌شناخت؛ دانش‌آموزش بود. برای همین قرار شد به خواستگاری بیایند.» روز خواستگاری امکانی مهیا شد تا عروس و داماد با هم صحبت کنند و از خلق و خوی هم بپرسند. در همان جلسه داریوش حرف‌هایی را زد که به مذاق عروس‌خانم خوش نیامد. بانو ماجرای آن روز را تعریف می‌کند؛ «داریوش نخستین حرفی که زد اینکه دوست دارم همسرم خانه‌دار باشد. من هم جواب دادم خب پس اشتباه آمدی. بعد گفت دوست دارم چادر بپوشی. گفتم این کار را نمی‌کنم. من آن زمان چادری نبودم و فقط هنگامی که به دانشگاه می‌رفتم چادر سر می‌کردم. خلاصه هر چه بیشتر صحبت می‌کرد می‌دیدم هیچ وجه اشتراکی نداریم.» بانو موضوع را با پدرش در میان گذاشت و گفت: «اختلاف سلیقه زیادی بین ماست. مطمئنا به نتیجه نمی‌رسیم.» در واقع عدم‌رضایت خود را از این ازدواج گفت. اما پدرنظر دیگری داشت. بانو می‌گوید: «نظر پدرم نسبت به داریوش مثبت بود. گفت هر کس به خواستگاری تو بیاید بهتر از داریوش نمی‌شود. بالاخره من را مجاب کرد.» @Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
ماجرای آشنای ما به دوران دانشجویی‌مان برمی‌گردد. من با برادر داریوش همکلاس بودم. علوم سیاسی دانشگاه
😳 مردی که همه زندگی‌ام شد مراسم عقد داریوش و بانو ساده و مختصر در آبدانان برگزار شد؛ بی‌هیچ ریخت و پاشی. خرید حلقه‌شان هم موکول شد وقتی به تهران آمدند. بانو تعریف می‌کند: «وقتی به تهران آمدیم حلقه‌هایمان را خریدیم. دوست داشتم حلقه‌هایمان یک مدل باشد گفت دوست ندارد. دست داریوش بزرگ بود و هر چه حلقه می‌آوردند به دستش نمی‌رفت. آخر سر به مرد طلافروش گفت آقا بی‌زحمت یک النگو بیاورید. کلی آن روز خندیدیم. خلاصه حلقه‌ها را که گرفتیم آمدیم پارک دانشجو و دست هم کردیم.» یک‌سال و نیم بعد آپارتمان کوچکی اجاره کرده و زندگی مشترکشان را شروع کردند. هر دو درس می‌خواندند. بانو از آن روزها می‌گوید: «من در خوابگاه دوروبرم شلوغ بود؛ با دوستانم بودم. وقتی مستقل شدم خیلی احساس تنهایی می‌کردم. داریوش تا دیروقت سرکار بود. اما شب وقتی به خانه می‌آمد با همه خستگی من را بیرون می‌برد. تهران‌گردی می‌کردیم. خیلی به ماخوش می‌گذشت. رفتارش باعث شده بود آرامش خاصی داشته باشم. علاقه زیادی به او پیدا کرده بودم تا جایی که بعد از مدتی احساس کردم حتی یک لحظه هم بدون او نمی‌توانم زندگی کنم. داریوش همه زندگی‌ام شده بود.» @Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
😳 مردی که همه زندگی‌ام شد مراسم عقد داریوش و بانو ساده و مختصر در آبدانان برگزار شد؛ بی‌هیچ ریخت و
🕊آرمیتا؛ الهه زندگی‌شان سال ۸۷بود که آرمیتا به دنیا آمد؛ شد «الهه پاک و مقدس» زندگی‌شان. داریوش وابستگی زیادی به آرمیتا داشت. بانو تعریف می‌کند: «یک بار برای انجام کاری به شیراز رفته بود. قرار بود چند روز آنجا بماند اما یک شب دیدم به خانه آمد گفت دلم برای آرمیتا تنگ شده بود. این همه راه آمده بود آرمیتا را ببیند. کلی با او بازی کرد. صبح هم دوباره راهی شیراز شد. تا قبل از به دنیا آمدن آرمیتا می‌گفت شهره تو همه زندگی من هستی. اما با تولد آرمیتا همه زندگی‌اش شد آرمیتا. می‌گفت اول آرمیتا بعد تو. عاشقانه دوستش داشت.» @Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
🕊آرمیتا؛ الهه زندگی‌شان سال ۸۷بود که آرمیتا به دنیا آمد؛ شد «الهه پاک و مقدس» زندگی‌شان. داریوش وا
📞❌ تلفن‌های مشکوک شهید رضایی‌نژاد با اینکه در زندگی آرامش را به همسرش هدیه داده بود اما بانو همیشه نوعی نگرانی را تجربه می‌کرد. وقتی داریوش تلفنش را جواب نمی‌داد یا اینکه دیر به خانه می‌آمد اضطراب همه جانش را می‌گرفت. او بارها متوجه شده بود تلفن‌های مشکوکی به همسرش می‌شود. اما سعی می‌کرد به روی خود نیاورد. می‌گوید: «هر بار که زباله‌ها را می‌برد تا در مخزن بیندازد دلشوره می‌گرفتم. این اواخر تلفن‌های مشکوک زیاد داشت. از او اطلاعات می‌خواستند و حتی رقم خوبی هم به او پیشنهاد می‌دادند. البته روزهای آخر دیگر خبری از پیشنهاد رقم‌های بالا نبود و فقط تهدیدش می‌کردند. آخر سر هم زهر خودشان را ریختند.» @Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
📞❌ تلفن‌های مشکوک شهید رضایی‌نژاد با اینکه در زندگی آرامش را به همسرش هدیه داده بود اما بانو همیشه
📌 روزی که داریوش ترور شد بانو و همسرش هر دو یک جا کار می‌کردند. عصر هم به‌دنبال آرمیتا می‌رفتند تا او را از مهد بیاورند. آن روز هم طبق معمول همراه با آرمیتا به خانه آمدند. وقتی داخل کوچه شدند بانو مردی را دید با ریش انبوه و عینک دودی که به درخت تکیه داده است. داریوش خودرو را جلوی در متوقف کرد تا وارد پارکینگ شود. بانو هم داشت مجله آشپزی که داریوش برایش خریده بود ورق می‌زد. مرد خودش را به ماشین چسباند، بانو سرش را از روی کنجکاوی بالا آورد و صدای شلیک گلوله همه وجودش را لرزاند. نه یکی نه ۲تا که تعدادش زیاد بود. نگاهی به‌صورت غرق خون داریوش انداخت. خشکش زده بود. نمی‌دانست چه باید بکند فقط جیغ می‌کشید و کمک می‌خواست. او آنقدر نگران همسرش بود که آرمیتا را از یاد برده بود. خودش هم جراحت زیادی برداشته بود اما دردی حس نمی‌کرد. همسایه‌ها آمبولانس خبر کردند او همراه داریوش راهی بیمارستان شد. از پرستار حال مردش را پرسید. دوست داشت جواب خوبی بشنود اما پرستار گفت: «متأسفم» این جمله انگار پتکی شد به سرش. او آن روز سخت را یادآور می‌شود: «داریوش قرار بود تا چند هفته بعد از پایان‌نامه دکتری خود دفاع کند. به من گفت متنی آماده کردم که در روز دفاع می‌خوانم. پایان‌نامه‌ام را به تو تقدیم کرده‌ام. هر چه اصرار کردم برایم نخواند با شهادتش این حسرت به دلم ماند. تا اینکه یک روز کیفش را باز کردم و فلشی را دیدم. آن را به لپ‌تاپ زدم. اطلاعات پایان‌نامه‌اش بود. در ابتدای پایان‌نامه نوشته بود: «تقدیم به همسرم که حاصل جمع خوبی‌هاست و دخترم که محل جمع حسن و ملاحت است.» این بهترین هدیه‌ای بود که از داریوش گرفتم. @Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
📌 روزی که داریوش ترور شد بانو و همسرش هر دو یک جا کار می‌کردند. عصر هم به‌دنبال آرمیتا می‌رفتند تا
خب این داستان زندگی ایشون بود که خیلی مختصر در دسترس شما قرار گرفت آرمیتا کوچولو الان برای خودش کسی شده ها❗️ ماهم میتونیم یه آرمیتای دیگه بشیم✨ باید الطاف این شهید رو جبران کنیم❤️🌿 @Heyam66
ببخشید اگه طولانی شد (پوزش) شرمندم😊🥲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
انسان ۲۵۰ ساله .pdf
حجم: 3.2M
خلاصه نمیگم خودتون برید بخونید📔 کتابش حرف نداره✨ @Heyam66
بریم برا آی نقد ۴👇