📣 *فراخوان سراسری «وعده صادق» منتشر شد.*
جشنواره مردمی فیلم عمار با هدف گردآوری و بازتاب واکنشهای مردم ایران در حمایت از تنبیه مقتدرانه رژیم صهیونیستی، فراخوان سراسری «وعده صادق» را در ۴ قالب برگزار میکند.
🔻 قالبها:
🔸 *محتوای ویدیوئی:*
فیلم موبایلی (خاطرهگویی، مصاحبه مردمی، واکنشهای مردمی و…)، بازتولید محتوای ویدیوئی (پاسخ طنز به تهدید اسرائیل، گزارش از عملیات وعده صادق و…)
🔸 *محتوای صوتی:*
خاطرهگویی، مصاحبه مردمی، سرود، پادکست و…
🔸 *محتوای تصویری و گرافیکی:*
نقاشی، عکس (واکنشهای مردمی و…)، عکس نوشت، کاریکاتور، پوستر و…
🔸 *محتوای متنی:*
دلنوشته، شعر، شعار (توییت، پلاکارد و…)، متن خبری و…
🔰 *مهلت ارسال آثار ۲۵ اردیبهشتماه ۱۴۰۳*
⬅️ ارسال آثار از طریق نام کاربری
🌐 @Ammarfilm_1389
در پیامرسانهای روبیکا، بله، ایتا و شاد
🔻مطالعه کامل فراخوان:
🔗 ammarfilm.ir/?p=34742
️
📽️ @AmmarFest
560.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این خیلی خوب بود😂👌
چهارشنبه سوری
vs
حمله اسرائیل
🗣 باران وکیلی ♭
@Heyam66
حاجی خبر دادن ۵ نفر ایرانی در اثر حملهی اسرائیل مردن
میگن وقتی F35رو دیدن از خنده افتادن و به سرشون ضربه خورده😂😂
@Heyam66
اسرائیل میومد لب مرز فحش میداد سنگین تر بود:)))
🗣 محمد نصوحی🇮🇷
@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
لوکیشن ندارید؟!!😂🚶🏻♀ @Heyam66
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
↫ اگر دلت گرفت کمی زیارت امام زمان علیه السلام در روز جمعه بخوان :)
✨ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا حُجَّةَ اللهِ في اَرْضِهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَيْنَ اللهِ في خَلْقِهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا نُورَ اللهِ الَّذي يَهْتَدي بِهِ الْمُهْتَدُونَ، وَيُفَرَّجُ بِهِ عَنِ الْمُؤْمِنينَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْمُهَذَّبُ الْخآئِفُ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْوَلِيُّ النّاصِحُ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا سَفينَةَ النَّجاةِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَيْنَ الْحَيوةِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ صَلَّي اللهُ عَلَيْكَ وَعَلي آلِ بَيْتِكَ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ عَجَّلَ اللهُ لَكَ ما وَعَدَكَ مِنَ النَّصْرِ وَظُهُورِ الاَْمْرِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يامَوْلايَ، اَنـَا مَوْلاكَ عارِفٌ بِاُوليكَ وَاُخْريكَ، اَتَقَرَّبُ اِلَي اللهِ تَعالي بِكَ وَبِآلِ بَيْتِكَ، وَاَنْتَظِرُ ظُهُورَكَ، وَظُهُورَ الْحَقِّ عَلي يَدَيْكَ، وَاَسْئَلُ اللهَ اَنْ يُصَلِّيَ عَلي مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد، وَاَنْ يَجْعَلَني مِنَ الْمُنْتَظِرينَ لَكَ وَالتّابِعينَ وَالنّاصِرينَ لَكَ عَلي اَعْدآئِكَ، وَالْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْكَ في جُمْلَةِ اَوْلِيآئِكَ، يا مَوْلايَ يا صاحِبَ الزَّمانِ صَلَواتُ اللهِ عَلَيْكَ وَعَلي آلِ بَيْتِكَ، هذا يَوْمُ الْجُمُعَةِ وَهُوَ يَوْمُكَ، الْمُتَوَقَّعُ فيهِ ظُهُورُكَ، َالْفَرَجُ فيهِ لِلْمُؤْمِنينَ عَلي يَدَيْكَ، وَقَتْلُ الْكافِرينَ بِسَيْفِكَ، وَاَنَا يا مَوْلايَ فيهِ ضَيْفُكَ وَجارُكَ، وَاَنْتَ يا مَوْلايَ كَريمٌ مِنْ اَوْلادِ الْكِرامِ، وَمَأْمُورٌ بِالضِّيافَةِ وَالاِْجارَةِ، فَاَضِفْني وَ اَجِرْني، صَلَواتُ اللهِ عَلَيْكَ وَعَلي اَهْلِ بَيْتِكَ الطّاهِرينَ.
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_سوم
#پارت_هفتم
قرآن جیبی داشت و بعضی وقت ها که فرصتی پیش میاومد، میخوند:مطب دکتر،در تاکسی.گاهی اوقات هم از داخل موبایلش قرآن میخوند.با موبایل بازی میکرد.انگری بردز،هندوانه ای بود که با انگشت قاچ قاچ میکرد،اسمش را نمیدونم و یک بازی قورباغه. بعضی مرحله هاش رو کمکش میکردم.اگر من هم در مرحله ای میموندم، برام رد میکرد.میگفتم:«نمیشه وقتی بازی میکنی،صدای مداحی هم پخش بشه؟».تنظیم کرده بود که بازی میکردم و به جای آهنگش، مداحی گوش میدادیم.اهل سینما نبود،ولی اخراجی ها را باهم رفتیم دیدیم. بعداز فیلم نشستیم به نقد و تحلیل.کلی از حاجی گیرینف های جامعه را فهرست کردیم،چقدر خندیدیم.!طرف مقابلش را با چند برخورد شناسایی میکرد و سلیقه اش را میشناخت. از همان روزهای اول،متوجه شد که جانم برای لواشک در میره. هفته ای یک بار را حتما گل میخرید،همه جوره میخرید. گاهی یک شاخه ساده، گاهی دسته تزیین شده.یک بسته لواشک ،پاستیل یا قره قوروت هم میگذاشت کنارش.
اوایل چند دفعه بو بردم از سر چهارراه میخرد.بهش گفتم:«واقعا برای من خریدی یا دلت برای اون بچه گل فروش سوخت؟» از اون به بعد فقط میرفت گل فروشی..دل رحمی هاش رو دیده بودم،مقید بود پیاده های کنار خیابون رو سوار کنه،به خصوص خانواده ها رو یک بار در صندوق عقب ماشین عکس رادیولوژی دیدم،ازش پرسیدم:«این مال کیه؟» گفت:«راستش مادر و پسری رو سوار کردم که شهرستانی بودن و اومده بودن برای دوا درمون.پول کم آورده بودن و داشتن برمیگشتند شهرشون.به مقدار نیاز، پول براشون کارت به کارت کرده بودم و دویست هزار تومان هم دستی به اون ها داده بود.بعد برگشته بود و آن ها را رسانده بود بیمارستان.» میگفت:«از بس اون زن خوشحال شده بود،یادش رفته عکسش رو برداره. رفته بود بیمارستان که صاحب عکس را پیدا کنه یا نشانی ازشون بگیره و بفرسته برایشون.»
گاهی به بهزیستی سر میزد و کمک مالی میکرد. وقتی پول نداشت ،نصف روز میرفت با بچه ها بازی میکرد.یک جا نمیرفت،هردفعه مکان جدیدی.برای من که جای خود داشت،بهانه پیدا میکرد برای هدیه دادن.اگر در مناسبتی دستش تنگ بود،میدیدی چند وقت بعد با کادو اومد و میگفت:«این به مناسبت فلان روز که برات هدیه نخریدم».یا مناسبت بعدی،عیدی میداد در حد دوتا عیدی.سنگ تمام میگذاشت. اگر بخوام مثال بزنم،مثلا روز ازدواج حضرت فاطمه و حضرت علی رفته بود عراق برای ماموریت. بعد که اومد،یک عطر و تکه ای از سنگ حرم امام حسین برام آورده بود،گفت:«این سنگ هم سوغاتیت».عطر هم قضای روز ازدواج حضرت فاطمه و حضرت علی
در همان ماموریت. خوشحال بود که همه عتبات عراق را دل سیر زیارت کرده.در کاظمین،محل اسکانش به قدری نزدیک حرم بوده که وقتی پنجره رو باز میکرد،گنبد رو به راحتی میدید.شب جمعه ها که میرفتن کربلا ،بهش میگفتم:«خوش به حالت، داری حال میکنی از این زیارت به اون زیارت.»
در ماموریت ها دست به نقد تبریک میگفت زیر سنگ هم بود،گلی پیدا میکرد و ازش عکس میگرفت و برام میفرستاد.گاهی هم عکس سلفی ش رو میفرستاد یا عکسی که قبلا باهم گرفته بودیم.همه را نگه داشته ام،به خصوص هدایای جلسه خواستگاری رو: کفن و پلاک و تسبیح شهید.در کل چیزهایی رو که از تفحص آورده بود،یادگاری نگه داشته ام برای بچه ام.
تفحص رو خیلی دوست داشت.بعدازازدواج دیگر پیش نیومد بره زیاد هم از اون دوران برام تعریف میکرد.میگفت:«با روضه کار رو شروع میکردیم،با روضه هم تموم از حالشون موقعی که شهید پیدا میکردن میگفت:جزئیاتش رو یادم نیست.ولی رفتن تفحص رو عنایت میدونست.کلی ذوق داشت که بارها کنار تابوت شهدا خوابیده است.
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_سوم
#پارت_هشتم
اولین دفعه که رفتیم مشهد، نمیدونستیم باید شناسنامه همراهمون باشه.رفتیم هتل،گفتن باید از اماکن نامه بیارید. نمیدونستم اماکن کجاست.وقتی دیدم پاسگاه نیروی انتظامی است،هول برم داشت.جدا جدا رفتیم در اتاق برای پرس و جو.بعضی جاها خنده ام میگرفت.طرف پرسید"مدل یخچال خونتون چیه؟چه رنگیه؟شماره موبایل پدر مادرت؟"نامه که گرفتیم و اومدیم بیرون تازه فهمیدم همین سوال ها رو از محمد حسین هم پرسیده بودن.اولین زیارت مشترکمون رو از باب الجواد شروع کردیم. این شعر رو خواند:
«صحنتان را میزنم برهم جوابم را بده
این گدا گاهی اگر دیوانه باشد بهتر است
جان من آقا مرا سرگرم کاشی ها نکن
میهمان مشغول صاحب خانه باشد بهتر است
گنبدت مال همه،باب الجوادت مال من
جای من پشت در میخانه باشد بهتر است.»
اذن دخول خوندیم.ورودی صحن کفشش رو کند و سجده شکر به جا آورد،نگاهی به من انداخت و بعد هم سمت حرم«ای مهربون،این همونیه که به خاطرش ی ماه اومده بودم پابوستون.ممنون که خیرش کردید،بقیه شم دست خودتون.تا آخر آخرش.» عادتش بود.سرمایه گذاری میکرد:چه مکه،چه کربلا،چه مشهد،زندگی را واگذار میکرد که (دست خودتون)
جلوی ورودی صحن قدس هم شعر دیگری خواند؛
"دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت
جایی ننوشته است گنهکار نیاید"
گاهی ناگهان تصمیم میگرفت،انگار میزد به سرش،اگر از طرف محل کار مانعی نداشت، بی هوا میرفتیم مشهد.به خصوص اگر از همین بلیت های چارتر باز میشد.یادم هست ایام تعطیلی بود،با رو بند بسته بودم بریم یزد.اون زمان هنوز خانواده ام نیومده بودن تهران.خونه خواهرش بودم،زنگ زد:«الان بلیت گرفتم بریم مشهد» من هم از خدا خواسته:«کجا بهتر از مشهد».ولی راستش تا قبل از ازدواج هیچ وقت مشهد این شکلی نرفته بودم.ناگهانی ،بدون رزرو هتل ،ولی وقتی رفتم خوشم اومد.انگار همه چیز دست خود امام بود،خودش همه چیز رو خیلی بهتر از ما مدیریت میکرد.
داخل صحن کفش هاش رو درمیآورد. توجیهش این بود که «وقتی حضرت موسی به وادی طور نزدیک میشد، خدا بهش گفت:(فَاخلَع نَعلَیکَ).صحن امام رضا ر وادی طور میپنداشت.» وارد صحن که میشد،بعد از سلام و اذن دخول گوشه ای میایستاد با امام رضا حرف میزد.جلوتر که میرفت،وصل روضه و مداحی میشد.محفل روضه ای بود در گوشه ای از حرم،بین صحن گوهرشاد و جمهوری.به گمانم داخل بست شیخ بهایی،معروف بود به (اتاق اشک).اون اتاق شاید به زور با دو سه قالی سه در چهار فرش شده بود .غلغله میشد.نمیدونم چطور این همه آدم اون داخل جا میشدن. فقط آقایون رو راه میدادن و میگفت روضه خواص است.عده ای محدود،اون هم بچه هیئتی ها خبر داشتن که ظهرها اینجا روضه برپاست.اگر میخواستن به روضه برسن ،باید نماز شکسته ظهر و عصرشون رو با نماز ظهر حرم میخوندن،این طوری شاید جا میشدن. از وقتی در باز میشد تا حاج محمود،خادم اونجا ،در رو میبست، شاید سه چهار دقیقه بیشتر طول نمیکشید.خیلی ها پشت در میموندن، کیپ کیپ میشد و بنده خدا به زور در رو میبست.چند دفعه کمی دورتر،اشتیاق این جماعت را نظاره میکردم که چطور دوان دوان خودشون رو می رسوندن، بهش گفتم:«چرا فقط مردا رو راه میدن؟منم میخوام بیام.»
ظاهرا با حاج محمود سر و سّری داشت.رفت و با او صحبت کرد.نمیدونم چطور راضی اش کرده بود.میگفتن تا اون موقع پای هیچ زنی به اونجا باز نشده.قرار شد زودتر از آقایون تا کسی متوجه نشده برم داخل.فردا ظهر طبق قرار رفتیم و وارد شدم.اتاق روح داشت ،میخواستی همان وسط بنشینی و زار زار گریه کنی،برای چه،نمیدونم!معنویت موج میزد .میگفتن چندین سال ،ظهر تا ظهر در چوبی این اتاق باز میشد،تعدادی میاومدن روضه میخوندن و اشک میریختن و میرن. در قفل میشد تا فردا.حتی حاج محمود، مستمعان را زود بیرون میکرد که فرصتی برای شوخی و شاید غیبت و تهمت و گناه پیش نیاید.
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_سوم
#پارت_نهم
انتهای اتاق دری باز میشد که اونجا رو آشپزخونه کرده بودن.به زور دونفر می ایستادن پای سماور بعد از روضه چایی میدادن. به نظرم همه کاره اونجا همان حاج محمود بود.از من قول گرفت به هیچکس نگم که اومده ام اینجا.در اون آشپزخونه پله هایی آهنی بود که میرفت روی سقف اتاق. شرط دیگری هم گذاشت:«نباید صدات بیرون بیاد.خواستی گریه کنی،یه چیزی بگیر جلوی دهنت.»
بعد از روضه باید صبر میکردم همه برن و خوب که آب ها از آسیاب افتاد،بیایم پایین.اول تا آخر روضه اونجا نشستم و طبق قولی که داده بودم،چادرم را گرفتم جلوی دهنم تا صدای گریه ام بیرون نره.اون پایین غوغا بود،یک نفر روضه رو شروع کرد.باء بسم الله را که گفت،صدای ناله بلند شد. همین طور این روضه دست به دست میچرخید.یکی گوشه ای از روضه قبلی را میگرفت و ادامه میداد.گاهی روضه در روضه میشد.تا آن موقع مجلسی به این شکل ندیده بودم.حتی حاج محمود در آشپزخونه همان طور که چای میریخت، با جمع هم ناله بود.نمیدونم به خاطر نفس روضه خوان هاش بود یا روح اون اتاق،هیچ کجا چنین حالی رو تجربه نکرده بودم.توصیف نشدنی بود،فقط میدونم صدای گریه آقایون تا آخر قطع نشد،گریه ای شبیه مادر جوان از دست داده.چند دقیقه یک بار روضه به اوج خود میرسید و صدای سیلی هایی که به صورتشان میزدن، به گوشم میخورد. پایین که اومدم به حاج محمود گفتم:«حالا که این قدر ساکت بودم، اجازه بدین فردام بیام».بنده خدا سرش پایین بود،مکثی کرد و گفت:«من هنوز خانم خودم رو نیاوردم اینجا،ولی چه کنم،» باورم نمیشد قبول کنه.نمیرفت از خدام تقاضای تبرکی کند.میگفت:«آقا خودشون زوار رو میبینن.اگه لازم باشه خدام رو وسیله قرار میدن.معتقد بود؛همون آب سقاخونه و نفسی که توی حرم میکشیم،همه مال خود اقاست.روزی قبل از روضه داخل رواق،هوس چای کردم.گفتم :«الان اگه چایی بود ،چقدر می چسبید».هنوز صدای روضه میاومد که یکی از خدام دو تا چایی برامون آورد.خیلی مزه داد.
برنامه ریزی میکرد تا نمازها رو در حرم باشیم.تا حال زیارت داشت در حرم میموند، خسته که میشد یا میفهمید من دیگر کشش ندارم،میگفت:«نشستن بیخودیه.»
خیلی اصرار نداشت دستش رو به ضریح برسونه.مراسم صحن گردی داشت.راه میافتاد در صحن ها دور حرم میچرخید.درست شبیه طواف.از صحن جامع رضوی راه میافتادیم، میرفتیم صحن کوثر و بعد انقلاب و آزادی و جمهوری تا میرسیدیم باز به صحن رضوی .گاهی هم در صحن قدس یا روبه روی پنجره فولاد داخل غرفه ها مینشست و دعا میخوند و مناجات میکرد.
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66