سوپرایز اولمون اینکه دو پارت از رمان ساندیس خورا رو براتون ارسال میکنم
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
سوپرایز اولمون اینکه دو پارت از رمان ساندیس خورا رو براتون ارسال میکنم
شرمنده مدیر یکم حالش ناخوشاینده نتونسته بیشتر بنویسه انشالله حالش که بهتر شد با کلی پارت برمیگرده
رمان
#پارت۲۹
#ساندیسخورا
«بسم الله الرحمن الرحمین»
🖤🥀
دانای کل
صدای انفجار بسیار بلندی آمد.زمانی که ماشین دور زد متوجه شدند یکی از برجک های دیده بانی منفجر شده است.ترس در دل بچه ها ریشه دواند همگی به یک چیز می کردند و ناخواسته اشک از چشمانشان جاری شد.تا به برجک رسیدند دیدند چند نفر دور چیزی جمع شده اند. سرباز ها با دیدنشان کنار می رفتند و آنها جلو.دستشان روی قلبشان بود یکی از درد،یکی از ترس،یکی از تپش زیاد و دیگری برای جلوگیری از غش کردن.وقتی به جلو رسیدند پیکر شهیدشان را دیدند و دورش زانو زدند بدن شهید به طرز وحشتناکی تکه تکه شده بود دستان و پاهایش جدا شده بود.درست مثل زمانی که در روضه بودند چهار نفری شروع به گریه کردند.پیکر را بردند و در تابوتی که دورش پرچم ایران بود گذاشتند.دخترها در پشت سرچهار فرمانده داخل چادر رفتند و زیر زیر گریه می کردند.فرمانده حامدی شروع به خواندن مداحی کرد تا گریه شان متصل شود به اهل بیت.دختر ها در یک طرف تابوت کنار هم فرمانده شروع کرد...
به قلم #لیلا #حسنیه #آلا #بها
🖤🦋@Heyam66
رمان
#پارت۳۰
#ساندیسخورا
«بسم الله الرحمن الرحیم»
🖤🥀
دانای کل
"روضه می خونه لهوف"دخترا تازه دستشان آمد فرمانده برای کدام عزیز خدا می خواند.آنها به تازگی در هیئت این روضه را درک کرده بودن و به زبانی دیگر در روضه ی حضرت علی اکبر گیر کرده بودند."قطعواهبالسیوف،می زنه حسین صدا"دختراآستین هایشان را به دهان گرفتند تا صدایشان بلند نشود."دنیا بعدک العفا،صاح الامام یا ولدی"همه به خودشان لتمه میزند و سعی می کردند بی صدا گریه کنند.فرمانده دوباره تکرار کرد"صاح الامام یا ولدی"مکث کرد و گریه،ادامه داد"اینا کینه دارن از اسمت علی..."دیگر نتوانست ادامه دهد.هوای بد چادر دختر ها را از چادر و پادگان دور کرد.امیدشان با دیدن چنین صحنه ای از بین رفته بود،تمام صحنه هایی که در این مدت دیده بودند جلوی چشمشان رژه می رفت.ورودشان به پادگان،دعوا هایشان،رفتن به خط مقدم،دیدن جنازه ها،پیکر های زن و بچه در خانه هایشان،سختی هایی که سرباز ها می کشیدند گرمای هوا،کم آبی،شهدای تشنه، همه اش شبیه یک خاطره ی ناگوار بود که بچه ها تا به حال به چشم ندیده بودند.همه چیز بچه ها را به یاد کربلا می انداخت.با اینکه بارها رفته بودند و گرماو تشنگی کشیده بودند اما به طور کامل درک نمی کردند.نگرانی در دلشان بودجود آمد.کربلا نزدیک ماه صفر بود و بچه ها می خواستند به کربلا برسند.یکی گذرنامه نداشت،یکی ماشینشان خراب شده بود، یکی پدرش هنوز از سفر برنگشته بود و دیگری نگرانی نرسیدن داشت. همه ی این فکر ها باعث خستگی شان شد و در کنار هم نشستند خستگی بر آنها چیره شد و به خوابی عمیق فرو رفتند خوابی که آنها را از این جهان کند و به جایی دیگر برد...
به قلم #لیلا #حسنیه #آلا #بها
🖤🦋@Heyam66
و سوپرایز دوم اینکه با اجازه مدیر به خاطر اینکه این چند روزه یکم کم کاری کردیم در پارت گذاری قرار شد یک رمان کوتاه در حد ۵۰ پارت براتون بارگزاری کنیم
روزی دو پارت از این رمان در کانال قرار داده میشه تا انشالله مدیر با دست پر برمیگرده
🖇نام رمان:تنها میان داعش
🗒تعداد قسمت:50
♥*مقــدمہ رمــــــاݩ..♥
این داستان برگرفته از؛
حوادث حقیقی خرداد تا شهریور سال ١٣٩٣ در شهر «آمِرلی» عراق بود
ڪه با خوشه چینی از خاطرات مردم مقاوم و رزمندگان دلاور این شهر،
به ویژه فرماندهی بی نظیر #سپهبدشهیدقاسمسلیمانی در قالب
داستانی عاشقانه روایت شد.
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
🖇نام رمان:تنها میان داعش 🗒تعداد قسمت:50 ♥*مقــدمہ رمــــــاݩ..♥ این داستان برگرفته از؛ حوادث حقی
پوستر رو فعلا داشته باشید از فردا پارت گذاری شروع میشه