🖇نام رمان:تنها میان داعش
🗒تعداد قسمت:50
♥*مقــدمہ رمــــــاݩ..♥
این داستان برگرفته از؛
حوادث حقیقی خرداد تا شهریور سال ١٣٩٣ در شهر «آمِرلی» عراق بود
ڪه با خوشه چینی از خاطرات مردم مقاوم و رزمندگان دلاور این شهر،
به ویژه فرماندهی بی نظیر #سپهبدشهیدقاسمسلیمانی در قالب
داستانی عاشقانه روایت شد.
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
🖇نام رمان:تنها میان داعش 🗒تعداد قسمت:50 ♥*مقــدمہ رمــــــاݩ..♥ این داستان برگرفته از؛ حوادث حقی
پوستر رو فعلا داشته باشید از فردا پارت گذاری شروع میشه
hoseein-kheyrodinhoseein-kheyrodin.rajaei-karbala(128).mp3
زمان:
حجم:
10.7M
و رجائي کربلا
وامیدمنبهکربلاست:))
خذ عمري و ارزقني کربلا
جانمرابگیروکربلارابهمنبده🙂❤️🩹
🖤🥀@Heyam66
14.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیامبر اعظم اگه نبود من از درد دوری میمردم که🥲🥺
🖤🥀@Heyam66
آقاجون؛
یعنی جدی جدی طوری خراب کردم که به حالم رحمی نمیکنید تا اربعین کنارتون باشم!؟
یعنی انقد آبرویی دیگه برام نمونده....
یعنی انقد زدم داغون کردم خودم خبرندارم!
هی آبروداری کردی
هی گند زدم
هی مردم داری کردی
هی گند زدم
هی صدام کردی
هی گند زدم
هی هوامو داشتی...
ولی گندزدم...!
ولی جان رقیه ات بطلب اربعین بیام پیشت بهت بگم این چند وقت چه خراب گذشت بعدش دیگه هرکار دوس داشتی بکن...
ولی بطلب ،اربعین پای تلویزیون نباشم...
🥺
🖤🥀@Heyam66
🖤بِسْمـِ اللّهِ القاصِمـ الجَبّارین🖤
🇮🇷رمــــــــان شهدایی و #امنیتی
🇮🇶 #تنــها_میان_داعش
💣قسمت #اول
وسعت سرسبز باغ،
در گرمای دلچسب غروب، تماشاخانهای بود ڪه هر چشمی را نوازش میداد.
خورشید پس از یڪ روز آتشبازی در این روزهای گرم آخر بهار، رخساره در بستر آسمان ڪشیده و خستگی یڪ روز بلند بهاری را خمیازه میڪشید.
دست خودم نبود،
ڪه این روزها در قاب این صحنه سِحرانگیز، تنھا صورت زیبای او را میدیدم!
حتی بادی ڪه از میان برگ سبز درختان و شاخههای نخلها رد میشد، عطر عشق او را در هوا رها میڪرد و همین عطر، هر غروب دلتنگم میڪرد!
دلتنگ لحن گرمش،
نگاه عاشقش، صدای مهربان و خندههای شیرینش!
چقدر این لحظات تنگ غروب،
سخت میگذشت تا شب شود و او برگردد.
و انگار همین باد،
نغمه دلتنگیام را به گوشش رسانده بود ڪه زنگ موبایلم به صدا در آمد.
همانطور ڪه روی حصیر ڪف ایوان نشسته بودم، دست دراز ڪردم و گوشی را از گوشه حصیر برداشتم.
بعد از یڪ دنیا عاشقی،
دیگر میدانستم اوست ڪه خانه قلبم را دق الباب میڪند و بی آنڪه شماره را ببینم، دلبرانه پاسخ دادم
_بله؟
با نگاهم همچنان در پهنه سبز و زیبای باغ میچرخیدم و در برابر چشمانم، چشمانش را تجسم میڪردم تا پاسخم را بدهد ڪه صدایی خشن، خماری عشق را از سرم پراند
-الو...
هر آنچه در خانه خیالم ساخته بودم،
شڪست. نگاهم به نقطه ای خیره ماند، خودم را جمع ڪردم و این بار با صدایی محڪم پرسیدم
_بله؟
تا فرصتی ڪه بخواهد پاسخ بدهد، به سرعت گوشی را از ڪنار صورتم پایین آورده و شماره را چڪ ڪردم، ناشناس بود. دوباره گوشی را ڪنار گوشم بردم و شنیدم با همان صدای زمخت و لحن خشن تڪرار میڪند
-الو... الو...
از حالت تهاجمی صدایش،
ڪمی ترسیدم و خواستم پاسخی بدهم ڪه خودش با عصبانیت پرسید
-منو میشناسی؟؟؟
ذهنم را متمرڪز ڪردم،اما واقعاًصدایش برایم آشنا نبود که مردد پاسخ دادم
-نه!
و او بلافاصله و با صدایی بلندتر پرسید
-مگه تو نرجس نیستی؟؟؟
از اینکه اسمم را میدانست،
حدس زدم از آشنایان است،اما چرا انقدر عصبانی بود ڪه دوباره با حالتی معصومانه پاسخ دادم
-بله، من نرجسم، اما شما رو نمیشناسم!
ڪه صدایش از آسمان خراش خشونت
به زیر آمد و با خندهای نمکین نجوا کرد
-ولی من که تو رو خیلی خوب میشناسم عزیزم!
و دوباره همان خنده های شیرینش گوشم را پُر کرد. دوباره مثل روزهای اول #مَحرمشدنمان....
ادامه دارد....
💣نویسنده؛ فاطمه ولی نژاد
🖇@Heyam66