2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چیزی که قرارع ببینیم♥️
@Heyam66
یه پیام از طرف خدا داری:👇🏻💌
آرزوهاتو وقتی منو از ته دل بخونی
برآورده میکنم🌿
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_چهارم
#پارت_هشتم
دلم میخواست همراهش میرفتم تا پای پرواز، اما جلوی همکاراش خجالت میکشیدم.خداحافظی کرد و رفت.دلم نمیاومد در رو پشت سرش ببندم،نمیخواستم باور کنم که رفت.خنده روی صورتم خشکید.هنوز هیچ چیز نشده،دلم براش تنگ شد.برای خنده هاش،برای دیوانه بازی هاش،برای گریه هاش،برای روضه خوندن هاش.
صدای زنگ موبایلم بلند شد.محمدحسین بود،به نظرم هنوز به نگهبانی شهرک نرسیده بود.تا جواب دادم گفت:«دلم برات تنگ شده».تا برسه فرودگاه،چند دفعه زنگ زد.حتی پای پرواز که "الان سوار میشم و گوشی رو خاموش میکنم " میگفت:«میخوام تا لحظه آخر باهات حرف بزنم».من هم دلم خواست با او حرف بزنم.شده بودم مثل اون هایی که در دوران نامزدی،در حرف زدن سیری ندارن.میترسیدم به این زودی ها صداش رو نشنوم.دلم نیومد گوشی رو قطع کنم،گذاشتم خودش قطع کنه.انگار دستی از داخل صفحه گوشی پلک هام رو محکم چسبیده بود،زل زده بودم به اسمش.شب اولی که نبود،دلم می خواست باشه و خروپف کنه.نمیگذاشتم بخوابه،باید اول من خوابم میبرد بعد او.حتی شب هایی که خسته و کوفته تازه از ماموریت برمیگشت.
تا صبح مدام گوشی ام رو نگاه میکردم. نکنه خاموش بشه یا احیاناً در خونه آپارتمانی در دسترس نباشم.مرتب از این پهلو به اون پهلو میشدم. صبح از دمشق زنگ زد.کد دار صحبت میکرد و نمیفهمیدم منظورش از این حرف ها چیست.خيلی تلگرامی حرف زد.آنتن نمیداد، چند دفعه قطع و وصل شد.بدی اش این بود که باید چشم انتظار می نشستم تا دوباره خودش زنگ بزنه.بعضی وقت ها باید چندبار تماس میگرفت تا بتونیم دل سیر حرف بزنیم.بعد از بیست دقیقه قطع می شد.دوباره باید زنگ میزد.روزهایی میشد که سه چهار تا بیست دقیقه ای حرفمون طول بکشد.
اوایل گاهی با وایبر و واتساپ پیامک هایی رد و بدل میکردیم.تلگرام که اومد،خیلی بهتر شد.حرف هامون رو ضبط شده میفرستادیم برای هم.این طوری بیشتر صدای همدیگر رو می شنیدیم و بهتر میشد احساساتمون رو به هم نشان بدهیم
۴۵ روزِ سفر اولش،شد۶۳ روز.دندون هاش پوسیده بود،رفتیم پیش دایی اش دندان پزشکی. دایی اش گفت:«چرا مسواک نمیزنی؟» گفت:«جایی که هستیم آب خوردن پیدا نمیشه ،توقع دارین مسواک بزنم؟».اگر خواهر یا برادرم یا حتی دوستان از طعم و مزه یا نوع غذایی خوششون نمیاومد و ناز میکردن، میگفت:«ناشکری نکنین.مردمِ اونجا توی وضعیت سختی زندگی میکنن.»
بعد از سفر اول،بعضی ها از او میپرسیدن که «تو هم قسی القلب شدی و آمدم کُشتی؟» میگفت:«این چه ربطی به قساوت قلب داره؟کسی که قصد داره به حرم حضرت زینب تجاوز کنه،همون بهتر که کشته بشه!».بعضی میپرسیدن«چند نفر و کشتی؟» میگفت,:«ما که نمی کشیم ،ما فقط برای آموزش میریم» اینکه داشت از حرم آل الله دفاع میکرد و کم کم به آرزوهاش می رسید، خیلی برایش لذت بخش بود.
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_چهارم
#پارت_نهم
خیلی عاطفی بود.بعضی وقت ها میگفتم:«تو اگه نویسنده بشی،کتابات پرفروش میش» با اینکه ادبیات نخونده بود ،دست به قلمش عالی بود،یک سری شعر گفته بود.اگر اشعار و نوشته های دوران دانشجویی اش رو جمع کرده بود،الان به اندازه یک مطلب داشت.خیلی دل نوشته مینوشت. میگفتم:«حیف که نوشته هات رو جمع نمیکنی وگرنه وقتی شهید بشی ،تو قدوقواره آوینی شناخته میشی».با کلمات خوب بازی میکرد.
هردفعه بین وسایل شخصی اش ،دوتا از عکس های من رو با خودش میبرد، یکی پرسنلی،یکی رو هم خودش گرفته و چاپ کرده بود.در مأموریت آخری،با گوشی از عکس هام عکس گرفت و با تلگرام فرستاد.گفتم:«چرا برای خودم فرستادی؟» گفت:«میخوام رو گوشی داشته باشم.» هرموقع بی مقدمه یا بدموقع پیام میداد،میفهمیدم سرش شلوغه.گوشی از دستم جدا نمیشد،۲۴ ساعته نگاهم روی صفحه اش بود،مثل معتادها،هرچند دقیقه یک بار تلگرام رو نگاه میکردم ببینم وصل شده یا نه.
زیاد از من عکس و فیلم میگرفت. خیلی هاش رو که اصلا متوجه نمیشدم. یک دفعه برام میفرستاد.عکس سفرهامون رو میفرستاد که «یادش بخیر،پارسال همین موقع».فکر اینکه در چه راهی و برای چه کاری رفته است،مرا آرام و دوری رو برام تحمل پذیر میکرد.گاهی به او میگفتم:«شاید تو ودیگران فکر کنین من الان خونه پدرم هستم و خیلی هم خوش میگذره،ولی این طور نیست.هیچ جا خونه خود آدم نمیشه، دلتنگی هم چیزیه که تمومی نداره گرفتاری شیرینی بود.»
هیچ وقت از کارش نمیگفت، در خونه هم همین طور. خیلی که سماجت میکردم چیزهایی میگفت و سفارش میکرد،به کسی نگو،حتی به پدرو مادرت.
البته بعداً رگ خوابش دستم اومد، کلکی سوار کردم.بعضی از اطلاعات رو که لو میداد،خودم رو طبیعی جلوه میدادم و متوجه نمیشد روحم در حال معلق زدن است.با این ترفند خیلی از چیزها دستم میاومد. حتی در مهمانی هایی که با خونواده های همکاراش دور هم بودیم،باز لام تاکام حرفی نمیزدم.میدونستم اگر کلمه ای درز کنه،سریع به گوش همه میرسه و تهش برمیگرده به خودم.کار حضرت فیل بود این حرف ها رو در دلم بند کنم،اما به سختی اش می ارزید.
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66