eitaa logo
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
218 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
94 فایل
- بہ نام ِ او(: ذاتِ هر کس در قیامت نقشِ پیشانی اوست🫀 نقشِ پیشانیِ ما باشد:«غلامِ حیدرم»👀 ˼همانا باهر سختی آسانی ستツ🤍.˹ «اِنْشِرٰاحْ - 6» من اینجام👇🏻🌜 - @Masihsistani - - @heyam_66 - [ هزینه کپی پست‌ها: 4 صلوات ]
مشاهده در ایتا
دانلود
من حوصله ندارم فعالیت کنم شما ها چرا لف میدید
بابا یکم انصاف
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
واکنش یک هنرمند به عکس دختر دستگیر شده آمریکایی @Heyam66
یه پیام از طرف خدا داری:👇🏻💌 آرزوهاتو وقتی منو از ته دل بخونی برآورده میکنم🌿
کاش منم بین این اسما بودم @Heyam66
یه سر به خونه ی امام زمان بزنیم مسجد السهله @Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 دلم میخواست همراهش میرفتم تا پای پرواز، اما جلوی همکاراش خجالت میکشیدم.خداحافظی کرد و رفت.دلم نمی‌اومد در رو پشت سرش ببندم،نمیخواستم باور کنم که رفت.خنده روی صورتم خشکید.هنوز هیچ چیز نشده،دلم براش تنگ شد.برای خنده هاش،برای دیوانه بازی هاش،برای گریه هاش،برای روضه خوندن هاش. صدای زنگ موبایلم بلند شد.محمدحسین بود،به نظرم هنوز به نگهبانی شهرک نرسیده بود.تا جواب دادم گفت:«دلم برات تنگ شده».تا برسه فرودگاه،چند دفعه زنگ زد.حتی پای پرواز که "الان سوار میشم و گوشی رو خاموش میکنم " میگفت:«میخوام تا لحظه آخر باهات حرف بزنم».من هم دلم خواست با او حرف بزنم.شده بودم مثل اون هایی که در دوران نامزدی،در حرف زدن سیری ندارن.می‌ترسیدم به این زودی ها صداش رو نشنوم.دلم نیومد گوشی رو قطع کنم،گذاشتم خودش قطع کنه.انگار دستی از داخل صفحه گوشی پلک هام رو محکم چسبیده بود،زل زده بودم به اسمش.شب اولی که نبود،دلم می خواست باشه و خروپف کنه.نمی‌گذاشتم بخوابه،باید اول من خوابم می‌برد بعد او.حتی شب هایی که خسته و کوفته تازه از ماموریت برمی‌گشت. تا صبح مدام گوشی ام رو نگاه می‌کردم. نکنه خاموش بشه یا احیاناً در خونه آپارتمانی در دسترس نباشم.مرتب از این پهلو به اون پهلو می‌شدم. صبح از دمشق زنگ زد.کد دار صحبت می‌کرد و نمی‌فهمیدم منظورش از این حرف ها چیست.خيلی تلگرامی حرف زد.آنتن نمی‌داد، چند دفعه قطع و وصل شد.بدی اش این بود که باید چشم انتظار می نشستم تا دوباره خودش زنگ بزنه.بعضی وقت ها باید چندبار تماس می‌گرفت تا بتونیم دل سیر حرف بزنیم.بعد از بیست دقیقه قطع می شد.دوباره باید زنگ میزد.روزهایی میشد که سه چهار تا بیست دقیقه ای حرفمون طول بکشد. اوایل گاهی با وایبر و واتساپ پیامک هایی رد و بدل میکردیم.تلگرام که اومد،خیلی بهتر شد.حرف هامون رو ضبط شده میفرستادیم برای هم.این طوری بیشتر صدای همدیگر رو می شنیدیم‌ و بهتر میشد احساساتمون رو به هم نشان بدهیم ۴۵ روزِ سفر اولش،شد۶۳ روز.دندون هاش پوسیده بود،رفتیم پیش دایی اش دندان پزشکی. دایی اش گفت:«چرا مسواک نمیزنی؟» گفت:«جایی که هستیم آب خوردن پیدا نمیشه ،توقع دارین مسواک بزنم؟».اگر خواهر یا برادرم یا حتی دوستان از طعم و مزه یا نوع غذایی خوششون نمی‌اومد و ناز می‌کردن، میگفت:«ناشکری نکنین.مردمِ اونجا توی وضعیت سختی زندگی میکنن.» بعد از سفر اول،بعضی ها از او میپرسیدن که «تو هم قسی القلب شدی و آمدم کُشتی؟» میگفت:«این چه ربطی به قساوت قلب داره؟کسی که قصد داره به حرم حضرت زینب تجاوز کنه،همون بهتر که کشته بشه!».بعضی می‌پرسیدن«چند نفر و کشتی؟» میگفت,:«ما که نمی‌ کشیم ،ما فقط برای آموزش میریم» اینکه داشت از حرم آل الله دفاع میکرد و کم کم به آرزوهاش می رسید، خیلی برایش لذت بخش بود. ✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧ @Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 خیلی عاطفی بود.بعضی وقت ها می‌گفتم:«تو اگه نویسنده بشی،کتابات پرفروش میش» با اینکه ادبیات نخونده بود ،دست به قلمش عالی بود،یک سری شعر گفته بود.اگر اشعار و نوشته های دوران دانشجویی اش رو جمع کرده بود،الان به اندازه یک مطلب داشت.خیلی دل نوشته می‌نوشت. میگفتم:«حیف که نوشته هات رو جمع نمیکنی وگرنه وقتی شهید بشی ،تو قدوقواره آوینی شناخته میشی».با کلمات خوب بازی میکرد. هردفعه بین وسایل شخصی اش ،دوتا از عکس های من رو با خودش می‌برد، یکی پرسنلی،یکی رو هم خودش گرفته و چاپ کرده بود.در مأموریت آخری،با گوشی از عکس هام عکس گرفت و با تلگرام فرستاد.گفتم:«چرا برای خودم فرستادی؟» گفت:«میخوام رو گوشی داشته باشم.» هرموقع بی مقدمه یا بدموقع پیام میداد،می‌فهمیدم سرش شلوغه.گوشی از دستم جدا نمیشد،۲۴ ساعته نگاهم روی صفحه اش بود،مثل معتادها،هرچند دقیقه یک بار تلگرام رو نگاه میکردم ببینم وصل شده یا نه. زیاد از من عکس و فیلم می‌گرفت. خیلی هاش رو که اصلا متوجه نمی‌شدم. یک دفعه برام می‌فرستاد.عکس سفرهامون رو می‌فرستاد که «یادش بخیر،پارسال همین موقع».فکر اینکه در چه راهی و برای چه کاری رفته است،مرا آرام و دوری رو برام تحمل پذیر میکرد.گاهی به او میگفتم:«شاید تو ودیگران فکر کنین من الان خونه پدرم هستم و خیلی هم خوش میگذره،ولی این طور نیست.هیچ جا خونه خود آدم نمیشه، دلتنگی هم چیزیه که تمومی نداره گرفتاری شیرینی بود.» هیچ وقت از کارش نمی‌گفت، در خونه هم همین طور. خیلی که سماجت میکردم چیزهایی میگفت و سفارش میکرد،به کسی نگو،حتی به پدرو مادرت. البته بعداً رگ خوابش دستم اومد، کلکی سوار کردم.بعضی از اطلاعات رو که لو میداد،خودم رو طبیعی جلوه میدادم و متوجه نمیشد روحم در حال معلق زدن است.با این ترفند خیلی از چیزها دستم می‌اومد. حتی در مهمانی هایی که با خونواده های همکاراش دور هم بودیم،باز لام تاکام حرفی نمیزدم.میدونستم اگر کلمه ای درز کنه،سریع به گوش همه می‌رسه و تهش برمی‌گرده به خودم.کار حضرت فیل بود این حرف ها رو در دلم بند کنم،اما به سختی اش می ارزید. ✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧ @Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 میگفت:«افغانستانیا شیعه واقعی هستن».و از مردانگی هاشون تعریف می‌کرد.از لابه لای صحبت هاش دستگیرم میشد پاکستانی ها و عراقی ها خیلی دوستش دارن.براش نامه نوشته بودن، عطر و انگشتر و تسبیح بهش هدیه داده بودن. خودش هم اگر در محرّم و صفر مأموریت میرفت.یک عالمه کتیبه و پرچم و این طور چیزها میخرید و می‌برد. میگفت:«حتی سُنی ها هم اونجا باما عزاداری میکنن.» یا میگفت:«من عربی خوندم و اونا با من سینه زدن.» جوّ هیئت خیلی بهش چسبیده بود.از این روحیه اش خیلی خوشم می اومد که در هر موقعیتی برای خودش هیئت راه می‌انداخت. کم کم می‌خوابید. من هم شب ها بیدار بودم.اگر می‌دونستم مثلا برای کاری رفته تا برگرده، بیدار می موندم تا از نتیجه کارش مطلع شوم.وقتی میگفت «میخوایم بریم یه کاری بکنیم و برگردیم.» می‌دونستم که یعنی در تدارک عملیات هستن.زمانی که برای عملیات میرفتن،پیش می‌اومد تا ۴۸ ساعت هیچ ارتباط و خبری نداشتم.یک دفعه که دیر آنلاین شد،شاکی شدم که «چرا در دسترس نیستی؟دلم هزار راه رفت».نوشت :«گیر افتاده بود» بعداز شهادتش فهمیدم منظورش این بوده که در محاصره افتادیم.فکر میکردم لَنگ لوازم شده است.یادم نمیره که نوشت:«تایم من با تایم هیئت رفتن تو یکی شده .اون جا رفتی برای ما دعا کن» گاهی که سرش خلوت میشد،طولانی باهم چت میکردیم.میگفت:«اونجا اگه اخلاص داشته باشی،کار یه دفعه انجام میشه.» پرسیدم :«چطور مگه»؟گفت:«اون طرف یه عالمه آدم بودن و ما این طرف ده نفر هم نبودیم،ولی خدا و امام زمان یه طوری درست کردن که قصه جمع شد».بعد نوشت:«خیلی سخته اون لحظات!وقتی طرف میخواد شهید بشه،خدا ازش میپرسه ببرمت یا نبرمت؟کنده میشی از دنیا؟اون وقته که مثه فیلم تمام لحظات شیرین زندگی جلوی چشمات رد میشه.» متوجه منظورش نمی‌شدم.میگفتم:«وقتی از زن و بچه ات بگذری و جونت رو بگیری کف دستت که دیگه حله» ماه رمضان پارسال،تلویزیون فیلمی رو از جنگ های ۳۳ روزه لبنان پخش میکرد.در آشپزخونه دستم بند بود که صدا زد:«بیا،بیا باهات کار دارم» گفتم:«چی کار داری؟» گفت:«اینکه میگی کندن رو درک نمیکنی،اینجا معلومه» سکانسی بود که یک رزمنده لبنانی میخواست بره برای عملیات استشهادی.اطرافش رو اسرائیلی ها گرفته بودن. خانمش باردار بود و اون لحظات می‌اومد جلوی چشمش،وقتی میخواست ضامن رو بکشه ،دستش میلرزید.تازه بعداز اونن،مأموریت رفتنش برام ترسناک شده بود .ولی باز با خودم میگفتم:«اگه رفتنی باشه میره، اگه هم موندنی باشه میمونه» به تحلیل آقای پناهیان هم رجوع میکردم که «تا پیمونه ات پر نشه،تو رو نمیبرن».این جمله افکارم رو راحت میکرد.شنیده بودم جهاد باعث مرگ نمیشه و باید پیمانه عمرت پر بشه ،اگر زمانش برسه،هرکجا باشی تمام می‌شود. ✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧ @Heyam66
?🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 اولین بار که رفته بود خط مقدم،روی پاش بند نبود.میگفت:«من رو هم بازی دادن».متوجه نمی‌شدم چه میگه.بعد که اومد و توضیح داد که چی گذشته، تازه ترس افتاد به جونم. میخواستم بگم نرو.نیازی به قهرو دعوا نبود.میتونستم با زبون خوش از رفتن منصرفش کنم،باز حرف آقای پناهیان تسکینم می‌داد. می‌گفت:«مادری تنها پسرش میخواست بره جبهه،به زور راضی میشه.وقتی پسرش دفعه اول برمیگرده ،دیگه اجازه نمیده اعزام بشه.یه روز که این پسره میره برای خرید نون،ماشین میزنه بهش و کشته میشه،این نکته آقای پناهیان در گوشم بود»،با خودم میگفتم:«اگه پیمونه عمرش پر بشه و با مریضی و تصادف و اینا بره،من مانع هستم.از اول قول دادم مانع نشم.» وقتی از سوریه برمی‌گشت، بهش میگفتم؛حاجی گیرینوف شدی،هنوز لیاقت شهادت رو پیدا نکردی؟در جوابم میخندید .این اواخر دو تا پلاک می‌انداخت گردنش.میگفتم:«فکر میکنی اگه دو تا پلاک بندازی، زودتر شهید میشی؟» میلی به شهادتش نداشتم ،بیشتر قصد سربه سر گذاشتنش رو داشتم.میگفت:«بابا این پلاک ها هرکدوم مال یه ماموریته.» تمام مدت ماموریتش ،خونه پدرم بودم و اون ها باید اخم و تخم هام رو به جون می‌خریدن. دلم از جای دیگر پربود ،سر اون ها غُر میزدم.مثل بچه ها که بهانه مادرشون رو می‌گیرن، احساس دلتنگی میکردم.پدرم از بیرون زنگ میزد خونه که «اگه کسی چیزی نیاز داره،براش بخرم».بعد میگفت :«گوشی رو بدین مرجان .وقتی ازم می‌پرسید سفارشی چیزی نداری،میگفتم,:همه چی دارم فقط محمدحسین اینجا نیست. اگه میتونی اون و برام بیار.» نه که بخوام خودم رو لوس کنم،جدی میگفتم،پدرم خندید و دلداری ام می‌داد. ✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧ @Heyam66