🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_چهارم
#پارت_نهم
خیلی عاطفی بود.بعضی وقت ها میگفتم:«تو اگه نویسنده بشی،کتابات پرفروش میش» با اینکه ادبیات نخونده بود ،دست به قلمش عالی بود،یک سری شعر گفته بود.اگر اشعار و نوشته های دوران دانشجویی اش رو جمع کرده بود،الان به اندازه یک مطلب داشت.خیلی دل نوشته مینوشت. میگفتم:«حیف که نوشته هات رو جمع نمیکنی وگرنه وقتی شهید بشی ،تو قدوقواره آوینی شناخته میشی».با کلمات خوب بازی میکرد.
هردفعه بین وسایل شخصی اش ،دوتا از عکس های من رو با خودش میبرد، یکی پرسنلی،یکی رو هم خودش گرفته و چاپ کرده بود.در مأموریت آخری،با گوشی از عکس هام عکس گرفت و با تلگرام فرستاد.گفتم:«چرا برای خودم فرستادی؟» گفت:«میخوام رو گوشی داشته باشم.» هرموقع بی مقدمه یا بدموقع پیام میداد،میفهمیدم سرش شلوغه.گوشی از دستم جدا نمیشد،۲۴ ساعته نگاهم روی صفحه اش بود،مثل معتادها،هرچند دقیقه یک بار تلگرام رو نگاه میکردم ببینم وصل شده یا نه.
زیاد از من عکس و فیلم میگرفت. خیلی هاش رو که اصلا متوجه نمیشدم. یک دفعه برام میفرستاد.عکس سفرهامون رو میفرستاد که «یادش بخیر،پارسال همین موقع».فکر اینکه در چه راهی و برای چه کاری رفته است،مرا آرام و دوری رو برام تحمل پذیر میکرد.گاهی به او میگفتم:«شاید تو ودیگران فکر کنین من الان خونه پدرم هستم و خیلی هم خوش میگذره،ولی این طور نیست.هیچ جا خونه خود آدم نمیشه، دلتنگی هم چیزیه که تمومی نداره گرفتاری شیرینی بود.»
هیچ وقت از کارش نمیگفت، در خونه هم همین طور. خیلی که سماجت میکردم چیزهایی میگفت و سفارش میکرد،به کسی نگو،حتی به پدرو مادرت.
البته بعداً رگ خوابش دستم اومد، کلکی سوار کردم.بعضی از اطلاعات رو که لو میداد،خودم رو طبیعی جلوه میدادم و متوجه نمیشد روحم در حال معلق زدن است.با این ترفند خیلی از چیزها دستم میاومد. حتی در مهمانی هایی که با خونواده های همکاراش دور هم بودیم،باز لام تاکام حرفی نمیزدم.میدونستم اگر کلمه ای درز کنه،سریع به گوش همه میرسه و تهش برمیگرده به خودم.کار حضرت فیل بود این حرف ها رو در دلم بند کنم،اما به سختی اش می ارزید.
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قصه_ی_دلبری
#فصل_چهارم
#پارت_دهم
میگفت:«افغانستانیا شیعه واقعی هستن».و از مردانگی هاشون تعریف میکرد.از لابه لای صحبت هاش دستگیرم میشد پاکستانی ها و عراقی ها خیلی دوستش دارن.براش نامه نوشته بودن، عطر و انگشتر و تسبیح بهش هدیه داده بودن. خودش هم اگر در محرّم و صفر مأموریت میرفت.یک عالمه کتیبه و پرچم و این طور چیزها میخرید و میبرد. میگفت:«حتی سُنی ها هم اونجا باما عزاداری میکنن.» یا میگفت:«من عربی خوندم و اونا با من سینه زدن.» جوّ هیئت خیلی بهش چسبیده بود.از این روحیه اش خیلی خوشم می اومد که در هر موقعیتی برای خودش هیئت راه میانداخت. کم کم میخوابید. من هم شب ها بیدار بودم.اگر میدونستم مثلا برای کاری رفته تا برگرده، بیدار می موندم تا از نتیجه کارش مطلع شوم.وقتی میگفت «میخوایم بریم یه کاری بکنیم و برگردیم.» میدونستم که یعنی در تدارک عملیات هستن.زمانی که برای عملیات میرفتن،پیش میاومد تا ۴۸ ساعت هیچ ارتباط و خبری نداشتم.یک دفعه که دیر آنلاین شد،شاکی شدم که «چرا در دسترس نیستی؟دلم هزار راه رفت».نوشت :«گیر افتاده بود» بعداز شهادتش فهمیدم منظورش این بوده که در محاصره افتادیم.فکر میکردم لَنگ لوازم شده است.یادم نمیره که نوشت:«تایم من با تایم هیئت رفتن تو یکی شده .اون جا رفتی برای ما دعا کن» گاهی که سرش خلوت میشد،طولانی باهم چت میکردیم.میگفت:«اونجا اگه اخلاص داشته باشی،کار یه دفعه انجام میشه.» پرسیدم :«چطور مگه»؟گفت:«اون طرف یه عالمه آدم بودن و ما این طرف ده نفر هم نبودیم،ولی خدا و امام زمان یه طوری درست کردن که قصه جمع شد».بعد نوشت:«خیلی سخته اون لحظات!وقتی طرف میخواد شهید بشه،خدا ازش میپرسه ببرمت یا نبرمت؟کنده میشی از دنیا؟اون وقته که مثه فیلم تمام لحظات شیرین زندگی جلوی چشمات رد میشه.»
متوجه منظورش نمیشدم.میگفتم:«وقتی از زن و بچه ات بگذری و جونت رو بگیری کف دستت که دیگه حله» ماه رمضان پارسال،تلویزیون فیلمی رو از جنگ های ۳۳ روزه لبنان پخش میکرد.در آشپزخونه دستم بند بود که صدا زد:«بیا،بیا باهات کار دارم» گفتم:«چی کار داری؟» گفت:«اینکه میگی کندن رو درک نمیکنی،اینجا معلومه» سکانسی بود که یک رزمنده لبنانی میخواست بره برای عملیات استشهادی.اطرافش رو اسرائیلی ها گرفته بودن. خانمش باردار بود و اون لحظات میاومد جلوی چشمش،وقتی میخواست ضامن رو بکشه ،دستش میلرزید.تازه بعداز اونن،مأموریت رفتنش برام ترسناک شده بود .ولی باز با خودم میگفتم:«اگه رفتنی باشه میره، اگه هم موندنی باشه میمونه» به تحلیل آقای پناهیان هم رجوع میکردم که «تا پیمونه ات پر نشه،تو رو نمیبرن».این جمله افکارم رو راحت میکرد.شنیده بودم جهاد باعث مرگ نمیشه و باید پیمانه عمرت پر بشه ،اگر زمانش برسه،هرکجا باشی تمام میشود.
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
?🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قصه_ی_دلبری
#فصل_چهارم
#پارت_یازدهم
اولین بار که رفته بود خط مقدم،روی پاش بند نبود.میگفت:«من رو هم بازی دادن».متوجه نمیشدم چه میگه.بعد که اومد و توضیح داد که چی گذشته، تازه ترس افتاد به جونم.
میخواستم بگم نرو.نیازی به قهرو دعوا نبود.میتونستم با زبون خوش از رفتن منصرفش کنم،باز حرف آقای پناهیان تسکینم میداد. میگفت:«مادری تنها پسرش میخواست بره جبهه،به زور راضی میشه.وقتی پسرش دفعه اول برمیگرده ،دیگه اجازه نمیده اعزام بشه.یه روز که این پسره میره برای خرید نون،ماشین میزنه بهش و کشته میشه،این نکته آقای پناهیان در گوشم بود»،با خودم میگفتم:«اگه پیمونه عمرش پر بشه و با مریضی و تصادف و اینا بره،من مانع هستم.از اول قول دادم مانع نشم.»
وقتی از سوریه برمیگشت، بهش میگفتم؛حاجی گیرینوف شدی،هنوز لیاقت شهادت رو پیدا نکردی؟در جوابم میخندید .این اواخر دو تا پلاک میانداخت گردنش.میگفتم:«فکر میکنی اگه دو تا پلاک بندازی، زودتر شهید میشی؟» میلی به شهادتش نداشتم ،بیشتر قصد سربه سر گذاشتنش رو داشتم.میگفت:«بابا این پلاک ها هرکدوم مال یه ماموریته.» تمام مدت ماموریتش ،خونه پدرم بودم و اون ها باید اخم و تخم هام رو به جون میخریدن. دلم از جای دیگر پربود ،سر اون ها غُر میزدم.مثل بچه ها که بهانه مادرشون رو میگیرن، احساس دلتنگی میکردم.پدرم از بیرون زنگ میزد خونه که «اگه کسی چیزی نیاز داره،براش بخرم».بعد میگفت :«گوشی رو بدین مرجان .وقتی ازم میپرسید سفارشی چیزی نداری،میگفتم,:همه چی دارم فقط محمدحسین اینجا نیست. اگه میتونی اون و برام بیار.» نه که بخوام خودم رو لوس کنم،جدی میگفتم،پدرم خندید و دلداری ام میداد.
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
?🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قصه_ی_دلبری
#فصل_چهارم
#پارت_دوازدهم
بعدها که پدرومادرم در لفافه معترض شدن که «یا زمانهای ماموریتت رو کمتر کن یا دست همسرت رو بگیر و با خودت بب».خیلی خونسرد گفت:«با نرفتنم مشکلی ندارم،ولی اون وقت شما میتونید جواب حضرت زهرا رو بدین؟» پدرم ساکت شد،مادرم هم نتونست خودش رو کنترل کنه و زد زیر گریه.
شرایطی نبود که من رو همراه خودش ببره،به قول خودش، در اون بیابون من رو کجا میبرد. البته هروقت از اونجا پیام میفرستاد یا تماس میگرفت،میگفت:«تنها مشکل اینجا،نبود توئه،همه سختیا رو میشه تحمل کردالاّ دوری تو.»
نمیدونم به دلیل وضعیت کاری بود یا چیزهای دیگه،ولی هردفعه تاکید میکرد:«کسی از ارتباطمون بو نبره.» فقط مادرم خبر داشت.روزهایی رو که نبود میشمردم،همه میدونستن دقیقا حساب روزها و ساعت های نبودش رو دارم. یک دفعه خانمی از مادرشوهرم پرسید:«چند روزه رفته؟» ایشون گفتن:«بیست و پنج روز.» گفتم:«یه روز کم گفتین» گفت:«چطور مگه؟» گفتم:«ماه قبل ۳۱ روز بوده.»
اطرافیانم تعجب میکردن«که تو چطور میفهمی محمدحسین پشت دره؟» میگفتم :«از در آسانسور.در اون رو ول میکرد» عادت کرده بودم به شنیدن صدای محکم به هم خوردنش.
یک دفعه تصمیم گرفت مو بکاره. رفت دنبال کلینیک خوب و مطمئن. هزینه همه جا تقریباً در یک سطح بود.راستش قبل از ازدواج میگفتم:«با آدم کور و شل ازدواج میکنم، ولی به ازدواج با آدم کچل تن نمیدم» دوستام میگفتن:«اگه بعدها کچل شد چی؟» میگفتم:«اگه پشت سر پدر و عموهای دوماد رو نگاه کنی،متوجه میشی..» با دلی که از من برد،کم مویی اش ر ندیدم.» سر این قصه همیشه یاده،همسر شهید چمران می افتم.باورم نمیشد،میخندیدم که این را بلوف زده،مگر میشه کسی کچلی شوهرش رو نبیند ؟
جالب اینجا بود که ریالی هم پول نداشت. هزینه مو کاشتن،شش میلیون تومان میشد.بعد که شامپو و یک مشت خرت و پرت هاش رو هم خرید،شد هفت میلیون تومان.گفتم:«از کجا میخوای این همه پول رو بیاری؟».گفت:«به مامانم میگم.پول رو که گرفتم یا مومی کارم یا به یه زخمی میزنم.».میگفت:«میرم مو میکارم بعد به همه میگم تو دوست داشتی».گفتم:«توپ رو بنداز توی زمین من،ولی به شرط حق السکوت».گفتم:«باید من رو توی ثواب جبهه هایی که داری میری،شریک کنی.سوریه،کاظمین و بیابون هایی که میرفتی برای آموزش.» خندید که «همین؟اینا که چه بخوای چه نخوای.همه ش مال توئه».وسط ماموریت هاش بود که مو کاشت.دکتر میگفت:«تازه سر سال تراکمش مشخص میشه و رشد خودش رو نشون میده.» میخواست دو ماهی که باید کلاه میگذاشت و کرم میزد،سوریه باشه که از دوستاش کمتر کسی متوجه شود.
وقتی لاغر میشد،مادرم ناراحت میشد،ولی می دیدم خودش از اینکه لاغر شده بیشتر خوشحاله. میگفت:«بهتر میتونم تحرک داشته باشم و کارام رو انجام بدم.» مادرم حرص میخورد. به زور دو سه برابر به خوردش میداد.غذاهای سفارشی و مقوی برایش میپخت"آبگوشت ماهیچه و آش گندم."اگر میگفت«نمیتونم بخورم.» مادرم از کوره در میرفت که «یعنی چی؟باید غذا بخوری تا جون داشته باشی» همه عالم و آدم از عشق و علاقه اش به کله پاچه خبر داشتن ،مادرم که جای خود.تا دوباره نوبت ماموریتش برسه،چند دفعه کله پاچه براش بار میگذاشت.پدرم میخندید که «کاش این بنده خدا همیشه اینجا بود تا ما هم به نوایی میرسیدیم»
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
#آی_نقد
پارت ششم : ونزدی 👇
اما بریم سراغ آهنگ ونزدی که خیلی معروف شد ،
این آهنگ از لیدی گاگا خواننده
مشهور زن هستش .
در نگاه اول بسیار جذابه و
زیباست ✨ به همین دلیل خیلی
گمراه کنندس !
این شعر خطاب به شیطان گفته شده و داخلش علناً میگه
که من پیرو شیطان هستم
و هیچکس متوجه نمیشه ،
تا زمانی که مسیح میاد و بعد اشاره به جنگ خدا و شیطان داره که در آخر شیطان پیروز میشه و مسیح جلوی شیطان زانو میزنه و میگه اشتباه کردم که ازت پیروی نکردم ،
من خودم رو برای اون زمان آماده میکنم و در آن زمان میرقصم ❕😳
اگه فک میکنید که هیچ اشکالی نداره این آهنگ رو گوش بدیم وقتی متوجه نمیشم باید بگم که
دقیقا اشتباه میکنید چون
ضمیر ناخودآگاه کاملا مفهوم
این شعر رو درک میکنه
و تاثیر خودش رو میذاره 😮
ادامه دارد ......
@Heyam66
🕶 بسیجۍبودنعشقمیخواد!
ماجانمیدیمبراےاینانقلاب
خستگیهمتوڪٰاࢪمونمعنانداره!
🕊 اینکـهماطـرفدارِصلـحیم؛
دلـیلنمیشـهجنگـیدنبلـدنبـاشیم!
بچههااگرشهرسقوطکرد،
آنرادوبارهفتحمیکنیم
مواظبباشیدایمانتانسقوطنکند.
-سردارشهیدمحمدجهانآرا ✨♥️