خاطره رزمایش راهیان نور
مدرسه ما تو یه ردیف همه نشسته بودن.ما چهار تا اول صف سمت چپ نشسته بودیم.اول من(هستی)،بعد درسا،بعد حسنی،در آخر هم فاطمه معصومه...
رزمایش از زمان امام حسین(سال۶۱هـ.ق)تا ماجرای غزه و لبنان بود...
ما به سختی روضهی سنگین و شبیهسازی هارو پشت سر گذروندیم تا رسیدیم به قسمت داعش😨
حالا قبل از شروع بهمون گفته بودن صداهای بلند داریم و حتی بازیگرا میان بین شما و چند نفر از شما رو بلند میکنن و اگر کسی خس میکنه حالش بد میشه همین الان بلند بشه و بره بیرون.ماهم قلدر بازی در آوردیم و گفتیم نه ما مشکلی نداریم و میتونیم.
خلاصه که ما هنوز تو حال و هوای سکانس قبلی بودیم که یهو صدای تیراندازی بلند شد.من برگشتم سمت چپ رو ببینم که کاش نمیدیدم.یه مرد هیکلی با لباسای مشکلی و دوتا اسلحه داره وارد صحنه میشه...
منو میگی اونجا جیغ میزدم و روح اون بدبختو به فحش میکشیدم...اون طرف هی نزدیک میشد و من میرفتم تو بغل درسا و حسنی از اونور جیغ میزد.درسا این وسط چون قبلا تجربه داشت سعی میکرد خودشو کنترل کنه...انقدری حیغ زدم که درسا سر منو برد تو بغل خودش تا دیگه نبینم...از حال فاطمه معصومهی بیچاره هم اطلاعی نداشتیم که زندس یا مرده...خلاصههه
داعشیه که از جلوی ما رد شد یهو برقا رفت...یعنی اصلا به من جون دوباره دادن...داشتم سکته میکردم تا حالت تشنج هم رفته بودم.
دبیرمون اومده بود منو دراز کرده بود رو زمین...یکی از بچه ها با خودش عرقیجات آورده بود هر چی میشد چند تا اسپری گلاب بهت میزد بعد میگفت خوب شدی حالا بلند شو برو.
اونجا با جنازه تفاوتی نداشتم.
ولی بعدش از شانس خوبمون برقا رفت و ما مجبور شدیم دیگه همونجا رزمایش رو ول کنیم و بریم سمت اتوبوسمون.
وسط راه که داشتیم میرفتیم سمت اتوبوس اون بازیگرایی که نقش داعشی بودن،داشتن از صحنه خارج میشدن.
منم بهشون زبون درازی کردم و دِ برو که رفتیم...عین چی چسبیده بودم به درسا تکون نمیخوردم از کنارش...ولی جدای شوخی خاطرهی خوبی بود.
نام زیبا کم نداری مرتضی، حیدر، علی ؛
بندگانت حضرت مولا صدایت میزنند .
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
+++++++++++++
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا