eitaa logo
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
218 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
94 فایل
- بہ نام ِ او(: ذاتِ هر کس در قیامت نقشِ پیشانی اوست🫀 نقشِ پیشانیِ ما باشد:«غلامِ حیدرم»👀 ˼همانا باهر سختی آسانی ستツ🤍.˹ «اِنْشِرٰاحْ - 6» من اینجام👇🏻🌜 - @Masihsistani - - @heyam_66 - [ هزینه کپی پست‌ها: 4 صلوات ]
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
22.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. 🎭 نِتان نَتونِنننننِ! 😂 هم انیمیشن ببین،هم بخند. . بعــد از حمــله خفــت بار اســرائیل و مــاجــرای ریز‌پرنده‌ها ، نتانیاهــ🐀ـــو به گوســـ🐂ــــاله ســـامری متوسل میشه که فرشته نجاتش رو بفــرسته که ســرُکله ربع پهلـــــوی پیــدا میشه و .... ......... خلاصه نبینی ازدستت رفته @Heyam66
یک‌‌ دم‌‌ از یاد‌ تو فارغ‌‌ نشود‌ خاطر دل جای‌‌ خون‌‌ در رگ‌‌ ما ،‌عشق‌‌ تو جریان‌‌ دارد✨ حسین‌جان💔
32.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توطئه‌ی بزرگ👆 اگه خودت و خانوادت رو دوست داری حتما این کلیپ رو چند بار ببین و برای هر کسی که دوستش داری ارسال کن فردا دیره باید همین امروز اقدام کنی. 🖌نگاهی عمیق تر به پروژه سگ و سگ گردانی 🌻 از شما دعوت می شود به کانال پشت خاکریز های عشق ملحق شوید👇 @Heyam66
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 باورت میشه ؟؟!! شعار دانشجویان آمریکایی: «بگذار نماز بخوانند» ▫️باورت میشه دانشجویان دانشگاه ایالتی اوهایو و مردم برای مراقبت از نمازگزاران از دست پلیس آمریکا زنجیره انسانی تشکیل دادند و شعار «بگذار نماز بخوانند» سر دادند @Heyam66
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی معلم به بچه ها میگه‌ یه صلوات بفرستید تا درسو شروع‌ کنم😂 @Heyam66
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پسرکوچولوی شهیدحججی رویادتان هست؟! الآن مردی شده واسه خودش ماشاءالله رجزخوانی علی پسرشهیدحججی برای دشمنان فرزندشیری مثل شهیدحججی بایدهم برا ترامپ رجزبخواندخدا نگهدارت عزیز غیور @Heyam66
دم اذانه التماس دعا
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 پدرم بهش میگفت:« شما که هستی میگه،میخنده و غذا میخوره،ولی وای به روزایی که نیستی،خیلی بداخلاق میشه،به زمین و زمون گیر میده.اگه من یا مادرش چیزی بگیم،سریع به گوشه قباش برمیخوره،ما رو کلافه میکنه.ولی شما اگه از شب تا صبح هم بهش تیکه بندازی،جواب میده و میخنده» به پدرم حق میدادم.زور میزدم با هیئت رفتن و پیاده روی و زیارت،سرگرم بشم اما این ها موضعی تسکینم می‌داد، دلتنگی ام رو از بین نمی‌برد، گاهی هم با گوشی، خودم رو سرگرم میکردم.وقتی سوریه بود،هرچیزی رو که میدیدم به یادش می‌افتادم، حتی اگر منزل کسی دعوت بودم یا سر سفره، اگر غذایی بود که دوست نداشت،يا برعکس خیلی دوست داشت.در مجالسی که میرفتم و او نبود،باز دلتنگی خودش رو داشت.به هرحال وقتی انسان طعم چیزی رو چشیده و حلاوت اون رو حس کرده باشه،در نبودش خیلی بهش سخت می‌گذره.در زمان مرخصی اش،میخواست جورِ نبودنش رو بکشه.سفره می‌انداخت، غذا می‌آورد، جمع میکرد،ظرف می‌شست نمیگذاشت دست به سیاه و سفید بزنم.می نشست یکی یکی لباس ها رو اتو میزد،مهارت خاصی در این کار داشت و اتوکشی هیچ کس رو قبول نداشت. همان دوران عقد یکی دو بار که دید چندبار گوشه دستم رو سوزاندم ،گفت:«اگر تو اتو نکنی بهتره .» مدتی که تهران بود ،جوری برنامه ریزی میکرد که بریم دیدن خانواده یکی از همرزماش. از بین دوستاش فقط با یکی رفیق گرمابه و گلستان بودن و رفت و امد داشتیم.میشد بعضی شب ها همان جا می‌خوابیدیم و وقتی هم هر دو نبودن، باز ما خانم ها باهم بودیم. راضی نمی‌شدم دوباره مادر بشم.میگفتم:« فکرشم نکن،عمرا اگه زیر بار بچه و بارداری برم.خیلی که روضه خوند«الان تکلیفه و آقا گفته ان بچه بیارید».و میخواست با زیاد شدن نسل شیعه متقاعدم کنه،بهش گفتم:«دلت بچه میخواد،میتونی بری دوباره ازدواج کنی» کارد بهش میزدی ،خونش در نمی‌اومد میگفت:«چندسال سختی کشیدم که آخر از یکی دیگه بچه داشته باشم؟» به هر چیزی دست زد که نظرم رو جلب کنه،اما فایده نداشت. نه اوضاع و احوال جسمی ام مناسب بود ،نه از نظر روحی آمادگی اش رو داشتم.سر امیرمحمد پیر شدم.آدم می‌تونه زخم ها و جراحی ها رو تحمل کنه چون خوب میشه، اما زخم زبان ها رو نه.زخم زبان ها به این زودی ها التیام پیدا نمی‌کنه. برای همین افتاد به ولخرجی های بیجا و الکی.فکر میکرد با این کارها نگاهم مثبت میشه.وضعیت مالی اش اجازه نمیداد ،ولی میرفت کیف و کفش مارک دار و لباس های یکدست برام میخرید،اما فایده ای نداشت.خیلی بله قربان گو شده بود.میدونست که من با هیچ کدوم از این ها قرار نیست تسلیم بشم.دیدم دست بردار نیست.فکری کردم و گفتم شرطی جلوی پاش بزارم که نتونه عمل کنه.خیلی بالا و پایین کردم،فهمیدم نمی‌تونه به این سادگی ها به دلیل موقعیت شغلی اش سفر خارجی بره.خیلی که پاپی شد،گفتم:«به شرطی که من رو ببری کربلا» شاید خودش هم باورش نمیشد، محل کارش اجازه بده،اما اون قدر رفت و اومد که بالاخره ویزا گرفت. ✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧ @Heyam66