22.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
🎭 نِتان نَتونِنننننِ!
😂 هم انیمیشن ببین،هم بخند.
.
بعــد از حمــله خفــت بار اســرائیل و مــاجــرای
ریزپرندهها ، نتانیاهــ🐀ـــو به گوســـ🐂ــــاله
ســـامری متوسل میشه که فرشته نجاتش رو
بفــرسته که ســرُکله ربع پهلـــــوی پیــدا میشه
و .... ......... خلاصه نبینی ازدستت رفته
@Heyam66
یک دم از یاد تو فارغ نشود خاطر دل
جای خون در رگ ما ،عشق تو جریان دارد✨
حسینجان💔
32.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توطئهی بزرگ👆
اگه خودت و خانوادت رو دوست داری حتما این کلیپ رو چند بار ببین و برای هر کسی که دوستش داری ارسال کن فردا دیره باید همین امروز اقدام کنی.
🖌نگاهی عمیق تر به پروژه سگ و سگ گردانی
🌻 از شما دعوت می شود به کانال پشت خاکریز های عشق ملحق شوید👇
@Heyam66
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 باورت میشه ؟؟!!
شعار دانشجویان آمریکایی: «بگذار نماز بخوانند»
▫️باورت میشه دانشجویان دانشگاه ایالتی اوهایو و مردم برای مراقبت از نمازگزاران از دست پلیس آمریکا زنجیره انسانی تشکیل دادند و شعار «بگذار نماز بخوانند» سر دادند
@Heyam66
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی معلم به بچه ها میگه یه صلوات بفرستید تا درسو شروع کنم😂
@Heyam66
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پسرکوچولوی شهیدحججی رویادتان هست؟!
الآن مردی شده واسه خودش ماشاءالله
رجزخوانی علی پسرشهیدحججی برای
دشمنان
فرزندشیری مثل شهیدحججی بایدهم برا ترامپ رجزبخواندخدا نگهدارت عزیز غیور
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قصه_ی_دلبری
#فصل_چهارم
#پارت_سیزدهم
پدرم بهش میگفت:« شما که هستی میگه،میخنده و غذا میخوره،ولی وای به روزایی که نیستی،خیلی بداخلاق میشه،به زمین و زمون گیر میده.اگه من یا مادرش چیزی بگیم،سریع به گوشه قباش برمیخوره،ما رو کلافه میکنه.ولی شما اگه از شب تا صبح هم بهش تیکه بندازی،جواب میده و میخنده» به پدرم حق میدادم.زور میزدم با هیئت رفتن و پیاده روی و زیارت،سرگرم بشم اما این ها موضعی تسکینم میداد، دلتنگی ام رو از بین نمیبرد، گاهی هم با گوشی، خودم رو سرگرم میکردم.وقتی سوریه بود،هرچیزی رو که میدیدم به یادش میافتادم، حتی اگر منزل کسی دعوت بودم یا سر سفره، اگر غذایی بود که دوست نداشت،يا برعکس خیلی دوست داشت.در مجالسی که میرفتم و او نبود،باز دلتنگی خودش رو داشت.به هرحال وقتی انسان طعم چیزی رو چشیده و حلاوت اون رو حس کرده باشه،در نبودش خیلی بهش سخت میگذره.در زمان مرخصی اش،میخواست جورِ نبودنش رو بکشه.سفره میانداخت، غذا میآورد، جمع میکرد،ظرف میشست نمیگذاشت دست به سیاه و سفید بزنم.می نشست یکی یکی لباس ها رو اتو میزد،مهارت خاصی در این کار داشت و اتوکشی هیچ کس رو قبول نداشت. همان دوران عقد یکی دو بار که دید چندبار گوشه دستم رو سوزاندم ،گفت:«اگر تو اتو نکنی بهتره .» مدتی که تهران بود ،جوری برنامه ریزی میکرد که بریم دیدن خانواده یکی از همرزماش. از بین دوستاش فقط با یکی رفیق گرمابه و گلستان بودن و رفت و امد داشتیم.میشد بعضی شب ها همان جا میخوابیدیم و وقتی هم هر دو نبودن، باز ما خانم ها باهم بودیم.
راضی نمیشدم دوباره مادر بشم.میگفتم:« فکرشم نکن،عمرا اگه زیر بار بچه و بارداری برم.خیلی که روضه خوند«الان تکلیفه و آقا گفته ان بچه بیارید».و میخواست با زیاد شدن نسل شیعه متقاعدم کنه،بهش گفتم:«دلت بچه میخواد،میتونی بری دوباره ازدواج کنی» کارد بهش میزدی ،خونش در نمیاومد میگفت:«چندسال سختی کشیدم که آخر از یکی دیگه بچه داشته باشم؟»
به هر چیزی دست زد که نظرم رو جلب کنه،اما فایده نداشت. نه اوضاع و احوال جسمی ام مناسب بود ،نه از نظر روحی آمادگی اش رو داشتم.سر امیرمحمد پیر شدم.آدم میتونه زخم ها و جراحی ها رو تحمل کنه چون خوب میشه، اما زخم زبان ها رو نه.زخم زبان ها به این زودی ها التیام پیدا نمیکنه.
برای همین افتاد به ولخرجی های بیجا و الکی.فکر میکرد با این کارها نگاهم مثبت میشه.وضعیت مالی اش اجازه نمیداد ،ولی میرفت کیف و کفش مارک دار و لباس های یکدست برام میخرید،اما فایده ای نداشت.خیلی بله قربان گو شده بود.میدونست که من با هیچ کدوم از این ها قرار نیست تسلیم بشم.دیدم دست بردار نیست.فکری کردم و گفتم شرطی جلوی پاش بزارم که نتونه عمل کنه.خیلی بالا و پایین کردم،فهمیدم نمیتونه به این سادگی ها به دلیل موقعیت شغلی اش سفر خارجی بره.خیلی که پاپی شد،گفتم:«به شرطی که من رو ببری کربلا» شاید خودش هم باورش نمیشد، محل کارش اجازه بده،اما اون قدر رفت و اومد که بالاخره ویزا گرفت.
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قصه_ی_دلبری
#فصل_چهارم
#پارت_چهاردهم
مدتی باهم خوش بودیم ،باهم نشستیم از مفاتیح،آداب زیارت کربلا رو دراوردیم. دفعه اولم بود میرفتم کربلا.خودش قبلا رفته بود.اونجا خوردن گوشت رو مراعات میکرد و نمیخورد.بیشتر با ماست و سالاد و برنج و این ها خودش رو سیر میکرد.تبرکی ها و سنگ حرم رو خریدیم.برخلاف مکه نرفتیم بازار،وقت نداشتیم و حیفمون میاومد برای بازار وقت بذاریم.میگفت:«حاج منصور گفته تو کربلا خرید نکنید .اگه خواستین برین نجف».از طرفی هم میگفت:«اکثر این اجناس تهران هم پیدا میشه،چرا بارمون رو سنگین کنیم؟» حتی مشهد هم که میرفتیم ،تنها چیزی که دوست داشت بخریم،انگشتر و عطر سیدجواد بود.زرشک و زعفران هم میاومد تهران میخرید.همه همّ و غمش این بود تا جایی که بدنمون میکشه،در حرم بمونیم.زیارت نامه بخونیم و روضه و توسل.سیری نداشت.زمانی که اشکی نداشت،راه میافتاد که بریم هتل.هتل هم میاومد که تجدید قوا بکنه برای دوباره رفتن به حرم. در کاروان،رفیقی پیدا کرد لنگه خودش. هم مداح بود هم پاسدار. مداحی و روضه کاروان رو دونفری انجام میدادن، ولی اهل این نبود که با کاروان و با جمع بره.میخواست دونفری باهم باشیم. میگفت:«هرکی کربلا میره ،از صحن امام رضا میره»
قسمت شد، خادم حرم حضرت عباس ع فیش غذا به ما داد،خوشحال بودیم ،رفتیم مهمان سرای حضرت.
با خواهرم رفتیم برگه جواب آزمایش رو بگیریم،جوابش مثبت بود.میدونستم چقدر منتظره. ماموریت بود.زنگ که زد بهش گفتم. ذوق کرد،میخندید.وسط صحبت قطع شد.فکر کردم آنتن رفته یا شارژ گوشی اش مشکل کرده.دوباره زنگ زد،گفت:«قطع کردم برم نماز شکر بخونم.» این قدر شادو شنگول شده بود که نصف حرف هام رو نشنید.
انتظارش رو میکشید در ماموریت های عراق و سوریه لباس نوزاد خریده بود و در حرم تبرک کرده بود به ضریح.در زندگی مراقبم بود ،ولی در دوران بارداری بیشتر.از نه ماه،پنج ماهش نبود و همه اون دوران رو خوابیده بودم.دست به سیاه و سفید نمیزدم.از بارداری قبل ترسیده بودم.خیلی لواشک و قره قوروت دوست داشتم.تا اسمش میاومد یا هوس میکردم،در دهنم آب جمع میشد .پدرومادرم میگفتن:«نخور فشارت میافته.» محمد حسین برام میخرید،داخل اتاق صدام میزد،بیا باهات کار دارم، لواشک و قره قوروت ها رو یواشکی به من میداد و باخنده میگفت:«زن ما رو باش،باید مثه معتادا بهش جنس برسونیم.»
نمیتونستم زیاد در هیئت ها شرکت کنم .وقتی میدید مراعات میکنم،خوشحال میشد و برام غذای تبرکی میاورد. برای خوندن خیلی از دعاها و چله ها کمکم میکرد.پابه پام میاومد که دوتایی بخونیم. بعضی رو خودش تنها میخوند.زیاد تربت ،به خوردم میداد،به خصوص قبل از سونوگرافی و آزمایش ها.خودش از کربلا آورده بود و میگفت:«اصل اصله» اسمبچه را ازقبل انتخاب کرده بودیم :«امیرحسین»،در اصل امیرحسین اسمبچه اولمان بود .به پیشنهاد یکی از علمای تهران،گذاشتیم امیرمحمد.
گفته بود:«اسم محمد رو بذارید روش تا به برکت این اسم،خدا نظر کند و شفا بگیره.»
میگفت:«اگه چهارتا پسر داشته باشم، اسم هرچهارتاشون و میذارم حسین.»
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66