🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قصه_ی_دلبری
#فصل_چهارم
#پارت_شانزدهم
محمد حسین سه ماه و نیمه بود که از سوریه برگشت.میخواست ببینه امیرحسین اون رو میشناسه یا نه؟دستش رو دراز کرد که بره بغلش خوشحال شده بود که «خون خون رو میکشه» وقتی دید موهای دور سر بچه داره میریزه، راضی شد با ماشین کوتاه بکنه.خیلی ناز و نوازش میکرد،از بوسیدن گذشته بود،به سروصورتش لیس میزد.میگفتم:«یه وقت نخوریش.» همه اش میگفت:«من و بابام و پسرم خوبیم»
بی نهایت پدرش رو دوست داشت.تا درخونه بود،خودش همه کارهای امیرحسین روانجام میداد،از پوشک عوض کردن و حمام بردن تا دادن شیر کمکی و گرفتن آروغش.
چپ و راست گوشی اش رو میگرفت جلوم که «این کلیپ و ببین» زنی لبنانی بالای جنازه پسر شهیدش قرص و محکم ایستاده بود و رجز میخواند.میگفت«اگه عمودی رفتم ،افقی برگشتم،گریه زاری نکن،مثه این زن محکم با»
اون قدر این نماهنگ رو نشونم میداد که بهش آلرژی پیدا کردم.آخری ها از دستش کفری میشدم،بهش میگفتم:«شهادت مگه الکیه؟باشه تو برو شهید شو،قول میدم محکم باشم.» نصیحت میکرد بعداز من چطور رفتار کن و با چه کسانی ارتباط داشته باش.به فکر شهادت بود و برای بعداز اون هم برنامه خودش رو تنظیم کرده بود.در قالب شوخی و گاهی هم جدی حرف هاش رو میزد.میگفت:«اینکه این قدر توی سوریه موندم یا کم زنگ میزنم،برای اینه که هم شما راحت تر دل بکنین هم من.»
بعداز تشییع دوستاش میاومدن میگفت:«فلانی شهید شده و بچه سه ماهه اش رو گذاشتن روی تابوت».بعد میگفت:«اگه من شهید شدم،تو بچه رو نذار روی تابوت، بذار روی سینه م»
حتی گاهی نمایش تشییع جنازه خودش رو هم بازی میکردیم.وسط حال دراز به دراز میخوابید که مثلا شهید شده و میخندید،بعد هم میگفت:«محکم باش»
وسفارش میکرد چه کارهایی انجام بدم.گوش به حرف هاش نمیدادم و الکی گریه زاری میکردم تا دیگر از این شیرین کاریها نکند.
رسول خلیلی و حاج اسماعیل حیدری رو خیلی دوست داشت.وقتی شهید شده بودن،تا چند وقت عکس و تیزر و بنر و این ها رو براشون طراحی میکرد.برای بچه های محل کارش که شهید شده بودن،نماهنگ های قشنگی میساخت. تا نصفه شب مینشست پای این کارها.
عکس های خودش رو هم،همون هایی که دوست داشت بعدا در تشییع جنازه و یادواره هاش استفاده بشه،روی یک فایل در کامپیوترش جدا کرده بود.یکی سرش پایین است با شال سبز و عینک،یکی هم نیم رخ،اذیتش میکردم میگفتم،:«پوستر خودت رو هم طراحی کن دیگه»
در کنار همه کارهای هنری اش،خوش خط هم بود.ثلث و نستعلیق و شکسته رو قشنگ مینوشت.این خوش خطی در دوران دانشجویی و در اردوها بیشتر نمود پیدا میکرد،پارچه جلوی اتوبوس، روی درهای ورودی و دیوارهای مسجد و حسینیه ها"میرم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم، منم گدای فاطمه."
وقتی از شهادت صحبت میکرد،هرچند شوخی و مسخره بازی بود،ولی گاهی اشکم در میاورد. به قول خودش،فیلم هندی میشد و جمعش میکرد.گاهی برای اینکه لجم رو دربیاره، صدام میزد«همسر شهید محمد خانی»
من هم حسابی میافتادم روی دنده لج که از خر شیطون پیاده بشه .همه چیز رو تعطیل میکردم.مثلا وقتی میرفتیم بیرون ،به خاطر این حرفش مینشستم سرجام و تکون نمیخوردم.حسابی از خجالتش میومدم تا دیگه از زبونش افتاد که بگه«همسر شهید محمدخانی»
روزی از طرف محل کارش خانواده ها رو دعوت کردند برای جشن.ناسازگاری ام گل کرد که «این چه جشنی بود؟» این همه نشستیم که همسران شهید بیان روی صحنه و یه پتو از شما هدیه بگیرن؟این شد شوهر برای این زن؟اون الان محتاج پتوی شما بود؟آهنگ سلام آخر خواجه امیری رو گذاشتن و اشک مردم دراومد که چی؟همه چی عادی شد؟باید میرفتیم روی جایگاه و هدیه میگرفتیم که من نرفتم.فرداش داده بودن به خودش اورد خونه.گفت:«چرا نرفتی بگیری؟» آتیش گرفتمبا غیظ گفتم:«ملت رو مثل نونوایی صف کرده بودن که برن یکی یکی کارت هدیه بگیرن،برم جلو بگم من همسر فلانی ام و جلوی اسمت رو امضا کنم؟محتاج چندرغاز پولشون نبودم.»
گمان کردم قانع شد که دیگه من رو نبرد سرکارش،حتی گفت:«اگه شهید هم شدم،نرو»
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
ِّ#قصه_ی_دلبری
#فصل_پنجم
#پارت_اول
همیشه عجله داشت برای رفتن.اما نمیدونم چرا این دفعه،این قدر با طمأنینه رفتار میکرد.رفتیم پلیس ۱۰+ تا پاسپورت امیرحسین رو بگیریم،بعد هم کافی شاپ.میگفتم:«تو چرا این قدر بیخیالی؟مگه بعدازظهر پرواز نداری؟»
بیرون که اومدیم ،رفت برام کیک بزرگی خرید.گفتم:«برای چی؟» گفت:«تولدته»
تولدم نبود.رفتیم خونه مادرم دور هم خوردیم. از زیر آینه قرآن ردش کردم.خداحافظی کرد ،رفت کلید آسانسور رو زد،برگشت و خیلی قربان صدقه ام رفت هم من،هم امیرحسین، چشمش به من بود که رفت داخل آسانسور.براش پیامک فرستادم:
«لطفی که کرده ای تو به من،مادرم نکرد
ای مهربان تر از پدرومادرم حسین »
۴۵ روز پرشد،نیومد.بعد از شصت هفتاد روز زنگ زد که «با پدرم بیا توی منطقه که زودتر بیام».قرار بود حداکثر تا یک هفته همه کارهاش رو راست و ریس کنه و خودش رو برسونه،بعد هم باهم برگردیم ایران.با بچه،جمع و جور کردن و مسافرت خیلی سخت بود .از طرفی هم دیگه تحمل دوری اش رو نداشتم.با خودم گفتم:«اگه برم،زودتر از منطقه دل میکنه» از پیامهاش فهمیدم خیلی سرش شلوغ شده،چون دیر به دیر به تلگرام وصل میشد، وقتی هم وصل میشد، بدموقع بود و عجله ای.زنگ هاش خیلی کمتر و تلگرافی شده بود. وقتی بهش اعتراض کردم که این چه وضعیه برام درست کردی؟نوشت :«دارم یه نفری بار پنج نفر رو میکشم».اهل قهر و دعوا هم نبودیم،یعنی از اول قرار گذاشت .در جلسه خواستگاری به من گفت:«توی زندگی مون چیزی به اسم قهر نداریم،نهایتأ نیم ساعت.» بحث های پیش پا افتاده رو جدی نمیگرفتیم.قهرهامون هم خنده دار بود.سراینکه امشب بریم مجلس حاج محمود کریمی یا حاج منصور ارضی. خیلی که پافشاری میکرد من قهر میکردم.میافتاد به لودگی و مسخره بازی،خیلی وقت ها کاری میکرد نتونم جلوی خنده ام رو بگیرم میگفت:«آشتی ،آشتی.» و سروته قضیه رو به هم میاورد. اگر خیلی این تو بمیری هم از آن تو بمیری ها بود،میرفت جلوی ساعت مینشست، دستش رو میگذاشت زیر چانه و میگفت:«وقت گرفتم ،از همین الان شروع شد،باید تا نیم ساعت آشتی میکردم.» میگفت :«قول دادی باید پاشم وایستی.» با این مسخره بازی هاش ،خود به خود قهر کردنم تموم میشد.این آخری ها حرف های بوداری میزد.زمانی که تلگرامش روشن میشد ،اون قدر حرف برای گفتن داشتم که به بعضی از حرف هاش دقت نمیکردم.هی مینوشت:«من یه عمره که شرمندتم، شرمندگی ام جواب نداره، امام زمانم بهم کار داده،به خدا گیر افتادم ،حلال کن.منو ببخش تورو خدا .خواهش میکنم،» ماموریت های قبلی هم میگفت،ولی شاید در کل سفرش یکی دوبار .این دفعه در هر تماس تلگرامی یا تلفنی،چندین بار کلمات رو تکرار میکرد.وقتی خیلی طلب حلالیت میکرد،با تشر میگفتم:«به جای این ننه من غریبم بازیا ،بلند شو بیا.» از اون آدم هایی نبود که خیلی اسم زمان رو بیاره ،ولی در مأموریت آخر قشنگ مینوشت:«واقعا اینجا حضور دارن.همون طور که امام حسین .شب عاشورا را دستشون رو گرفتی و جایگاه یارانشون رو نشون دادن،اینجا هم واقعا همون جوریه،اینجا تازه میتونی حضورشون رو پررنگ تر حس کنی»
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═
@Heyam66
#آی_نقد
پارت هفتم (آخر) : ونزدی 👇
داخل این فیلم خانواده
تقریبا جوری به نمایش گذاشته
میشه که انگار پدر و مادر
دشمنان اصلی داستان هستند .
مادر شخصیتی بدجنس داره
که انگار مامور عذاب ونزدی هست و پدر هم شخصیتی سست داره .
و عقاید خودشون رو
داخل این فیلم به صورت خیلی غیر مستقیم به بیننده تحمیل میکنند .
اما در آخر .....
ندیدن فیلم ها و دوری کردن از آنها تقریبا غیر ممکن است
پس بهترین راه دیدن با آگاهی بالاست
و این گفته ی رهبر عزیزمان هست !!
در پناه ایزد منان ✨😎
خدانگهدار 🤚
@Heyam66