🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
ِّ#قصه_ی_دلبری
#فصل_پنجم
#پارت_اول
همیشه عجله داشت برای رفتن.اما نمیدونم چرا این دفعه،این قدر با طمأنینه رفتار میکرد.رفتیم پلیس ۱۰+ تا پاسپورت امیرحسین رو بگیریم،بعد هم کافی شاپ.میگفتم:«تو چرا این قدر بیخیالی؟مگه بعدازظهر پرواز نداری؟»
بیرون که اومدیم ،رفت برام کیک بزرگی خرید.گفتم:«برای چی؟» گفت:«تولدته»
تولدم نبود.رفتیم خونه مادرم دور هم خوردیم. از زیر آینه قرآن ردش کردم.خداحافظی کرد ،رفت کلید آسانسور رو زد،برگشت و خیلی قربان صدقه ام رفت هم من،هم امیرحسین، چشمش به من بود که رفت داخل آسانسور.براش پیامک فرستادم:
«لطفی که کرده ای تو به من،مادرم نکرد
ای مهربان تر از پدرومادرم حسین »
۴۵ روز پرشد،نیومد.بعد از شصت هفتاد روز زنگ زد که «با پدرم بیا توی منطقه که زودتر بیام».قرار بود حداکثر تا یک هفته همه کارهاش رو راست و ریس کنه و خودش رو برسونه،بعد هم باهم برگردیم ایران.با بچه،جمع و جور کردن و مسافرت خیلی سخت بود .از طرفی هم دیگه تحمل دوری اش رو نداشتم.با خودم گفتم:«اگه برم،زودتر از منطقه دل میکنه» از پیامهاش فهمیدم خیلی سرش شلوغ شده،چون دیر به دیر به تلگرام وصل میشد، وقتی هم وصل میشد، بدموقع بود و عجله ای.زنگ هاش خیلی کمتر و تلگرافی شده بود. وقتی بهش اعتراض کردم که این چه وضعیه برام درست کردی؟نوشت :«دارم یه نفری بار پنج نفر رو میکشم».اهل قهر و دعوا هم نبودیم،یعنی از اول قرار گذاشت .در جلسه خواستگاری به من گفت:«توی زندگی مون چیزی به اسم قهر نداریم،نهایتأ نیم ساعت.» بحث های پیش پا افتاده رو جدی نمیگرفتیم.قهرهامون هم خنده دار بود.سراینکه امشب بریم مجلس حاج محمود کریمی یا حاج منصور ارضی. خیلی که پافشاری میکرد من قهر میکردم.میافتاد به لودگی و مسخره بازی،خیلی وقت ها کاری میکرد نتونم جلوی خنده ام رو بگیرم میگفت:«آشتی ،آشتی.» و سروته قضیه رو به هم میاورد. اگر خیلی این تو بمیری هم از آن تو بمیری ها بود،میرفت جلوی ساعت مینشست، دستش رو میگذاشت زیر چانه و میگفت:«وقت گرفتم ،از همین الان شروع شد،باید تا نیم ساعت آشتی میکردم.» میگفت :«قول دادی باید پاشم وایستی.» با این مسخره بازی هاش ،خود به خود قهر کردنم تموم میشد.این آخری ها حرف های بوداری میزد.زمانی که تلگرامش روشن میشد ،اون قدر حرف برای گفتن داشتم که به بعضی از حرف هاش دقت نمیکردم.هی مینوشت:«من یه عمره که شرمندتم، شرمندگی ام جواب نداره، امام زمانم بهم کار داده،به خدا گیر افتادم ،حلال کن.منو ببخش تورو خدا .خواهش میکنم،» ماموریت های قبلی هم میگفت،ولی شاید در کل سفرش یکی دوبار .این دفعه در هر تماس تلگرامی یا تلفنی،چندین بار کلمات رو تکرار میکرد.وقتی خیلی طلب حلالیت میکرد،با تشر میگفتم:«به جای این ننه من غریبم بازیا ،بلند شو بیا.» از اون آدم هایی نبود که خیلی اسم زمان رو بیاره ،ولی در مأموریت آخر قشنگ مینوشت:«واقعا اینجا حضور دارن.همون طور که امام حسین .شب عاشورا را دستشون رو گرفتی و جایگاه یارانشون رو نشون دادن،اینجا هم واقعا همون جوریه،اینجا تازه میتونی حضورشون رو پررنگ تر حس کنی»
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═
@Heyam66
#آی_نقد
پارت هفتم (آخر) : ونزدی 👇
داخل این فیلم خانواده
تقریبا جوری به نمایش گذاشته
میشه که انگار پدر و مادر
دشمنان اصلی داستان هستند .
مادر شخصیتی بدجنس داره
که انگار مامور عذاب ونزدی هست و پدر هم شخصیتی سست داره .
و عقاید خودشون رو
داخل این فیلم به صورت خیلی غیر مستقیم به بیننده تحمیل میکنند .
اما در آخر .....
ندیدن فیلم ها و دوری کردن از آنها تقریبا غیر ممکن است
پس بهترین راه دیدن با آگاهی بالاست
و این گفته ی رهبر عزیزمان هست !!
در پناه ایزد منان ✨😎
خدانگهدار 🤚
@Heyam66