بی حیا کی بخت من پا میدهد؟
کودک و سیلی چه معنا میدهد؟
هر چه میخواهی بزن اما چرا
نعلِ اسبت بوی بابا میدهد؟!
از شتر وقتی که افتادم سؤالی داشتم:
آه! بابایِ من از مرکب چطور آمد فرو...
روی لب های تو با نیزه نوشتند حسن
خطِّ کوفی به عقیق یَمنت می بینم..!
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
آب بسته شد...
آب را بستهاند...
یکی میگوید: الههی آبها، رحمت!
یکی میگوید: خدای دریاها، ابر!
کسی میخواند: فرشتهی نزول، باران!
آهسته زیر لب میگویم: یا قمر بنیهاشم...
-مارانمیبریبهحرم ؟.mp3
زمان:
حجم:
963.4K
چه شبایی ز جدایی تو هق هق کردم
خسته ام از همه عالم بطلب دق کردم:)
بچه که بودم، این جمله همه جا ورد زبانم بود
«اَحلی مِنَ العَسَل»
همه جا مینوشتم. ته دفترم، پشت جلدِ کتابهایم، حتی روی دیوارِ اتاقم با مدادشمعی.
برایم یک جالب بود؛ میدانستم حضرت قاسم موقع رفتن به میدان، این را به امام حسین (ع) گفته، اما نمیدانستم یعنی چی. فقط حس میکردم یک حرفِ آسمانی باشد.
گذشت و بزرگ شدم. قدمها بلندتر شد، کتابها عوض شد، کلاسهای عربی رفت و آمد داشت. یک روز که سرِ کلاسِ استاد، معنای کلمهبهکلمهاش را خواندیم:
«اَحلی» یعنی شیرینتر، «مِنَ» یعنی از، «العَسَل» یعنی عسل.
تکانی خوردم. این یعنی «از عسل شیرینتر».
اما یک سوال بزرگ توی دلم ماند: مگر چیزی از عسل شیرینتر هم هست؟
امروز، وقتی عسل میخورم، مزهاش را که میچشم، به یادِ آن روز میافتم. عسل شیرین است، ارزشمند است، خوشمزه است؛
اما قاسمِ سیزدهساله به عمویش گفت:
«عموجان! مرگ در راه تو، از عسل هم برایم شیرینتر است...»
حالا میفهمم که «اَحلی مِنَ العَسَل» یعنی:
وقتی عاشق باشی، تلخیِ مرگ هم شیرین میشود.
امروز دیگر آن جمله را سرسری نمینویسم.
با هر «اَحلی مِنَ العَسَل» که مینویسم، یادم میآید که قاسمِ نوجوان در همان سیزده سالگی، چیزی را چشید که من تا به حال حتی بویش را هم نشنیدهام.