روی لب های تو با نیزه نوشتند حسن
خطِّ کوفی به عقیق یَمنت می بینم..!
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
آب بسته شد...
آب را بستهاند...
یکی میگوید: الههی آبها، رحمت!
یکی میگوید: خدای دریاها، ابر!
کسی میخواند: فرشتهی نزول، باران!
آهسته زیر لب میگویم: یا قمر بنیهاشم...
-مارانمیبریبهحرم ؟.mp3
زمان:
حجم:
963.4K
چه شبایی ز جدایی تو هق هق کردم
خسته ام از همه عالم بطلب دق کردم:)
بچه که بودم، این جمله همه جا ورد زبانم بود
«اَحلی مِنَ العَسَل»
همه جا مینوشتم. ته دفترم، پشت جلدِ کتابهایم، حتی روی دیوارِ اتاقم با مدادشمعی.
برایم یک جالب بود؛ میدانستم حضرت قاسم موقع رفتن به میدان، این را به امام حسین (ع) گفته، اما نمیدانستم یعنی چی. فقط حس میکردم یک حرفِ آسمانی باشد.
گذشت و بزرگ شدم. قدمها بلندتر شد، کتابها عوض شد، کلاسهای عربی رفت و آمد داشت. یک روز که سرِ کلاسِ استاد، معنای کلمهبهکلمهاش را خواندیم:
«اَحلی» یعنی شیرینتر، «مِنَ» یعنی از، «العَسَل» یعنی عسل.
تکانی خوردم. این یعنی «از عسل شیرینتر».
اما یک سوال بزرگ توی دلم ماند: مگر چیزی از عسل شیرینتر هم هست؟
امروز، وقتی عسل میخورم، مزهاش را که میچشم، به یادِ آن روز میافتم. عسل شیرین است، ارزشمند است، خوشمزه است؛
اما قاسمِ سیزدهساله به عمویش گفت:
«عموجان! مرگ در راه تو، از عسل هم برایم شیرینتر است...»
حالا میفهمم که «اَحلی مِنَ العَسَل» یعنی:
وقتی عاشق باشی، تلخیِ مرگ هم شیرین میشود.
امروز دیگر آن جمله را سرسری نمینویسم.
با هر «اَحلی مِنَ العَسَل» که مینویسم، یادم میآید که قاسمِ نوجوان در همان سیزده سالگی، چیزی را چشید که من تا به حال حتی بویش را هم نشنیدهام.
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ابورافع میگفت:
قاسم نامه ای داشت از پدر،
میگفت وصیت حسن بود آن نوشته..
عاشورا، قاسم بن الحسن (ع)، سیزدهساله، تازهدامادِ حضرت سکینه، دخترِ امام حسین (ع). آن شب، سکینه با حسرت به همسرِ نوجوانش نگاه میکرد که چقدر شبیه پدرِ شهیدش، امام حسن (ع) است. قاسم اما بیقرار بود؛ صدای نیزهها در اطرافِ خیمهها او را به میدان میکشید.
امام حسین (ع) اصحاب را یکییکی به میدان فرستاد، قاسم خود را به پایِ عمو رساند و گفت:
«عموجان! اذنِ میدان بده.»
امام نگاهش کرد. دلش نیامد یادگارِ برادرش را به آتشِ جنگ بیندازد. حق داشت؛ از جگرِ پارهشدهی حسنِ مجتبی (ع) جز دو پسر باقی نمانده بود: قاسم و عبدالله.فرمود:
«برگرد، پسرم! تو تازه عروس داری، مبادا سکینه بیوه شود.»
قاسم اما پا پس نکشید. خود را به خیمهی مادرش، رمله (اممحمد)، رساند و گریهکنان گفت:
«مادر! عمو اجازه نمیدهد بروم. اما من بویِ پدر را از آن سوی میدان میشنوم!»
مادر، با چشمانی که از اشک نمیترسید، صندوقچهای را گشود و نامهای کهنه را به دستش داد:
«این وصیتنامهی پدرت است. گفت روزی که عمویت حسین در کربلا تنها شد، به دستت بدهم.»
قاسم نامه را گشود. در آن نوشته بود:
«بسم الله... فرزندم قاسم! جدّت رسول خدا (ص) فرمود: «حسین از من است و من از حسین.» اگر روزی رسید که عمویت در زمینی غریب، یارانی نداشت و دشمنان او را محاصره کردند، تو باید کسی باشی که برایش جان میدهی. مبادا شرمندهی فاطمه (س) شوی که در قیامت از ما میپرسد: برای حسین چه کردید؟»
قاسم نامه را بوسید، به سینه چسباند به سویِ عمو شتافت. نامه را به امام داد.امام خواند و گریه کرد.
اما باز هم امام دریغ داشت. ناگهان، سکینه از خیمه بیرون دوید و جلویِ پدر ایستاد. چشمانش از اشک میدرخشید، اما صدایش محکم بود:
«پدرجان!اگر امروز شهید شود، فردا در بهشت، مادر بزرگم فاطمه (س) پسرش را در آغوش میگیرد. اما اگر تو شهید شوی و قاسم زنده بماند، او تا ابد شرمنده خواهد بود که برایت جان نداد. اجازه بده برود.»
امام، سرش را پایین انداخت، عمامهی خود را با دستِ لرزان از سر برداشت و بر سرِ قاسم بست. زره به اندازه ی او نبود. شمشیرِ پدرش، حسن (ع)، را به کمرِ او بست و فرمود:
«برو، پسرم! که جدّت رسول خدا در آسمان، شمشیرت را صیقل میزند.» اشک راه گلویش را بست.
قاسم لبخندی زد، بوسهای بر دستِ عمو زد و به سویِ میدان تاخت. رجزخوانان فریاد زد:
«اِنْ تُنْکِرونی فَاَنَا ابْنُ الْحَسَنِ.»
(اگر مرا نمیشناسید، من پسرِ حسنِ مجتبیام، آن سبطِ پاکِ پیغمبر که جدش مصطفی است.)
با هر ضربه، سپاهِ دشمن را به هم میریخت. سی و پنج نفر را به خاک هلاکت انداخت تا اینکه تشنه شد و اسبش رمید. در آن لحظه، عمر سعد دستور داد تا نیزهداران محاصرهاش کنند.
قاسم با دست و پا به سویِ خیمهها بازگشت، اما پیش از رسیدن، نیزهای از پشت، سینهاش را شکافت و او را از اسب به خاک انداخت. فریاد زد:
«عمو! عموجان!»
امام حسین (ع) چون باز شکاری، از خیمه بیرون پرید و خود را به بالینِ قاسم رساند. سرِ خونینِ او را در دامن گرفت.
قدش بلند شده بود، علی اکبری شده بود برای خودش.
بی سبب نیست تماما بغلش کرده حسین
بعدِ چند سال دوباره حسن اش را دادند!
و این بود پایانِ سیزدهسالهای که نامش در تاریخ غوغا به پا کرد.
میگفت آدما ممکنه قبل از مرگ جسمی بمیرن؛
مثلا علی موقع غسل و تدفین همسرش زهرا
حسن توی شلوغی کوچه
حسین بالا سر پیکر پاره پارهی پسر جوونش..
تا صدایش میکنم یک دشت پاسخ میرسد
زینبم بنگر علی های فراوان مرا...