[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
چون منم یادم رفت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یااَباعَبْدِاللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَبَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَلاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْن وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
@Heyam66
#تلنگرانهـ
خیلی قشنگه
مخصوصا دخترااااااااااا
لطفا بخووووووووونید
داداشم منو دید تو
خیابون.. با یه نگاه تند بهم فهموند برو خونه تا بیام..
خیلی ترسیده بودم.. الان میاد حسابی منو تنبیه میکنه..
نزدیک غروب رسید.. وضو گرفت دو رکعت نماز خوند
بعد از نماز گفت بیا اینجا
خیلی ترسیده بودم
گفت آبجی بشین
نشستم
بی مقدمه شروع کرد یه روضه از خانوم حضرت زهرا خوند حسابی گریه کرد منم گریه ام گرفت
بعد گفت آبجی میدونی بی بی چرا روشو از مولا میپوشوند
از شرم اینکه علی یدفعه دق نکنه
آخه غیرت الله
میدونی بی بی حتی پشت در هم نزاشت چادر از سرش بیفته!
میدونی چرا امام حسن زود پیر شد
بخاطر اینکه تو کوچه بود و نتونست کاری برا ناموسش کنه
آبجی حالا اگه میخوای منو دق مرگ نکنی
تو خیابون که راه میری مواظب روسری و چادرت باش
یدفعه ناخداگاه نره عقب و یه تار موت بیفته بیرون
من نمیتونم فردای قیامت جواب خانوم حضرت زهرا رو بدم
سرو پایین انداخت و شروع کرد به گریه کردن..
اومد سرم رو بوسید و گفت آبجی قسمت میدم بعد از من مواظب چادرت باشی
از برخوردش خیلی تعجب کردم.. احساس شرم میکردم
گفتم داداش ایشاالله سایه ات همیشه بالا سرمه.. پیشونیشو بوسیدم...
سه روز بعد خبر آوردن داداشت تو عملیات والفجر به شهادت رسیده
بعدا" لباساشو که آوردن دیدم جای تیر مونده رو پیشونی بندش...
سربند یا فاطمه الزهرا.س..
حالا هر وقت تو خیابون یه زن بی چادر رو میبینم... اشکم جاری میشه..
پیش خودم میگم حتما" اینا داداش ندارن که....
یا زهرا🥲
اللَّـهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وآلِ مُحَمَّد
@Heyam66
17.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زرافه شکلاتی یا شکلات زرافه ای
فقط دلم میخواد گازش بزنم 😬😬
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قصه_ی_دلبری
#فصل_پنجم
#پارت_دوم
در کل ۲۹ روزی که در منطقه بودم،سه بار زنگ زد.اونجا اینترنت نداشتم،ارتباط تلگرامی مون هم قطع شد.خیلی محترمانه و مؤدبانه صحبت میکرد و مشخص بود کسی پهلوش ایستاده که راحت نبود.هیچ وقت این قدر مؤدب ندیده بودمش.گاهی که دلم تنگ میشود، دوباره به پیام هاش نگاه میکنم.میبینم اون موقع به من همه چیز رو گفته،ولی گیرایی من ضعیف بوده و فهوای کلامش رو نگرفته ام.از این واضح تر نمیتونست بنویسه:
_قبل از اینکه من شهید بشم، خدا به تو صبرو تحمل میده
_مطمئنم تو و امیرحسین سپرده شدین دست یکی دیگه
سفرم افتاده بود در ایام محرّم.خیلی سخت گذشت،از طرفی بلا تکلیف بودم که چرا این قدر امروز و فردا میکنه،از طرفی هم هیچکدوم از مراسم اونجا به دلم نمیچسبید.زمان خاصی داشت،بیشتر از دوساعت هم طول نمیکشید. سال های قبل با محمدحسین، محرّم و صفر سرمون رو میگرفتی هیئت بود،تهِمون رو میگرفتی هیئت. عربی نمیفهمیدم ،دست و پا شکسته فرازهای معروف مقتل رو متوجه میشدم. افسوس میخوردم چرا تهران نموندم،ولی دلم رو صابون میزدم برای ایام اربعین.فکر میکردم هرچه اینجا به ظاهر کمتر گذرم میافتد به هیئت و روضه، به جاش در مسیر نجف تا کربلا جبران میشود. قرار گذاشته بود از مأموریت که برگشت، باهم بریم پیاده روی اربعین.یادم نمیره، یکشنبه بود زنگ زد.بهش گفتم:«اگر قرار نیست بیای،راست و پوست کنده بگو،برمیگردم ایران.» گفت:«نه هرطور شده تا یکشنبه هفته بعد خودم رو میرسونم .»
نمیدونم قبل از نماز ظهر بود یا بعداز نماز.شنبه هفته بعد ،چشمم به در و گوشم به زنگ بود.با اطمینانی که به من داده بود،باورم نمیشد بدقولی کنه،یک روز دیگه وقت داشت.۲۸ روز به امید ديدنش، در غربت چشمم به در سفید شد.
حاج آقا اومد، داخل اتاق راه میرفت. تا نگاش میکردم چشمش رو از من میدزدید.نشست روی مبل فشارش رو گرفت،رفتارش طبیعی نبود.حرف نمیزد، دورو بر امیرحسین هم آفتابی نشد.مونده بودم چه اتفاقی افتاده.قرآنِ روی عسلی رو برداشتم که حاج آقا ناگهان برگشت و گفت:«پاشو جمع کن بریم دمشق.» مکث کرد،نفس به سختی از سینه اش بالا اومد، خودش رو راحت کرد:«حسین زخمی شده».ناگهان حاج خانم داد زد:«نه،شهید شده،به همه اول میگن زخمی شده.»
سرم روی صفحه قرآن خشک شد.داغ شدم،لبم رو گاز گرفتم،پلکم افتاد.انگار بدنم شده بود پَر کاه و وسط هوا و زمین می چرخید.نمیدونستم قرآن رو ببندم یا سوره رو تموم کنم.یک لحظه هم فکر نکردم ممکن است شهید شده باشه.سریع رفتم وضو گرفتم ایستادم به نماز.نفسم بند اومده بود.فکر میکردم زخم و زار شده و دارد از بدنش خون میره. تا به حال مجروح نشده بود که آمادگی اش رو داشته باشم.نمیتونستم جلوی اشکم رو بگیرم.مستأصل شده بودم و فقط نماز میخوندم .حاج آقا گفت:«چمدونت رو ببند.» اما نمیتونستم.حس از دست و پام رفته بود. خواهر کوچیک محمدحسین وسایلم رو جمع کرد.قرار بود ماشین بیاد دنبالمون،در این فرصت، تند تند نماز میخوندم. داشتم فکر میکردم دیگه چه نمازی بخونم که حاج آقا گفت:«ماشین اومد.» به سختی لباسم رو پوشیدم .توان بغل کردن امیرحسین رو نداشتم،یادم نیست چه کسی اوردش تا داخل ماشین.
انگار این اتوبان کش میاوند و تمامی نداشت.نمیدونم صبر من کم شده بود یا دلیل دیگری داشت. هی میپرسیدم:«چرا هرچی میریم، تموم نمیشه؟» حتی وقتی راننده نگه داشت،عصبانی شدم که «الان چه وقت دستشویی رفتنه؟» لب هام میلرزید و نمیتونستم روی کلماتم مسلط بشم.میخواستم نذر کنم.شاید زودتر خونریزی اش بند میاومد. مغزم کار نمیکرد. ختم قرآن، نماز مستحبی،چله،قربانی، ذکر،به چه کسی؟به کجا؟میخواستم داد بزنم.
قبلا چندبار میخواستم نذر کنم سالم برگرده که شاکی شد و گفت:«برای چی؟اگه با اصل رفتنم مشکل نداری،کار درستی نیست.» وقتی عزیزترین چیزت رو به راه خدا میفرستی که دیگه نذر نداره،هم میخوای بدی هم میخوای ندی؟
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66