#تلنگرانهـ
خیلی قشنگه
مخصوصا دخترااااااااااا
لطفا بخووووووووونید
داداشم منو دید تو
خیابون.. با یه نگاه تند بهم فهموند برو خونه تا بیام..
خیلی ترسیده بودم.. الان میاد حسابی منو تنبیه میکنه..
نزدیک غروب رسید.. وضو گرفت دو رکعت نماز خوند
بعد از نماز گفت بیا اینجا
خیلی ترسیده بودم
گفت آبجی بشین
نشستم
بی مقدمه شروع کرد یه روضه از خانوم حضرت زهرا خوند حسابی گریه کرد منم گریه ام گرفت
بعد گفت آبجی میدونی بی بی چرا روشو از مولا میپوشوند
از شرم اینکه علی یدفعه دق نکنه
آخه غیرت الله
میدونی بی بی حتی پشت در هم نزاشت چادر از سرش بیفته!
میدونی چرا امام حسن زود پیر شد
بخاطر اینکه تو کوچه بود و نتونست کاری برا ناموسش کنه
آبجی حالا اگه میخوای منو دق مرگ نکنی
تو خیابون که راه میری مواظب روسری و چادرت باش
یدفعه ناخداگاه نره عقب و یه تار موت بیفته بیرون
من نمیتونم فردای قیامت جواب خانوم حضرت زهرا رو بدم
سرو پایین انداخت و شروع کرد به گریه کردن..
اومد سرم رو بوسید و گفت آبجی قسمت میدم بعد از من مواظب چادرت باشی
از برخوردش خیلی تعجب کردم.. احساس شرم میکردم
گفتم داداش ایشاالله سایه ات همیشه بالا سرمه.. پیشونیشو بوسیدم...
سه روز بعد خبر آوردن داداشت تو عملیات والفجر به شهادت رسیده
بعدا" لباساشو که آوردن دیدم جای تیر مونده رو پیشونی بندش...
سربند یا فاطمه الزهرا.س..
حالا هر وقت تو خیابون یه زن بی چادر رو میبینم... اشکم جاری میشه..
پیش خودم میگم حتما" اینا داداش ندارن که....
یا زهرا🥲
اللَّـهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وآلِ مُحَمَّد
@Heyam66
17.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زرافه شکلاتی یا شکلات زرافه ای
فقط دلم میخواد گازش بزنم 😬😬
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قصه_ی_دلبری
#فصل_پنجم
#پارت_دوم
در کل ۲۹ روزی که در منطقه بودم،سه بار زنگ زد.اونجا اینترنت نداشتم،ارتباط تلگرامی مون هم قطع شد.خیلی محترمانه و مؤدبانه صحبت میکرد و مشخص بود کسی پهلوش ایستاده که راحت نبود.هیچ وقت این قدر مؤدب ندیده بودمش.گاهی که دلم تنگ میشود، دوباره به پیام هاش نگاه میکنم.میبینم اون موقع به من همه چیز رو گفته،ولی گیرایی من ضعیف بوده و فهوای کلامش رو نگرفته ام.از این واضح تر نمیتونست بنویسه:
_قبل از اینکه من شهید بشم، خدا به تو صبرو تحمل میده
_مطمئنم تو و امیرحسین سپرده شدین دست یکی دیگه
سفرم افتاده بود در ایام محرّم.خیلی سخت گذشت،از طرفی بلا تکلیف بودم که چرا این قدر امروز و فردا میکنه،از طرفی هم هیچکدوم از مراسم اونجا به دلم نمیچسبید.زمان خاصی داشت،بیشتر از دوساعت هم طول نمیکشید. سال های قبل با محمدحسین، محرّم و صفر سرمون رو میگرفتی هیئت بود،تهِمون رو میگرفتی هیئت. عربی نمیفهمیدم ،دست و پا شکسته فرازهای معروف مقتل رو متوجه میشدم. افسوس میخوردم چرا تهران نموندم،ولی دلم رو صابون میزدم برای ایام اربعین.فکر میکردم هرچه اینجا به ظاهر کمتر گذرم میافتد به هیئت و روضه، به جاش در مسیر نجف تا کربلا جبران میشود. قرار گذاشته بود از مأموریت که برگشت، باهم بریم پیاده روی اربعین.یادم نمیره، یکشنبه بود زنگ زد.بهش گفتم:«اگر قرار نیست بیای،راست و پوست کنده بگو،برمیگردم ایران.» گفت:«نه هرطور شده تا یکشنبه هفته بعد خودم رو میرسونم .»
نمیدونم قبل از نماز ظهر بود یا بعداز نماز.شنبه هفته بعد ،چشمم به در و گوشم به زنگ بود.با اطمینانی که به من داده بود،باورم نمیشد بدقولی کنه،یک روز دیگه وقت داشت.۲۸ روز به امید ديدنش، در غربت چشمم به در سفید شد.
حاج آقا اومد، داخل اتاق راه میرفت. تا نگاش میکردم چشمش رو از من میدزدید.نشست روی مبل فشارش رو گرفت،رفتارش طبیعی نبود.حرف نمیزد، دورو بر امیرحسین هم آفتابی نشد.مونده بودم چه اتفاقی افتاده.قرآنِ روی عسلی رو برداشتم که حاج آقا ناگهان برگشت و گفت:«پاشو جمع کن بریم دمشق.» مکث کرد،نفس به سختی از سینه اش بالا اومد، خودش رو راحت کرد:«حسین زخمی شده».ناگهان حاج خانم داد زد:«نه،شهید شده،به همه اول میگن زخمی شده.»
سرم روی صفحه قرآن خشک شد.داغ شدم،لبم رو گاز گرفتم،پلکم افتاد.انگار بدنم شده بود پَر کاه و وسط هوا و زمین می چرخید.نمیدونستم قرآن رو ببندم یا سوره رو تموم کنم.یک لحظه هم فکر نکردم ممکن است شهید شده باشه.سریع رفتم وضو گرفتم ایستادم به نماز.نفسم بند اومده بود.فکر میکردم زخم و زار شده و دارد از بدنش خون میره. تا به حال مجروح نشده بود که آمادگی اش رو داشته باشم.نمیتونستم جلوی اشکم رو بگیرم.مستأصل شده بودم و فقط نماز میخوندم .حاج آقا گفت:«چمدونت رو ببند.» اما نمیتونستم.حس از دست و پام رفته بود. خواهر کوچیک محمدحسین وسایلم رو جمع کرد.قرار بود ماشین بیاد دنبالمون،در این فرصت، تند تند نماز میخوندم. داشتم فکر میکردم دیگه چه نمازی بخونم که حاج آقا گفت:«ماشین اومد.» به سختی لباسم رو پوشیدم .توان بغل کردن امیرحسین رو نداشتم،یادم نیست چه کسی اوردش تا داخل ماشین.
انگار این اتوبان کش میاوند و تمامی نداشت.نمیدونم صبر من کم شده بود یا دلیل دیگری داشت. هی میپرسیدم:«چرا هرچی میریم، تموم نمیشه؟» حتی وقتی راننده نگه داشت،عصبانی شدم که «الان چه وقت دستشویی رفتنه؟» لب هام میلرزید و نمیتونستم روی کلماتم مسلط بشم.میخواستم نذر کنم.شاید زودتر خونریزی اش بند میاومد. مغزم کار نمیکرد. ختم قرآن، نماز مستحبی،چله،قربانی، ذکر،به چه کسی؟به کجا؟میخواستم داد بزنم.
قبلا چندبار میخواستم نذر کنم سالم برگرده که شاکی شد و گفت:«برای چی؟اگه با اصل رفتنم مشکل نداری،کار درستی نیست.» وقتی عزیزترین چیزت رو به راه خدا میفرستی که دیگه نذر نداره،هم میخوای بدی هم میخوای ندی؟
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_پنجم
#پارت_سوم
میگفتم:«درسته که چمران شهید شد و به آرزوش رسید،ولی اگه بود شاید بیشتر به درد کشور میخور» زیر بار نمیرفت. میگفت:«ربطی نداره». جمله شهید آوینی رو میخواند:«شهادت لباس تک سایزیه که باید تن آدم به اندازه اون دربیاید.هروقت به سایز این لباس تک سایز دراومدی،پرواز میکنی ،مطمئن باش»
نمیخواست فضای رفتن رو از دست بده،میگفت:«همه چی رو بسپار دست خدا.پدرومادر خیر بچه شون رو میخوان،خدا که بنده هاش رو از پدرومادرشون بیشتر دوست داره.»
حاج آقا و حاج خانم حالشون رو نمیفهمیدن، باخودشون حرف میزدن، گریه میکردن.اون قدر دستام میلرزید که نمیتونستم امیرحسین رو بغل کنم،مدام میگفتم:«خدایا خودت درست کن،اگه تو بخوای با یه اشاره کارا درست میشه».نگران خونریزی محمدحسین بودم.حالت تهوع عجیبی داشتم، هی عق میزدم،نمیدونم از استرس بود یا چیز دیگه. حاج آقا دلداری ام میداد و میگفت:«گفتن زخمش سطحیه،با هواپیما آوردنش فرودگاه،احتمالا باهم میرسیم بیمارستان.» باورم شده بود.سرم رو به شیشه تکیه دادم.صورتم گُر گرفته بود.میخواستم شیشه رو بدم پایین،دستام یاری نمیکرد، چشمام رو بستم،چیزی مثل شهاب از سرم رد شد.انگار در چشمم لامپی روشن کردن.یک نفر در سرم دم گرفت شبیه صدای محمدحسین:«از حرم تا قتلگه زینب صدا میزد حسین
دست و پا میزد حسین/زینب صدا میزد حسین»
بغضم ترکید ،میگفتم:«خدایا چرا این روضه اومده توی ذهنم،» بی هوا یاد مادرم افتادم،یاد رفتارش در این گونه مواقع،یاد روضه خوندن هاش.هرموقع مسئله ای پیش میاومد، برای خودش روضه میخوند،دیدم نمیتونم جلوی اشک هام رو بگیرم،وصل کردم به روضه ارباب.
نمیدونم کجا بود،باید ماشین رو عوض میکردیم. دلیل تعویض ماشین رو هم نمیدونم.حاج آقا زودتر از ما پیاده شد.جوانی دوید جلو،حاج آقا رو گرفت در بغل و ناغافل به فارسی گفت:«تسلیت میگم» نفهمیدم چی شد.اصلا این نیرو از کجا اومد که تونستم به دو خودم رو برسونم پیش حاج آقا. یک لحظه از آقایون دوره اش کرده بودن.پاهاش سست شد و نشست.نمیدونم چطور از بین نامحرمان رد شدم.جلوی جمعیت یقه اش رو گرفتم.نگاش رو از من دزدید،به جای دیگری نگاه میکرد.با دستم چانه اش رو گرفتم و صورتش رو اوردم طرف خودم.برام سخت بود جلوی مردها حرف بزنم،چه برسه به اینکه بخوام داد بزنم ،گفتم:«به من نگاه کنید» اشک هاش ریخت پشت دستم خیس شد.با گریه داد زدم :«مگه نگفتین مجروح شده؟» نمیتونست خودش رو جمع کنه.به پایین نگاه میکرد.مردهای دوروبر نمیتونستن کمکی کنن،فقط گریه میکردن.دوباره داد زدم:«مگه نگفتین خونریزی داره؟ اینا دارن چی میگن؟» اشکش رو پاک کرد،باز به چشم هام نگاه نکرد و گفت:«منم الان فهمیدم»
نشستم کف خیابون،سرم رو گذاشتم روی سنگ های جدول و گریه کردم.روضه خوندم،همون روضه ای که خودش در مسجد رأس الحسین برام خوند:
من میرم ولی،جانم کنار توست
تا سال های سال،شمع مزار توست
عمه جانم،عمه جانم،عمه جان قد کمانم
عمه جانم،عمه جانم،عمه جان
نگرانم عمه جانم،عمه جانم،عمه جانِ مهربانم
انگار همه بی تابی و پریشانی ام رو همان لحظه سر حاج آقا خالی کردم.بدنم شُل شد.بی حسِ بی حس.احساس میکردم یکی آرامشم داد،جسمم توان نداشت،ولی روحم سبک شد.ما رو بردن فرودگاه.کم کم خودم رو جمع کردم.بازی ها جدی شده بود.یاد روزهایی افتادم که هی فیلم اون مادر شهید لبنانی رو میگرفت جلوم که:«تو هم همین طور محکم باش»
حالا وقتش بود به قولم وفا کنم.کلی آدم منتظرمون بودن.شوکه شدن از کجا باخبر شده ایم.به حساب خودشون میخواستن نرم نرم به ما خبر بدن.
خانمی دلداری ام میداد. بعد که دید آرام نشسته ام ،فکر کرد بُهت زده ام.هی میگفت:«اگه مات بمونی دق میکنی،جیغ بکش،داد بزن.» با دو دستش شانه هام رو تکان میداد:«یه چیزی بگو»
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_پنجم
#پارت_چهارم
گفتن:«خانواده شهید باید برن.شهید رو فردا صبح زود یا نهایتا فردا شب میاریم.» از کوره در رفتم .یک پا ایستادم که بدون محمدحسین از اینجا تکون نمیخورم.هرچه عزوجز کردن ،به خرجم نرفت،زیر بار نمیرفتم با پروازی که همون لحظه حاضر بود،برگردم.میگفتم:«قرار بود باهم برگردیم.» میگفتن:«شهید هنوز تو حلب توی فریزه»
گفتم:« می مونم تا از فریز درش بیارن»
گفتن:«پیکر رو باید با هواپیمای خاصی منتقل کنن.توی اون هواپیما یخ میزنی،اصلا زن نباید سوارش بشه،همه کادر پرواز مرد هستن» میگفتم:«این فکر رو از سرتون بیرون کنین که قراره تنها برگردم»
مرتب آدم ها عوض میشدن .یکی یکی می اومدند راضی ام کنن.وقتی یک دندگی ام رو میدیدن، دست خالی برمیگشتن.آخر سر خود حاج آقا اومد، گفت:«بیا یه شرطی باهم بذاریم،تو بیا بریم،من قول میدم هماهنگ کنم دو ساعت با محمدحسین تنها باشی.» خوشحال شدم ،گفتم:«خونه خودم،هیچ کسی هم نباشه.» حاج آقا گفت:«چشم»
داخل هواپیما پذیرایی آوردن. از گلوم پایین نمیرفت.حتی آب.هنوز نمیتونستم امیرحسین رو بگیرم.نه اینکه نخوام،توان نداشتم. با خودم زمزمه کردم :«الهی بنفسی انت!آفريننده که خود تو بودی،نمیدونم شایدبرخی جون ها رو با حساب خاصی که فقط خودتم میدونی ،ارزشمندتر از بقیه خلق کردی که خودت خریدارشون میشی.»
بعد از ۲۸روز مادرم رو دیدم،در پارکینگ خونه،پاهاش جلو نمیاومد. اشک از روی صورتش می غلتید،اما حرف نمیزد،نه او،همه انگار زبونشون بند اومده بود.بی حس و حال خودم رو ول کردم در آغوشش.رفته بودم با محمدحسین برگردم،ولی چه برگشتنی
میگفتن:«بهتش زده که برّ و برّ همه رو نگاه میکنه.» دادو فریاد راه نمی انداختم،گریه هم نمیکردم.نمیدونم چرا،ولی آروم بودم.حالم بد شد.سقف دور سرم چرخید.چیزی نفهمیدم.از قطره های آب که پاشیده می شد روی صورتم،حدس زدم بیهوش شده ام.یک روز بود چیزی نخورده بودم،شاید هم فشارم افتاده بود.
شب سختی بود.همه خوابیدن اما من خوابم نمیبرد. دوست داشتم پیامهای تلگرامی اش رو بخوانم.رفتم داخل اتاق، در رو بستم.امیرحسین رو سپردم دست مادرم.حوصله هیچکس و هیچ چیز رو نداشتم و میخواستم تنها باشم.بعد از این مدت به تلگرام وصل شدم،وای خدای من،چقدر پیام فرستاده بود،
بار اول که دیدمت چنان بی مقدمه زیبا بودی که چند روز بعد یادم افتاد باید عاشقت میشدم .
جنگ چیز خوبی نیست،مگر اینکه تو مرا با خود به غنیمت ببری.
شق القمری،معجزه ای،/لاحول ولا قوه الا بالله
خندیدی و بر گونه تو چال افتاد
چاله درآمد دلم افتاده به چاه
دوستت دارم،بگو این بار باور کردی
عشق در قاموس من از نان شب واجب تر است
دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست
تو نیم دیگر من نیستی،تمام منی
تنها این را میدانم که دوست داشتنت،لحظه لحظه زندگی ام را می سازد و عشقت ذره ذره وجودم را.
مرا ببخش و با لبخندت بهم بفهمان که بخشیده ای مرا،که من هرگز طاقت گریه ات را ندارم.
بهت فحش دادم .قبل از رفتن،خیالم رو راحت کرده بود.گفت:«قبلش که نمیتونستم از تو دل بکنم،چه برسه به حالا که امیرحسینم هست،اصلا نمیشه.» مطمئن بودم این آدم قرار نیست به مرگ طبیعی بمیره.خیلی تکرار میکرد:«اگه شهید نشی می میری».ولی نه به این زودی.غبطه خوردم.آخرین پیام هاش فرق میکرد. نمیدونم به خاطر ایام محّرم بود یا چیز دیگری:
هیئت سیار دارم،روضه های گوشی ام
این تناقض تا ابد شیرین ترین مرثیه است
سرترین آقای دنیا را خدا بی سر گذاشت
وقتی می میرم هیچ کسی به داد من نمیرسد الاّ حسین
ای مهربان تر از پدرومادرم حسین
پیامم به دستش نمیرسید. نمی دونستم گوشی اش کجاست،ولی براش نوشتم:«نوش جونت،دیگه ارباب خریدت،دیدی آخر مارک دار شدی»
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_پنجم
#پارت_پنجم
هیچ وقت به قولش وفا نکرد.نمیدونم دست خودش بود یا نه.میگفت:«۴۵ روزه برمیگردم،اما سر ۵۷ روز یا ۶۳ روز برمیگشت.» بار آخر بهش گفتم:«تا رکورد صد روز رو نشکنی،ظاهرا قرار نیست برگردی.» گفت:«نه، مطمئن باش زیر صد نگهش میدارم.» این یکی رو زیر قولش نزد.روز نودو نهم برگشت،ولی چه برگشتنی
همون طور که قول داده بود،یکشنبه برگشت.اجازه ندادن بیارمش خونه.وعده دو ساعت دیدار شد نیم ساعت.روی پام بند نبودم برای دیدنش.از طرفی نمیدونستم قراره با چه بدنی رو به رو بشم.می گفتن:«برای اینکه از زخمش خون نیاد،بدن رو فریز کردن.اگه گرم بشه،شروع میکنه به خونریزی و دوباره باید پیکر رو آب بکشن.» ظاهرا چند ساعتی طول کشیده بود تا پیکر رو برگردونن عقب.
میگفتن:«بیا معراج» حاج آقا قول داده بود باهم تنها باشیم،از طرفی نگران بود حالم بد بشه. گفتم :«مگه قرار نبود تنها باشیم؟شما نگران نباشین،من حالم خوبه.»
خیالم راحت شد،سر به بدن داشت.آرزوش بود مثل اربابش بی سرشهید شود.پیشانی اش مثل یخ بود.به به ! زینت ارباب شدی/خرج ارباب شدی!
نوش جونت،حقت بود
اول از همه ابروهاش رو مرتب کردم، دوست داشت.خوشش می اومد.وقتی ابروهاش رو نوازش میکردم،خوابش میبرد. دست کشیدم داخل موهاش،همون موهایی که تازه کاشته بود.همون موهایی که وقتی با امیرحسین بازی میکرد،میخندید:«نکش!میدونی بابت هرتار اینا پونصد هزار تومن پول دادم.» یک سال هم نشد.مشمای دور بدن رو باز کرده بودن،بازتر کردم.دوست داشتم با همون لباس رزم ببینمش،کفن شده بود.
از من پرسیدن:«کربلا و مکه که رفتید،لباس آخرت نخریدید؟» گفتم:«اتفاقا من چندبار گفتم،ولی قبول نکرد».میگفت:«من که شهید میشم،شهیدم که نه غسل داره نه کفن».ناراحت بودم که چرا با لباس رزم دفنش نکردن.میخواستم بدنش رو خوب ببینم.سالم سالم بود،فقط بالای گوشش یک تیر خورده بود.وقتش رسیده بود .همه کارهایی رو که دوست داشت، انجام دادم.همون وصیت هایی که هنگام بازی هامون میگفت.راحت کنارش زانو زدم،امیرحسین رو نشوندم روی سینه اش،درست همون طور که میخواست. بچه دست انداخت به ریش های بلندش.:«یا زینب،چیزی جز زیبایی نمیبینم.»
گفته بود:«اگه جنازه ای بود و من رو دیدی،اول از همه بگو نوش جونت».
بلند بلند میگفتم:«نوش جونت،نوش جونت» می بوسیدمش ،می بوسیدمش می بوسیدمش. این نیم ساعت رو فقط بوسیدمش.بهش میگفتم:«بی بی زینب هم بدن امام رو وقتی از میان نیزه ها پیدا کرد،در اولین لحظه بوسیدش...سلام منو به ارباب برسون» به شانه هاش دست کشیدم،شانه های همیشه گرمش،سردِ سرد شده بود.
چشمش باز شد.حاج آقا که اومد،فکر کرد دستم خورده یا وقت بوسیدن و دولا راست شدن باز شده.اون قدر غرق بوسیدنش بودم که متوجه چشمباز کردنش نشدم.حاج آقا دست کشید روی چشمش، اما کامل بسته نشد
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66