نمیدانم، حق با مریم بود زمستان ها غم محصور کننده خودشان را دارند
روز های ابری فقط جز دلتنگی و تنهایی چیزِ دیگری باخود ندارند.
برف که می آید یاد بچه های دبستانی می افتم که خوشحالند از اینکه میتوانند آدم برفی با بینی
هویجی درست کنند. وقتی وسط برف ها افتاب در میان آسمان طلوع میکند انگار روزنهی امید وسط دلم
شکفته میشود همان روز میروم بیرون راه میروم با خود حرف میزنم به کافه ای میروم شکلات داغ سفارش میدم و میام بیرون روی نیمکت مینشینم به آواز کلاغ های سیاه گوش میدهم به درخت های پر برف نگاه میکنم
عمیقا احساس آرامش میکنم.
و آری من روز های برفی که خورشید وسطشان
طلوع کند را دوست دارم.
هدایت شده از - در آغوش درخت -
شب روز مادر به من یاداوری میکنه چقد ادم قدر نشناسی هستم.
ویراستی چیه ایتای خودمون هست .
اصلا هم فشار نمیخورم که پروفایلم تو ویراستی کوفتی عوض نمیشه.