مینویسم برای خودم، برای خودی که نیست
شاید برای دخترم، برای وقتی نیستم تا سوال هایی را پاسخ دهم که هیچوقت نیازی به دانستنشان نداشت
شاید هم برای دلی که قلم را میخواند به مناجات های شبانه
این موقع از سال همیشه روزهای دوست داشتنی من بوده و هست. فرای هر آنچه خوشی و نا خوشی که در همین ایام به سرم می آید و گویی به جزء لاینفک و روتین سالانه تبدیل شده... اما من دلم خوش است به نسیم خنکی که باکی از سرمایش نیست،
دلم خوش است به بوی باران و خاک خیس خورده و نیمچه آفتاب نرم و گرم روزهایش.
دلم خوش است به صدای باز شدن پنجره های چوبی باد کرده، به کنار رفتن پشت پرده ای های نم زده و چروکیده،به صدای خرچ خرچ کنار زدن پرده های زمستانه.
دلم خوش است به دم جنباک های ورجه وورجه کنان توی پاشویه حوض.
من این روزها را بیشتر به نشستن پشت پنجره و خیره شدن به آسمان آبی پاستیلی و سفید یخچالی میگذرانم، به قدم زدن میان باغچه های پر از جوانه های ریز ریز بهاره، به کشیدن علف های هرز و زدن برگ های اضافی درختان، به پر کردن ظرف آب پرنده ها.
من این روزهای پر حادثه فروردین را به عشق بهار زندگی میکنم. به عشق آفتابی که پرده های نازک اتاق را طلایی میکند، خواب را کنار میزنم.
و شاید خدا هم خوب میداند بهار میتواند حال خراب این سختی ها را شهد صبر بنوشاند و روح خسته ام را جان بدهد.
شاید اگر زمستان برایم پر حادثه میشد خیلی پیش از این ها کم می آوردم و ذوب میشدم در سختی روزگار...
که به قدر صبر، بلا میدهد خدا...
1405/1/8