اینکه من الان باید خونمونو و مخصوصا اتاقمو به مدت ده روز ترک کنم برای من عذاب آور ترین شکنجه ممکنه ولی از اون روح خراش تر درک نکردن خانوادمه که هی میگن فقط چند روزه دیگه تحمل کن
خدایا چرا این سریالای قشنگو دقیقا میزاری وسط درسا به پست آدم بخوره؟ پس اون تابستونی که من تو خونه کپک زده بودم اینا کدوم گوری بودن؟!
کاش همونقدر که به دیگران نشون میدم آدمِ به کتف گیرییَم واقعا همه چی رو به کتفم میگرفتم.
یکی از ترسام اینه که تو یه جمعی باشم و یه نفر ذهن خونی بلد باشه و ذهن منو بخونه، همین که خدا از افکار من با خبره بسمه
احساس میکنم چند نفر تو مغزم شروع کردن به براندازی علیه این مغز منفی نگرم و این احساسات تعریف نشده درونم