۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۲
از لحاظ روحی نیاز داشتم که مامانم معلم بود و
هدیه ها و شیرینی شکلاتایی که شاگرداش بهش
میدادن و میاورد خونه من میخوردم
۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۲
۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۲
من اینجوریم که وقتی یه روز تو اجتماع
قرار میگیرم یه هفته باید کنج عزلت بگزینم
۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۲
۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۲
۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۲
بلاخره من نفهمیدم تو این سن باید عشق و حال
کنم و از زندگی لذت ببرم یا باید مث سگ کار و
تلاش کنم که بتونم آینده خوبی داشته باشم
۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۲
یا همه آدمای منفور زندگیمو باید بکشم یا
هیچکدومو با یه نفر کارم را نمیفته.
۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۲
آخر همه بحثا با خانوادم :
باشد، ریشه همه مشکلاتتون منم ممنونم
که این موضوع رو هی یادآور میشوید سپاس.
۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۲
۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
واقعا احساس میکنم یه اتفاق بدی باید برام
بیفته که واسه خانوادم عزیز و مهم بشم
۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۲