خب دیگه از چنتا آهنگ که نه فَرا آهنگ رو نمایی کردیم و حالا بریم تا ایتا بدبخت تر نکرده مارو
لحافِ انزوا را که تکهتکه شده، دَرهم بگیر؛
چون فصلِ انجماد و خمودگی که برسد، فرسودگی بر دوشِ تو خیمه میزند، سرد، و فجیع.
صبر زادهی چیست؟
بسترِ فقدان و عادت، صبر زایید؛
شرم بر این همآغوشی.
زیرِ کتری روشن است تا مگر خاموشیِ وقاری که سالهاست جامعه را بیمار کرده روشنی گیرد؛
هرچند شاید کذب باشد و میلِ چایست که در من افتاده است.
جانبنت پاتریشیا رمزی 6 اگوست 1990 در ایالت جورجیای آمریکا به دنیا اومد. پدرش جان رمزی، صاحب یک شرکت خدمات کامپیوتری بود و ثروت زیادی داشت. جان سه بار ازدواج کرد؛ همسر دومش پتسی رمزی، مادر جانبنت بود. پتسی رمزی هم مثل دخترش، برنده مسابقات زیبایی آمریکا بود. یک سال بعد از تولد جانبنت، خانوادهٔ رمزی به شهر بولدر در ایالت کلرادو، جایی که دفتر مرکزی شرکت جان رمزی قرار داشت، نقل مکان کردن. خونهی مجلل یک میلیون دلاریشون در خیابان 15 شهر بولدر قرار داشت.
رابرت ویلیام پیکتون در 24 اکتبر سال 1949 در شهر پورت کوکیتلام استان بریتیش کلمبیا به دنیا اومد. این شهر در 27 کیلومتری شرق ونکوور واقع شده و خانوادهی پیکتون اونجا یک مزرعهی پرورش خوک داشتن. مزرعهی پرورش خوک خانواده بسیار بزرگ بود و در کنارش تعدادی دام هم داشتن که شیر و لبنیات اونها رو میفروختن، اما در هر حال درآمد اصلیشون از فروش گوشت خوک بود. خواهر بزرگتر ویلی، پورت کوکیتلام رو ترک کرده بود، در ونکوور کارهای فروش و خرید ملک انجام میداد. برادر کوچکتر ویلی در مزرعه زندگی میکرد و دوتایی پیش پدرومادرشون کار میکردن. مادرشون زنی بسیار سختگیر بود و به خوکهای مزرعه متأسفانه بیشتر از بهداشت پسرهاش اهمیت میداد. اغلب، بچهها رو با ظاهر نامرتب و کثیف به مدرسه میفرستاد و به همین خاطر همکلاسیهاشون بهشون لقب خوکهای بدبو رو داده بودن. حتی با این وضعیت، ویلی به شدت به مادرش وابسته بود و در مقابل، از حرف زدن با پدرش فراری بود. پدر حتی بیشتر از مادر با بچهها بداخلاقی میکرد و این پسرها حکم کارمند رو براش داشتن. ویلی مدتی زیر دست پدرش قصابی یاد گرفت و در همین سن یعنی در سن 12 سالگی یک گوساله رو به عنوان حیوون خونگی نگه میداشت که خیلی دوستش داشت و خوب ازش مراقبت میکرد و کل اعضای خانواده نمیدونستن که ویلی گوسالهاش رو خیلی دوست داره. یک روز که از مدرسه برگشت بهش گفتن بره و داخل طویله گوسالهاش رو ببینه، و وقتی ویلی رفت با گوسالهی سلاخی شدهاش مواجه شد و بعد هم خانواده گوشت گوساله رو فروختن. بعدها ویلی مدرسه رو در سال 1963 رها کرد .
جان وین گیسی تو 11 مارچ 1942 تو شیکاگو به دنیا اومد؛ اون بین دو تا دختر خیلی خوشگل که خواهر بزرگتر و کوچیکترش بودن، بزرگ شد و متاسفانه یا خوشبختانه همین موضوع هم کار دستش داد. پدر جان، از بازماندههای جنگ جهانی اول بود که بعد از جنگ، ترجیح داد به جای تفنگ به دست گرفتن، یک مکانیک ماشین درجه یک شه. این تک پسر بودن خونواده، باعث شده بود تا پدر جان، دائما تمام رفتارهاش رو زیر نظر بگیره. اون آرزو داشت از پسرش یه مرد قوی مثل خودش بار بیاره؛ پسری که بیسبال و بسکتبال بازی کنه، هر روز با دمبل کلی بدنسازی کنه، موتور ماشین رو راحت باز و بسته کنه و همه ازش حساب ببرن. اما جان دقیقا نقطهی مخالف پسر ایدههال پدرش بود. جان عاشق آشپزی و عروسک بازی بود و علاقه ای به فعالیت های پسرونه مثل هم سن و سالهاش نداشت؛ اون دوست داشت کنار مادرش تو آشپزخونه آشپزی کنه یا موهای عروسک خواهرش رو شونه کنه و کش موی ست براش ببنده. این رفتارها برای بابای جان غیر قابل تحمل بود؛ اون یه روز سر جان که در اون زمان فقط چهار سال داشت بلند فریاد کشید:(تو یه همجنسگرایی که هیچ جایی تو این جامعه نداری.) گفتم پدر جان سرباز از جنگ برگشته بود؟اون شبها میرفته تو زیرزمین خونه و تا صبح با دوستهاش که تو جنگ مرده بودن صحبت میکرده و ریکت نشون میداده؛ انگار واقعا اونها زنده بودن و این یه تاثیر روانی وحشتناک روی جان میذاره. برخلاف پدرش، مادرش یه زن خونه دار بود به شدت به بچه هاش علاقه نشون میداد و تمام وقتش رو وقف بچههاش میکرد و اینطوری سعی داشت که محبتی که از طرف پدر دریافت نمیکردن رو جبران کنه.