نوشتم هرچه از هم دورتر
آسودهتر اما
کسی در گوشِ من میگفت
من دلتنگِ دیدارم!
[•عطیهسادات حجتی•]
اگه تا حالا هیئت نرفتی، بذار یه چیزی برات تعریف کنم...
ساعت ۸ صبحه. من هنوز نصفهخوابم، ولی باید حاضر شم 😂 یه صبحونه میخورم، نسکافهمو میزنم و راه میفتم سمت هیئت.
اولش همهچی آرومه... بچهها جمع شدن، نوحه پخش میشه، تمرین شروع میشه و همه سعی میکنن جدی باشن.
ولی خب... «سعی میکنن» 😂
یه نفر وسط تمرین میخنده، یکی یادش میره کجای نوحه بودیم، یکی از خستگی فقط زل زده به دیوار، و آخرش همه با یه نگاه به هم میزنیم زیر خنده 😭😂
بعد دوباره: «بچههااا از اول!»
و این چرخه تااااا ساعتها ادامه داره 😂
اما وقتی نوحه شروع میشه، یهدفعه همهچی فرق میکنه. همون آدمایی که پنج دقیقه پیش داشتن از خنده میترکیدن، کنار هم میایستن و با صدای بلند میخونن...
اون لحظه یه حس عجیبیه. انگار چند نفر نیستیم؛ انگار یه دل داریم و با هم میزنیمش به اسم امام حسین. 🖤
بعد از چند ساعت، هیئت تموم میشه. خستهایم، صدامون گرفته، ولی هنوز دلمون نمیاد بریم خونه.
با بچهها میریم مسجد؛ حرف میزنیم، میخندیم، بازی میکنیم و دوباره همون شیطنتها شروع میشه 😂
شب که برمیگردم خونه، خستهام... ولی یه لبخند رو صورتمه.
و اونجاست که میفهمم:
هیئت فقط چند ساعت عزاداری نیست. هیئت یعنی صدای نوحه، رفاقت، خندههای بین تمرین، خستگیهای شیرین، و خاطرههایی که بعداً دلت برای تکتکشون تنگ میشه.
شاید برای بعضیا فقط یه مراسم باشه... ولی برای ما؟ هیئت یه تیکه از زندگیه. 🖤
#هیئت
https://eitaa.com/Pollbot_app/app?startapp=UmnIv24w?btn=پاسخ.به.نظرسنجی
بافتی بهتون آموزش بدم