eitaa logo
『حـَلـٓیڣؖ❥』
293 دنبال‌کننده
6.4هزار عکس
2هزار ویدیو
46 فایل
﷽ ‌‌ و قسم به دست علمداری ات...❗ • • • که تا پای جان .. پای پیمان خواهیم ماند..✋🌲 • • • حلیف ...👀🕊🖇 مقری به وسعت پیمان با علمدار حرم جمهوری اسلامی🍀 • • • • •کپی؟! •با ذکر صلوات برای ظهور آقا امام زمان •از تمام مطالب کاملا آزاد..🙂✅ • • • • • •
مشاهده در ایتا
دانلود
لطفاااا استوری بازیگرا رو که تو اینستاگرام میزارن رو بزارین لطفا ممنون❤ ___ از این ب بعد چشم👌 خودم میزارم
۷ تیر ۱۴۰۰
یه نظر میتونم بدم؟ به نظرتون بهتر نیست قبل از اینکه رمانی رو داخل کانالتون بزارین، به تمام پارت های رمان دسترسی سریع داشته باشین و از قبل اونو خونده باشید؟ آخه نمیشه که یه روز مهمانی دارید نمی تونید تایپ کنید، یه روز کلاس دارید وقت نمیشه، یه روز بیرون هستید اینترنت جواب نمیده، یه روز نویسنده نمیفرسته، یه روز جواب نمیده، یه روز از روند داستان گلایه میکنید، یه روز میخواید ادامه ندید چون بی ربط بوده، یه روز... آخرشم شکایت میکنید چرا پی ویتون داره منفجر میشه و ناراحت میشید خب از قبل همه پارت ها رو از نویسنده بگیرید، هر چقدر هم که زمان لازم هست وقت بزارید و اونها رو تایپ کنید، بعدش جایی ذخیره کنید که هر روز با وجود مشغله هم بتونید به قولتون عمل کنید و حداقل یکککک پارت بزارید چه بهتر اگر ادمین های دیگه هم پارت ها رو داشته باشن تا ضعف اینترنت شما یا هر چیز و مشکل دیگه ای برطرف بشه واقعا خوب نیست کمی فکر کنید قبلش؟ __ اولاسلام:% دوما وقتی اطلاع چندانی درباره موضوعی ندارین نظر دهی درباره اون بی فایدست😐 همه رمان ها رو غیر از رمان بی قرار ک نویسندش ادمین خودمونه ک هر روز ب اندازه و ب موقع میزارن بقیه رمان ها تقصیر ما نیست خود نویسندش باید زود بدن بهمون؛/ سوما نمیگم‌تشکر کنید یا هر چی ولی اینطوری هم حرف نزنید حتما نمیتونن ک اون موقع رمانو تایپ کنن😐 بعدشم ن نظرتون ناآگاهانه بود ب جای این همه حرف غیر عادلانه کمی درک چاره ی این مشکله!
۷ تیر ۱۴۰۰
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۷ تیر ۱۴۰۰
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۷ تیر ۱۴۰۰
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۷ تیر ۱۴۰۰
به نام خدا😊🌹 رها امروز بد جور زایع شد...😂 فک نکنم دیگه تا چند وقت بتونه سر بلند کنه😂 دلم براش میسوخت.... اما انگار محمد امروز میخواست رها رو دست بندازه😅 برای همین وقتی فهمیدم گفت چیزی بهش نگو که من اینجام😜 توی اتاق آقا محمد بود... مطمئن بودم داره دست گل آب میده😂😅 میدونستم محمد رو ببینه خجالت میکشه... آقا محمد خواست بهش سر بزنه که جلوش رو گرفتم.. € چیه استاد رسول .. چرا نمیزاری برم؟؟ $آقا اگه اجازه بدین من برم بهش سر بزنم😄 € چرا خوب؟ $ آخه .. خندیدم € آخه چی؟😅 $ شمارو ببینه خجالت میکشه😅 اگه میشه بزارید من برم.... اینطوری راحت تره € مگه چی کار کرده که باید خجالت بکشه😠؟! $ خب آقا ا.. € رسول ... خیلی موضوع رو جدی گرفتی😂 برگرد سر کارت .. $ چشم.. شماره ای که بهم زنگ زده بود رو وارد سیستم کردم .... خط به نام یه مرد بود... ولی صدایی که من شنیده بودم ... صدای یه زن بود... یعنی اون کی بود...؟ رفتم سراغ ایمیل چند روز پیش رئوف که کپی از تماس های من بود ... ایمیل از طرف یه مرد بود... شاید اون مرد همونی باشه که خط به نامشه... اصلا شاید میخواسته بفهمه که این کیه که به من زنگ زده و به رئوف بگه .... باید هر جوری شده بود میفهمیدم کیه... از اینکه پرونده با زندگی شخصیم قاطی شده بود چندان خوشحال نبودم..... دوست نداشتم کار و زندگیم به هم گره بخوره ... چون ممکنه یه روزی.. مجبور بشم بین این دو تا یکی رو انتخاب کنم.. واقعا اگر چنین شرائطی پیش بیاد من چی کار میکنم ... زندگی ۸۰ میلیون آدم ایرانی به کار من برخورده ... از اون طرف زندگی خودم... رها... تنها خواهرم ... امانت علی و بابا.... حتی فکرش هم ترسناک بود..... تصمیم گرفتم از فکرش در بیام ... اما کار سختی بود .... باید خودم رو سرگرم کاری میکردم ... سعید رو از دور دیدم که به طرفم میاد...
۷ تیر ۱۴۰۰
به نام خدا😄 برگشتم تو اتاق محمد.. اتاق جالبی بود.. البته اتاق که مال اداره بود... تجملات خاصی هم نداشت.... اما وسایل جالبی توش بود.... در یه کشو رو باز کردم ... کلی مینی دوربین😅... ریز شنود.. پین هول و.. کلی چیزای دیگه که اسماشون رو نمیدونستم اما جالب بودن...😂 هیچ وقت دست از کنجکاوی بر نمیداشتم😂 آقا محمد وارد شد ... سریع در کشو رو بستم.. قفل کردم .. جادادم... یه کاره اومدم بلند شم که سرم خورد به میز😂🤕 ٪ آخ... نابود شدم € چیشد؟؟ ٪ هیچی🤓 € خوب شد اومدی اینجا ٪ چطور مگه؟😋 € آخه تا حالا فکر میکردم آدم ارومی هستی.. گاهی اوقات شیطنت میکنی.... نگو کلا آدم ماجرا جو و کنجکاو و پر سرو صدایی😅 خجالت کشیدم... خیلی بد شد ...... تصورش از من شده بود یه آدم سبک.. ٪ راستش .. من معذرت میخوام... میدونم امروز کارای جالبی نکردم... € از بابت چی معذرت میخوای ؟؟ ٪ همین ک... € رها خانم .. هیج وقت الکی از کسی معذرت نخوا....😄این رو خود بابات بهم گفته😀 ٪ چشم.. € حالا اگر میشه از پشت میز بیا این طرف چند تا نامه بردارم😐 ٪ اونم چشم😰 روی صندلی های اون سمت نشستم... ٪ راستش اینجا خیلی برام جذابه.. € واقعا... چطور؟؟ ٪ وسایلی که دارین... کار هایی که انجام میدین... حالا میفهمم چرا رسول از خونه فراریه...😅 € کاش زودتر اومده بودی اینجا🙂😃 ٪ چطور؟؟ € آخه دیگه مجبور نبودیم هر روز بین جنابعالی و رسول پا در میونی کنیم😂 ٪ اها ... از اون لحاظ😁 € من باید چند تا نامه رو ببرم بیرون ... از اون ور هم میرم دنبال عطیه.... آخرین مقصدم شمایی😊 آماده باش ... به رسول میگم خبرت کنه ... زودتر نیایین دم در .. ٪ چشم خدا نگهدار.. بلا فاصله بعد از رفتن محمد در زدن ... احتمالا رسول بود...
۷ تیر ۱۴۰۰
رمان عشق وطن شهادت فصل دوم + ببین این خبرا و اطلاعات از محمد به درد من نمیخوره..... اینا چیه که داری به من میگی - آخه آقا.... محمد زیاد با ما حرف نمیزنه.... دیگه برای جلسات مارو صدا نمیزنه.... همین اطلاعات رو هم از بچه ها گیر آوردم + پس دیگه به درد من نمیخوری..... - آقا.... + اخراجی.... تماس رو قطع کردم..... از همون اول هم بی مصرف بود..... شماره انگین رو گرفتم + چیشد؟؟؟ £ خونشون رو پیدا کردم طبقه نه این برجی که برات لوکیشن‌شو فرستادم واحد دارن.... + من نادیا رو می‌خوام.... £ نادیا؟؟؟؟ + آره..... £ آخه.... + چیه؟؟؟؟ £ نادیا تنهایی جایی نمیره + خب نره... £ یعنی چی؟؟؟ + انگین.... من نادیا رو می‌خوام... اون می‌دونه یاسمن کجاست... حالا اگه میتونی نادیا رو از اون یارو جدا کنی که هیچ اگه هم نتونستی کارشو تموم کن.... £ خلاص.... + خلاص.... £ چقدر وقت دارم؟؟؟ + حداکثر تا فردا شب... £ اوکی... + سوال دیگه ای نداری؟؟؟ £ نه... دیگه از این کارا خسته شدم.... یاسمن رو پیدا کنم همه چی تمومه.... همه رو باهم دود میکنم بعدشم یه تیر خلاص تو مغز و... تمام..... خواستم از اتاق بیرون برم که چشمم افتاد به آینه موهای قسمت شقیقه سفید شده بود.... به آینه نزدیک تر شدم.... چشام بی روح تر از قبل شده بود.... سوزان راست می‌گفت.... من روحی ندارم... مثل یه مرده متحرکم.... اونا همه احساسات و روحمو ازم گرفتن محمد باید تقاص پس بدی.... انتقام سختی میگیرم منتظر باش.... ... ..... ....... +رسول من می‌خوام با ملو برم بیرون... ¥ نمیشه.... + ببین جنبه نداری یکی بیاد برات ارزش قائل شه و بگه کجا می‌ره بعدشم به اجازه تو احتیاجی ندارم.... ¥ داری.... + ندارم.... ¥ ببین میتونی بدون اجازه من بری بیرون... + میرم... خوبشم میرم.... به سمت در رفتم.... دستگیره رو بالا پایین کردم.... لعنت بهت رسول... لعنت... به سمتش قدم تند کردم.... + چرا درو قفل کردی؟؟؟؟ به چه حقی... انگار نه انگار که باهاش حرف میزدم.... + رسول... اعصاب منو بهم نریز.... بازم جوابمو نداد... و بیخیال مشغول کاراش بود... + چرا نمیزاری؟؟؟؟ بازم اهمیت نداد.... + رسول.... چرا محل سگم نمیزاری؟؟؟؟ نفس عمیقی کشیدم نمی‌دونم چرا بغض کرده بودم.... + باشه... باشه... فهمیدم تا اجازه ندی هیچ کاری نمیتونم بکنم.... به سمت اتاقم راه کج کردم.... به اتاقم که رسیدم... برگشتم طرفش.... + استاااادددد.... اجازه نفس کشیدن دارم.... ¥ نادیاااا.... + نادیا چی رسول؟؟؟ چرا مثل یه زندونی با من رفتار میکنی؟؟؟؟ ¥ چون... نویسنده ثمین فضلی پور لایک یادت نره لطفاً حمایت کنین
۷ تیر ۱۴۰۰