نگرانی من را دنبال میکند و همیشه همراهم است اما به قدری که دیگران میگویند عذاب عذاب آور و بی فایده نیست ، خیلی چیزها را به او مدیونم . فقط مثل خوره به جانم میافتد گویی جهان در حال نابودی ست اما تنها چیزی که دارد نابود میشود خودمم اما من هم نابود نمیشوم. حتی اگر در عذابی همچون چشمه های جوشان جهنم هم باشی باز زنده می مانی و همین است که عذاب های روحی ام نسبت به جسمم ناچیز جلوه میکند.
人間失格
"پوچی بی پایان"
بیدار میشود و با خود میگوید :« برای چی بیدار شم ؟ من دلیلی برای زندگی ندارم . جوری که تو این فضای پوچ غرق میشم اذیت کنندست» اما بعد یاد آوری میکند :« بذار یه آهنگ گوش بدم.»
و همینطور روزهایش را شروع میکند . شاید در ظاهر ورزشکاری باشد ، یا آشپزی ، یا آرتیستی . اما این اهمیتی ندارد این ها فقط در حد گذراندن وقت باقی میمانند حتی وقتی که در آن به نوع خود شاهکار باشد . مثل این است که بگویید انسان شاهکار وجود دارد . او نمیداند چگونه مردم به چیز های کوچک دلبستگی دارند . او قلب مهربانی ندارد . هرگز هم بویی از قلب انسانی نبرده است انتظاری نداشته باشید همه اش تظاهر است . بله ، کسی که اصرار دارد صداقت را که بقیه در برابرش داشته باشد میتواند تا چه حد همه چیز را مخفی کند. روزهایش بیشتر و بیشتر می گذرند و همه عمیق تر میشود بیشتر سردرگمی تمام وجودش را پر میکند ، چیزی نیست که برای او باشد و بتواند برایش تمام تلاشش را بکند و در زندگی اش هدفی داشته باشه . چیزی را دوست ندارد ، با پوچ گرایی بی حد و اندازه اش دارد جایگاه همه چیز در مغزش را از دست می دهد . متوجه است و همین هم مایه عذابش میشود و باعث میشود تنها کاری که بتواند بکند این باشد که به خواب برود . باخود میگوید "چندان هم مهم نیست. " و بیدار میشود و میگویند :« چرا باید بیدار شوم وقتی همه چیز به پایان رسیده؟» اما نه این دفعه با سکوتی بی پایان به سقف خیره میشود . و لحظه ای بعد ، قلبش سرد است . با همان سکوت ژرف . و حالا گویی کمی راحت تر به نظر می رسد ، ظاهراً از دست افکارش .
کمی بعد هم وقتی جسدش به سوی قبرستان روانه میشود همان آهنگ پخش میشود . همان یادگاری عزیز از یک دوست . و حالا کنار هم هستند همان طور مثل قبل که آنچنان صمیمی بودند ، در لحظه یکدیگر را تخریب می کردند و لحظه هایشان سپری میشد . اما باز نمیدانم آنکه هنوز هم قلبش گرم است چگونه است . غرق شده در همان "پوچی بی پایان "ولی از زندگی اش زیاد مانده است . آیا این اتفاق برای او هم می افتد؟
همان جهان همیشگی. کی بیدار میشوید ؟ واقعا چیز با ارزشی وجود ندارد . باید واقعا بلند شوم ؟ برای چه؟ تظاهر جلوی آن مردم حوصله سر بر و حال بر هم زن؟ باید خرج خود را در آورم ؟ مسخره است. این شد دلیلی برای آن همه جان کندن و ارتباط اجتماعی- که واقعا طاقت فرساست ؟ اما باز بلند میشوم . کاری که ندارم کلنجار رفتن با خود هم چیزی را حل نمیکند . حالا هرچقدر هم میخواهم سعی کنم به چیزی با ارزش برسم . نگاهی به بیرون می اندازم . ص ص صبر کن . این همان جهانی نیست که در آن می زیستم . جای آن مردم شاد با لبخند های ساختگی . اما الان نه . وقتی به آن پایین نگاه میکنم انسان هایی، نه انسان نیستند . هیولا ؟ چگونه باید در این جهان سالم بمانم ؟ ترسناک است . چشم هایش درشت شده ، دستم میلرزد و سرم با قدرتی درد میکند گویی با طبل بر رویش میکوبند . اما دستم را محکم فشار میدهم :« مگه این همون جهانی نیست که میخواستی؟» پوزخند میزنم . «درسته ، درسته» این دقیقا همان چیزی بود که از جهان میخواستم اما قدری باور نا پذیر بود که هرگز فکر نمیکردم اتفاق بیافتد . از پنجره نگاهی به پایین می اندازم . هیولایی آین پایین تلو الو خوران در مسیری در حال حرکت است . انگار این انسان ها هستند که تبدیل به هیولا شده اند. نگاهش به من می افتد و من هم تمام بدنم شروع به لرزیدن میکند اما کنجکاوی سیری ناپذیرم مانع از آن میشود که گوشه ای پنهان شوم . بال های هیولا در می آید . بال ؟ باید به دنبال سلاحی برای نجات خود باشم.