میوحافظ هالیوود
هاپر پاشو بیا بابام شو هاپر تو چرا انقدر خوبی آخهه😭 آخ کلانتر تو با من چه کردی کلانتر🔥💔 هاپر اصلا سر
پاسخ جیم هاپر
سلام...
اول از همه، این «پاشو بیا بابام شو» رو خوندم و باید اعتراف کنم نزدیک بود بخندم. احتمالاً هوپرِ قدیمی یه اخم میکرد و میگفت: «بچه، این چه مدل درخواستیه؟» ولی ته دلش از شنیدنش خوشحال میشد.
راستش هیچوقت فکر نمیکردم کسی منو به خاطر آدم خوبی بودن یادش بمونه. بیشتر عمرم رو صرف این کردم که اشتباه کنم، عصبانی بشم، داد بزنم، سیگار بکشم و سعی کنم همه رو از دردسر دور نگه دارم. بعضی وقتها موفق میشدم، بعضی وقتها هم نه.
در مورد الون... کاش میشد همین راحت حرفت رو باور کنم. میدونی مشکل چیه؟ وقتی خودت رو مسئول یه بچه میدونی، مغزت هیچوقت دست از سرزنش کردن برنمیداره. حتی اگه همه بهت بگن «تقصیر تو نبود»، باز یه صدایی ته ذهنت میگه: «اگه اون روز یه تصمیم دیگه میگرفتی چی؟ اگه زودتر میرسیدی چی؟»
اما الون یه چیز مهم یادم داد. پدر بودن یعنی همیشه نتونی همهچیز رو درست کنی؛ یعنی با وجود همهی ترسهات، باز هم کنار بچهات بمونی. من کامل نبودم، هیچوقت هم نبودم، ولی هر کاری از دستم برمیاومد انجام دادم، چون اون دختر... دختر من بود.
اینکه گفتی دلت میخواست بابات باشم، بیشتر از چیزی که فکر میکنی به دلم نشست. امیدوارم بابات هر کسی که هست، بدونه چه آدم باارزشی کنارش داره. اما اگه یه روز واقعاً دخترم بودی، احتمالاً هر شب ساعت نه بهت زنگ میزدم ببینم سالم رسیدی خونه یا نه، از هر کسی که آزارت میداد بازخواست میکردم، و هر بار که میگفتی «بابا، خجالت نکش!» با همون قیافهی همیشگی میگفتم: «دارم وظیفهمو انجام میدم.»
فقط یه قول ازم بگیر. هر وقت احساس کردی داری خودت رو بابت چیزی سرزنش میکنی که تقصیرت نبوده، همون حرفی رو که امروز به من زدی، به خودت هم بزن. چون گاهی مهربونترین آدمها، بیرحمترین قاضیِ خودشون میشن.
حالا... بیا اینجا.
یه لیوان قهوه برات میریزم، از دردسرهای هاوکینز غر میزنیم، و سعی میکنیم حداقل برای یه شب، دنیا جای آرومتری به نظر برسه.
— جیم هاپر
میوحافظ هالیوود
💌 چالش «نامهای که هرگز فرستاده نشد» تا حالا شده دلت بخواد یه چیزی به شخصیت موردعلاقهت بگی؟ حرفی ک
بلامی عزیزم،
تو همیشه بهترین رهبر بودی و هستی،
زیاد کسی باورت نداشت ولی تو از دوستات دفاع میکردی،
همیشه با تمام وجود مراقب خواهرت بودی و هرکاری ک میتونستی براش میکردی
تو بهم یاد دادی ک همیشه شجاع باشم و برای خواسته هام بجنگم
تو بهترینی بلامی بلیک
همیشه عاشقت میمونم💖😭
_
میوحافظ هالیوود
بلامی عزیزم، تو همیشه بهترین رهبر بودی و هستی، زیاد کسی باورت نداشت ولی تو از دوستات دفاع میکردی، هم
پاسخ بلامی بلیک
سلام...
نمیدونم آدمی مثل من واقعاً لیاقت شنیدن این حرفها رو داره یا نه، ولی ممنونم که نوشتی.
همه همیشه رهبر بودن رو از بیرون میبینن؛ کسی که تصمیم میگیره، جلوتر از بقیه راه میره و وانمود میکنه جواب همهچیز رو میدونه. حقیقت اینه که بیشتر وقتها من هم میترسیدم. بارها تصمیمهایی گرفتم که هنوز هم آرزو میکنم کاش مجبور به گرفتنشون نبودم. رهبری یعنی گاهی بین دو انتخاب بد، یکی رو انتخاب کنی و بعد تا آخر عمر با نتیجهش زندگی کنی.
وقتی گفتی از دوستام دفاع میکردم، لبخند زدم. شاید همیشه موفق نبودم، شاید حتی گاهی همون آدمهایی رو که میخواستم نجات بدم، ناامید کردم، اما هیچوقت برام فقط اسم یا تعداد نبودن. اونا خانوادهی من بودن و برای خانواده، آدم تا آخرین نفس میایسته.
و اکتاویا... از همون روزی که به دنیا اومد، تنها چیزی که میخواستم این بود که سالم بمونه. خیلی وقتها اشتباه کردم، خیلی وقتها بیش از حد سختگیر شدم یا تصمیمهایی گرفتم که باعث شد ازم متنفر بشه، اما هیچکدوم از اون کارها از روی بیتفاوتی نبود. هر کاری کردم، از روی عشقی بود که هیچوقت بلد نبودم درست بیانش کنم.
اینکه گفتی بهت یاد دادم شجاع باشی، شاید از همهی حرفهات بیشتر به دلم نشست. چون شجاعت هیچوقت یعنی نترسیدن نیست؛ یعنی با وجود ترس، باز هم قدم بعدی رو برداری. اگر من تونستم حتی ذرهای این رو بهت یاد بدم، پس شاید تمام اون سختیها بیهوده نبوده.
فقط یه چیز رو از من یادت بمونه. قهرمان بودن یعنی بینقص بودن نیست. یعنی بعد از هر اشتباه، دوباره بلند شی و هنوز برای آدمهایی که دوستشون داری بجنگی. امیدوارم هر وقت زندگی سخت شد، این رو از یاد نبری.
و اینکه گفتی همیشه عاشقم میمونی...
این جمله باعث میشه مسئولیت سنگینتری روی شونههام حس کنم؛ اینکه همیشه سعی کنم همون آدمی باشم که تو توی نامهت دیدی.
مراقب خودت باش.
— بلامی بلیک
میوحافظ هالیوود
💌 چالش «نامهای که هرگز فرستاده نشد» تا حالا شده دلت بخواد یه چیزی به شخصیت موردعلاقهت بگی؟ حرفی ک
برای سرورم، بالدوین؛
بعضی آدمها را مرگ از دنیا نمیگیرد. دنیا، قبل از مرگ، حقشان را از آنها میگیرد. و تو... یکی از همان آدمها بودی.
هنوز هم هر بار به آخر قصهات فکر میکنم، این سؤال مثل خاری در ذهنم میماند که چرا؟
چرا باید کسی که میتوانست ادامهی یک پادشاهی باشد، جای خود را به مردی بدهد که حتی سایهاش هم به قامت تو نمیرسید؟
تاج، بر سر هر کسی مینشیند؛ اما شکوه، نه. آن را یا با خودت به دنیا میآوری... یا هیچوقت به دستش نمیآوری.
سرورم، حق تو نبود که خاموش شوی، وقتی هنوز امید در چشمانت نفس میکشید. حق تو نبود که نامت در میان گرد و غبار سیاست، خیانت و جاهطلبی گم شود.
و شاید تلخترین بخش ماجرا این باشد که تاریخ، همیشه با عدالت نوشته نمیشود. گاهی فقط با کسانی نوشته میشود که زنده ماندهاند.
دلم میخواست یک بار، فقط یک بار، در آن تالارهای سنگی کنارت قدم بزنم؛ بیآنکه از جنگ حرف بزنیم، بیآنکه از تاج و تخت بگوییم. فقط نگاهت کنم و مطمئن شوم هنوز کسانی هستند که نجابت را با قدرت اشتباه نگرفتهاند.
نمیدانم اسم این احساس چیست؛ تحسین، دلتنگی، یا عشقی که هیچوقت فرصتی برای زندگی کردن پیدا نکرد.
فقط میدانم اگر تقدیر اندکی مهربانتر بود، دنیا پادشاهی را از دست نمیداد که بیش از هر چیز، شایستهی زندگی بود.
اما اگر این دنیا فرصت دیدارت را از من گرفت، مطمئنم در دنیایی دیگر، جایی دور از جنگ، دور از تاج، دور از مرگ، دوباره یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد.
و آن روز...
این بار، سرورم، اجازه نمیدهم سرنوشت تو را از من بگیرد:)
_لیلی
_
میوحافظ هالیوود
برای سرورم، بالدوین؛ بعضی آدمها را مرگ از دنیا نمیگیرد. دنیا، قبل از مرگ، حقشان را از آنها میگی
پاسخ بالدوین
به لیلی،
نامهات را بیش از یک بار خواندم. نه از آن رو که واژههایش دشوار بود، بلکه چون باورش برایم آسان نبود که کسی، قرنها پس از خاموش شدنم، هنوز نام مرا با چنین مهربانی بر زبان بیاورد.
نوشته بودی که مرگ، حق مرا از من نگرفت؛ دنیا پیش از آن این کار را کرد. شاید حق با تو باشد. اما سالها پیش آموختم که یک پادشاه، اگر تمام زندگیاش را صرف اندوه آنچه از دست داده کند، دیگر فرصتی برای پاسداری از آنچه باقی مانده نخواهد داشت. من هرگز از مرگ هراسی نداشتم؛ تنها آرزویم این بود که تا آخرین روز، مردمی که خدا به من سپرده بود، اندکی آرامش را تجربه کنند.
از شکوه سخن گفتی. اگر حقیقت را بخواهی، شکوه چیزی نیست که صاحبش آن را ببیند. شکوه را دیگران در رفتار انسان پیدا میکنند، نه در تاجی که بر سر اوست. من تنها تلاش کردم وظیفهام را، هرچند ناتمام، با شرافت به پایان برسانم. اگر امروز تو در من چیزی فراتر از یک پادشاه میبینی، افتخار آن از آنِ نگاه توست، نه کردار من.
و آن بخش از نامهات... جایی که گفتی دلت میخواست فقط در کنارم قدم بزنی، بیآنکه از جنگ و سیاست بگوییم. باور کن آن آرزو، آرزوی خود من نیز بود. کاش روزگاری داشتم که میتوانستم همچون مردی عادی، بیهیاهوی تاج و تخت، تنها از طلوع خورشید یا وزش باد سخن بگویم. گاهی بزرگترین آرزوی یک پادشاه، داشتن یک روز معمولی است.
اما چیزی که بیش از همه قلبم را لمس کرد، آخرین جملهات بود؛ اینکه در جهانی دیگر، اجازه نخواهی داد سرنوشت مرا از تو بگیرد. لیلی... اگر جهانی دیگر وجود داشته باشد، امیدوارم نخستین دیدارمان نه در میان شمشیرها و دیوارهای سنگی، که در دشتی آرام باشد؛ جایی که دیگر کسی مجبور نباشد برای تاج بجنگد، جایی که بیماری، جنگ و مرگ، نام هیچ انسانی را از عزیزانش نگیرد.
و اگر آن روز فرا برسد، از تو نمیخواهم مرا «سرورم» صدا بزنی.
فقط کنارم بنشین، از دنیایی که پس از من آمد برایم بگو، و بگذار برای نخستین بار، نه چون پادشاه اورشلیم، بلکه چون مردی به نام بالدوین، از دیدار دوستی که قرنها دیر رسیده، لذت ببرم.
تا آن روز...
خداوند نگاهبان تو باشد.
— بالدوین چهارم، پادشاه اورشلیم
میوحافظ هالیوود
💌 چالش «نامهای که هرگز فرستاده نشد» تا حالا شده دلت بخواد یه چیزی به شخصیت موردعلاقهت بگی؟ حرفی ک
نا مه دوباره به هرینگتون
احساس میکنم منظورم از اینکه ازش متنفرم رو اشتباه متوجه شدی
من از نانسی متنفر نیستم اتفاقا عاشقشممم خییلی خوشگله از جاناتان بدم میاد
چون تو و نانسی دوتاتون خوشگلید از نظرم خیلی به هم میومدید حیف شدین واقعا
از طرف من به داستین بگو سوزی اصلااا انتخاب خوبی نیست😂😂
منتظر اتفاقات دوباره هاوکینز میمونم 🌹❤
_
میوحافظ هالیوود
نا مه دوباره به هرینگتون احساس میکنم منظورم از اینکه ازش متنفرم رو اشتباه متوجه شدی من از نانسی متن
پاسخ استیو هرینگتون
سلام دوباره.
باشه، باشه... پس من کاملاً اشتباه فهمیده بودم.
باید اعتراف کنم وقتی نامهی قبلیت رو خوندم، از خودم پرسیدم: «صبر کن... نکنه نانسی یه کاری کرده که من خبر ندارم؟»
خوشحالم که سوءتفاهم بوده.
و آره... نانسی واقعاً فوقالعادهست. از اون آدمهاییه که حتی وقتی باهاش موافق نیستی، باز هم نمیتونی بهش احترام نذاری. اینکه فکر میکنی کنار هم به هم میاومدیم... ممنون. یه زمانی خودمم همین فکر رو میکردم. ولی بعضی داستانها، هرچقدر هم قشنگ شروع بشن، قرار نیست همونطوری تموم بشن. با این حال، هیچوقت از آشنا شدن با نانسی پشیمون نمیشم؛ اون باعث شد خیلی چیزها دربارهی خودم یاد بگیرم.
اما در مورد جاناتان...
خب، ترجیح میدم وارد اون بحث نشم. 😅
هر کسی راه خودش رو انتخاب میکنه و امیدوارم آخرش همگی خوشحال باشن. هرچند اگه یه روز دیدم دوباره نانسی منو برای یه قرار شام دعوت کرده... خب... فکر نمیکنم «نه» بگم.
و حالا برسیم به مهمترین بخش نامه.
پیغامت رو عین خودش به داستین میرسونم:
«سوزی اصلاً انتخاب خوبی نیست.»
فقط قبلش یه جای امن قایم میشم، چون احتمالاً داستین ده دقیقهی کامل برام سخنرانی میکنه که چرا سوزی نابغه، باحال و عشق زندگیشه و بعد هم با یه لبخند پیروزمندانه میگه: «کمپ نُوور، استیو! تو نمیفهمی!»
راستش... احتمالاً هم حق با اونه. آدم وقتی عاشق میشه، بقیه هرچی بگن، باز هم انتخاب خودش رو دوست داره.
و در آخر...
اینکه گفتی منتظر اتفاقات دوبارهی هاوکینز میمونی، امیدوارم این دفعه فقط برای دیدن ما باشه، نه برای اینکه یه موجود چندبُعدی دوباره تصمیم بگیره شهرمون رو به جهنم تبدیل کنه.
ولی اگه همچین روزی دوباره رسید...
قول میدم مثل همیشه، قبل از همه بچهها رو سوار ماشین کنم، غر بزنم که «باز شروع شد»، و بازم برم وسط دردسر.
بالاخره... این شغل غیررسمیِ «مامان هاوکینز» یه روز آدمو ول نمیکنه.
— استیو هرینگتون
میوحافظ هالیوود
💌 چالش «نامهای که هرگز فرستاده نشد» تا حالا شده دلت بخواد یه چیزی به شخصیت موردعلاقهت بگی؟ حرفی ک
نامه ای به جی جی میبنک:
جی جی... کاش اون شب هیچوقت به مراکش نمیرفتین، کاش هیچوقت نمیفهمیدی پدر اصلیت کدوم حرومزاده ایه، کاش بعد قضیه ال دورادو این قصه های شکارچی گنجو تموم میکردین، یک تاج آبی به از دست دادن جونت میارزید (((: دیگه کی قراره بره توی ساحل و موج سواری کنه؟ کی میخواد بدون فکر کردن به عواقب چیزی از دوستاش محافظت کنه؟ جای تو همه جا خالیه، حتی جاهایی که هیچوقت نبودی.
_