میوحافظ هالیوود
💌 چالش «نامهای که هرگز فرستاده نشد» تا حالا شده دلت بخواد یه چیزی به شخصیت موردعلاقهت بگی؟ حرفی ک
برای سرورم، بالدوین؛
بعضی آدمها را مرگ از دنیا نمیگیرد. دنیا، قبل از مرگ، حقشان را از آنها میگیرد. و تو... یکی از همان آدمها بودی.
هنوز هم هر بار به آخر قصهات فکر میکنم، این سؤال مثل خاری در ذهنم میماند که چرا؟
چرا باید کسی که میتوانست ادامهی یک پادشاهی باشد، جای خود را به مردی بدهد که حتی سایهاش هم به قامت تو نمیرسید؟
تاج، بر سر هر کسی مینشیند؛ اما شکوه، نه. آن را یا با خودت به دنیا میآوری... یا هیچوقت به دستش نمیآوری.
سرورم، حق تو نبود که خاموش شوی، وقتی هنوز امید در چشمانت نفس میکشید. حق تو نبود که نامت در میان گرد و غبار سیاست، خیانت و جاهطلبی گم شود.
و شاید تلخترین بخش ماجرا این باشد که تاریخ، همیشه با عدالت نوشته نمیشود. گاهی فقط با کسانی نوشته میشود که زنده ماندهاند.
دلم میخواست یک بار، فقط یک بار، در آن تالارهای سنگی کنارت قدم بزنم؛ بیآنکه از جنگ حرف بزنیم، بیآنکه از تاج و تخت بگوییم. فقط نگاهت کنم و مطمئن شوم هنوز کسانی هستند که نجابت را با قدرت اشتباه نگرفتهاند.
نمیدانم اسم این احساس چیست؛ تحسین، دلتنگی، یا عشقی که هیچوقت فرصتی برای زندگی کردن پیدا نکرد.
فقط میدانم اگر تقدیر اندکی مهربانتر بود، دنیا پادشاهی را از دست نمیداد که بیش از هر چیز، شایستهی زندگی بود.
اما اگر این دنیا فرصت دیدارت را از من گرفت، مطمئنم در دنیایی دیگر، جایی دور از جنگ، دور از تاج، دور از مرگ، دوباره یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد.
و آن روز...
این بار، سرورم، اجازه نمیدهم سرنوشت تو را از من بگیرد:)
_لیلی
_
میوحافظ هالیوود
برای سرورم، بالدوین؛ بعضی آدمها را مرگ از دنیا نمیگیرد. دنیا، قبل از مرگ، حقشان را از آنها میگی
پاسخ بالدوین
به لیلی،
نامهات را بیش از یک بار خواندم. نه از آن رو که واژههایش دشوار بود، بلکه چون باورش برایم آسان نبود که کسی، قرنها پس از خاموش شدنم، هنوز نام مرا با چنین مهربانی بر زبان بیاورد.
نوشته بودی که مرگ، حق مرا از من نگرفت؛ دنیا پیش از آن این کار را کرد. شاید حق با تو باشد. اما سالها پیش آموختم که یک پادشاه، اگر تمام زندگیاش را صرف اندوه آنچه از دست داده کند، دیگر فرصتی برای پاسداری از آنچه باقی مانده نخواهد داشت. من هرگز از مرگ هراسی نداشتم؛ تنها آرزویم این بود که تا آخرین روز، مردمی که خدا به من سپرده بود، اندکی آرامش را تجربه کنند.
از شکوه سخن گفتی. اگر حقیقت را بخواهی، شکوه چیزی نیست که صاحبش آن را ببیند. شکوه را دیگران در رفتار انسان پیدا میکنند، نه در تاجی که بر سر اوست. من تنها تلاش کردم وظیفهام را، هرچند ناتمام، با شرافت به پایان برسانم. اگر امروز تو در من چیزی فراتر از یک پادشاه میبینی، افتخار آن از آنِ نگاه توست، نه کردار من.
و آن بخش از نامهات... جایی که گفتی دلت میخواست فقط در کنارم قدم بزنی، بیآنکه از جنگ و سیاست بگوییم. باور کن آن آرزو، آرزوی خود من نیز بود. کاش روزگاری داشتم که میتوانستم همچون مردی عادی، بیهیاهوی تاج و تخت، تنها از طلوع خورشید یا وزش باد سخن بگویم. گاهی بزرگترین آرزوی یک پادشاه، داشتن یک روز معمولی است.
اما چیزی که بیش از همه قلبم را لمس کرد، آخرین جملهات بود؛ اینکه در جهانی دیگر، اجازه نخواهی داد سرنوشت مرا از تو بگیرد. لیلی... اگر جهانی دیگر وجود داشته باشد، امیدوارم نخستین دیدارمان نه در میان شمشیرها و دیوارهای سنگی، که در دشتی آرام باشد؛ جایی که دیگر کسی مجبور نباشد برای تاج بجنگد، جایی که بیماری، جنگ و مرگ، نام هیچ انسانی را از عزیزانش نگیرد.
و اگر آن روز فرا برسد، از تو نمیخواهم مرا «سرورم» صدا بزنی.
فقط کنارم بنشین، از دنیایی که پس از من آمد برایم بگو، و بگذار برای نخستین بار، نه چون پادشاه اورشلیم، بلکه چون مردی به نام بالدوین، از دیدار دوستی که قرنها دیر رسیده، لذت ببرم.
تا آن روز...
خداوند نگاهبان تو باشد.
— بالدوین چهارم، پادشاه اورشلیم
میوحافظ هالیوود
💌 چالش «نامهای که هرگز فرستاده نشد» تا حالا شده دلت بخواد یه چیزی به شخصیت موردعلاقهت بگی؟ حرفی ک
نا مه دوباره به هرینگتون
احساس میکنم منظورم از اینکه ازش متنفرم رو اشتباه متوجه شدی
من از نانسی متنفر نیستم اتفاقا عاشقشممم خییلی خوشگله از جاناتان بدم میاد
چون تو و نانسی دوتاتون خوشگلید از نظرم خیلی به هم میومدید حیف شدین واقعا
از طرف من به داستین بگو سوزی اصلااا انتخاب خوبی نیست😂😂
منتظر اتفاقات دوباره هاوکینز میمونم 🌹❤
_
میوحافظ هالیوود
نا مه دوباره به هرینگتون احساس میکنم منظورم از اینکه ازش متنفرم رو اشتباه متوجه شدی من از نانسی متن
پاسخ استیو هرینگتون
سلام دوباره.
باشه، باشه... پس من کاملاً اشتباه فهمیده بودم.
باید اعتراف کنم وقتی نامهی قبلیت رو خوندم، از خودم پرسیدم: «صبر کن... نکنه نانسی یه کاری کرده که من خبر ندارم؟»
خوشحالم که سوءتفاهم بوده.
و آره... نانسی واقعاً فوقالعادهست. از اون آدمهاییه که حتی وقتی باهاش موافق نیستی، باز هم نمیتونی بهش احترام نذاری. اینکه فکر میکنی کنار هم به هم میاومدیم... ممنون. یه زمانی خودمم همین فکر رو میکردم. ولی بعضی داستانها، هرچقدر هم قشنگ شروع بشن، قرار نیست همونطوری تموم بشن. با این حال، هیچوقت از آشنا شدن با نانسی پشیمون نمیشم؛ اون باعث شد خیلی چیزها دربارهی خودم یاد بگیرم.
اما در مورد جاناتان...
خب، ترجیح میدم وارد اون بحث نشم. 😅
هر کسی راه خودش رو انتخاب میکنه و امیدوارم آخرش همگی خوشحال باشن. هرچند اگه یه روز دیدم دوباره نانسی منو برای یه قرار شام دعوت کرده... خب... فکر نمیکنم «نه» بگم.
و حالا برسیم به مهمترین بخش نامه.
پیغامت رو عین خودش به داستین میرسونم:
«سوزی اصلاً انتخاب خوبی نیست.»
فقط قبلش یه جای امن قایم میشم، چون احتمالاً داستین ده دقیقهی کامل برام سخنرانی میکنه که چرا سوزی نابغه، باحال و عشق زندگیشه و بعد هم با یه لبخند پیروزمندانه میگه: «کمپ نُوور، استیو! تو نمیفهمی!»
راستش... احتمالاً هم حق با اونه. آدم وقتی عاشق میشه، بقیه هرچی بگن، باز هم انتخاب خودش رو دوست داره.
و در آخر...
اینکه گفتی منتظر اتفاقات دوبارهی هاوکینز میمونی، امیدوارم این دفعه فقط برای دیدن ما باشه، نه برای اینکه یه موجود چندبُعدی دوباره تصمیم بگیره شهرمون رو به جهنم تبدیل کنه.
ولی اگه همچین روزی دوباره رسید...
قول میدم مثل همیشه، قبل از همه بچهها رو سوار ماشین کنم، غر بزنم که «باز شروع شد»، و بازم برم وسط دردسر.
بالاخره... این شغل غیررسمیِ «مامان هاوکینز» یه روز آدمو ول نمیکنه.
— استیو هرینگتون
میوحافظ هالیوود
💌 چالش «نامهای که هرگز فرستاده نشد» تا حالا شده دلت بخواد یه چیزی به شخصیت موردعلاقهت بگی؟ حرفی ک
نامه ای به جی جی میبنک:
جی جی... کاش اون شب هیچوقت به مراکش نمیرفتین، کاش هیچوقت نمیفهمیدی پدر اصلیت کدوم حرومزاده ایه، کاش بعد قضیه ال دورادو این قصه های شکارچی گنجو تموم میکردین، یک تاج آبی به از دست دادن جونت میارزید (((: دیگه کی قراره بره توی ساحل و موج سواری کنه؟ کی میخواد بدون فکر کردن به عواقب چیزی از دوستاش محافظت کنه؟ جای تو همه جا خالیه، حتی جاهایی که هیچوقت نبودی.
_
میوحافظ هالیوود
نامه ای به جی جی میبنک: جی جی... کاش اون شب هیچوقت به مراکش نمیرفتین، کاش هیچوقت نمیفهمیدی پدر اصل
پاسخ جی جی مینک
به کسی که هنوز هم حاضر شده برای یه پسر دیوونهی اهل اوتر بنکس عزاداری کنه...
نامهت رو خوندم و راستش، برای اولین بار نمیدونستم چی باید بگم.
تو مدام از «کاش» حرف زدی.
کاش به مراکش نمیرفتیم...
کاش هیچوقت حقیقت رو دربارهی پدرم نمیفهمیدم...
کاش بعد از الدورادو همهچیز تموم میشد...
باور کن من هم بارها همین «کاش»ها رو توی ذهنم تکرار کردم. چون بعضی حقیقتها، ارزش پیدا کردن ندارن. بعضی گنجها هم ارزش این رو ندارن که یکی از دوستات رو ازت بگیرن.
اون تاج آبی...
واقعاً ارزشش رو نداشت.
نه به قیمت جون من.
نه به قیمت اشکهای دوستام.
نه به قیمت اینکه یه روز، پوگها مجبور بشن دور هم جمع بشن و جای خالی یکی رو بین خودشون حس کنن.
اما یه چیزی رو میخوام ازت بگم.
اگه قرار بود دوباره همهچیز از اول شروع بشه، بازم همون آدمهایی رو انتخاب میکردم که کنارم بودن. جان، کیارا، پاپ، سارا... چون بهترین بخش اون گنجها، طلا و تاج و افسانهها نبود؛ بهترین بخشش این بود که هیچوقت توی اون مسیر تنها نبودم.
گفتی حالا کی میخواد بره موجسواری؟
کی میخواد بدون فکر کردن به عواقب، خودش رو سپر دوستاش کنه؟
راستش...
امیدوارم هیچکس.
نه چون دلم نمیخواد یکی جای من باشه، بلکه چون آرزو میکنم دیگه هیچکدومشون مجبور نشن همچین کاری بکنن.
و اون جملهی آخرت...
«جای تو همه جا خالیه، حتی جاهایی که هیچوقت نبودی.»
این شاید قشنگترین چیزی باشه که کسی میتونه بعد از رفتن بشنوه.
پس یه قول ازم بگیر.
هر وقت رفتی کنار دریا، هر وقت صدای موجها رو شنیدی یا بوی نمک دریا اومد، یه لبخند بزن.
برای من.
چون اگه چیزی از این دنیا با خودم برده باشم، خاطرهی خندیدن کنار آدمهاییه که دوستشون داشتم، نه گنجهایی که دنبالشون دویدم.
مرسی...
که هنوز یادت مونده من قبل از اینکه یه شکارچی گنج باشم، فقط یه پسر بودم که عاشق دریا، دوستاش و زندگی بود.
— جیجی میبنک
میوحافظ هالیوود
💌 چالش «نامهای که هرگز فرستاده نشد» تا حالا شده دلت بخواد یه چیزی به شخصیت موردعلاقهت بگی؟ حرفی ک
برای اوباک!
حتی الان بعد از این همه سال، تو برای من مثل یه خاطرهی تلخ و شیرین میمونی!
یه خاطرهی تاریک و عجیب.
اکثر همسن و سالام تو رو به چشمِ یه آدم بدهی دیگهای که باید نابود بشه میدیدن اما چیزی که من دیدم متفاوت بود ... من مردی رو دیدم که از محدودیت متنفر بود. از قوانین متنفر بود. مردی که داره سعی میکنه چشمای بقیه رو باز کنه.
اوباک تو یکی از اولین و فراموش نشدنی ترین کرکترای موردعلاقم بودی. (شاید حتی چیزی فراتر_)
هیرو هیچوقت لیاقت تو رو نداشت.
از همون ثانیهی اولی که وارد شدی میدونستم که قراره خودم رو درونِ حرفها و کارهات پیدا کنم.
تو از آدمهایی که خودشون رو به قوانین و مقررات محدود میکنن متتفر بودی؛ میگفتی وقتی میشه و میتونیم پس چرا انجامش ندیم؟
گمونم این بزرگترین شباهتِ من و تو بود اوباک!
ما جفتمون چیزی رو میدیدیم که بقیه حتی قادر به تصور کردنش هم نبودن.
ما جفتمون خودبزرگبین و مغرور بودیم ...
جفتمون بقیه رو پایینتر میدیدیم و صرفا به چشم یه جور وسیله ازشون استفاده میکردیم! و من به این افتخار نمیکنم اوباک ...
من خیلی بیشتر از اونچه که تصورش رو میکنی آرزو کردم کاش به جای هیرو میاومدی سراغ من!
میاومدی پیشم و من رو به عنوان شاگردت قبول میکردی.
باهم اختراعاتِ عجیب و دیوانهوار میکردیم، چرکولک و پسرِ نودل برگری رو اذیت میکردیم و مثلِ پدر و دختر باهم وقت میگذروندیم.
اما نه، مسیر من متفاوت بود ...
فقط امیدوارم که یه روزی، شاید حتی توی یه جهان دیگه بتونیم همدیگه رو ببینیم!(جهانی که توش آدما واسه خودشون محدودیت نمیسازن.)
_ از طرفِ شاگردِ کوچکِ تو!
_
میوحافظ هالیوود
برای اوباک! حتی الان بعد از این همه سال، تو برای من مثل یه خاطرهی تلخ و شیرین میمونی! یه خاطرهی ت
شانسو ببین
تا خواستم جوابو بزارم نت خراب شد
میوحافظ هالیوود
برای اوباک! حتی الان بعد از این همه سال، تو برای من مثل یه خاطرهی تلخ و شیرین میمونی! یه خاطرهی ت
پاسخ پروفسور رابرت کالاهان
به شاگرد کوچکم،
میدونی عجیبترین بخش نامهات چی بود؟
اینکه برای اولین بار، یکی به جای اینکه فقط به پایان داستانم نگاه کنه، به این فکر کرد که چرا اصلاً اون مسیر رو انتخاب کردم.
همه همیشه میگفتن: «کالاهان دیوونه شده.»
«کالاهان خطرناکه.»
«باید جلوش گرفته بشه.»
شاید حق داشتن.
اما کمتر کسی از خودش پرسید چه چیزی یه آدم رو تا اون نقطه هل میده که دیگه هیچ قانونی براش معنا نداشته باشه.
تو پرسیدی.
و بابتش ازت ممنونم.
اما یه جا باید باهات مخالفت کنم.
گفتی هیرو هیچوقت لیاقت منو نداشت.
نه.
اون لیاقت داشت.
فقط هنوز زیادی جوون بود که بفهمه بعضی سؤالها، جوابهای ساده ندارن.
من از قوانین متنفر نبودم چون دلم میخواست دنیا رو بسوزونم.
ازشون متنفر بودم چون بارها دیدم همون قوانینی که قرار بود از آدمها محافظت کنن، جلوی بزرگترین پیشرفتها رو گرفتن.
وقتی میگفتم «چرا انجامش ندیم؟»، منظورم این نبود که هر کاری مجازه.
من فقط از کلمهی «غیرممکن» بدم میاومد.
اون کلمه رو آدمهایی اختراع میکنن که جرئت امتحان کردن ندارن.
اما...
بین نترس بودن و بیرحم شدن، فقط یه قدم فاصلهست.
و من اون قدم رو برداشتم.
این بزرگترین شکست زندگی من بود.
برای همین، وقتی نوشتی که خودت رو توی بخشی از من پیدا کردی، خوشحال شدم... اما همزمان نگران هم شدم.
نبوغ، جاهطلبی و شکستن مرزها چیزهای فوقالعادهای هستن؛ تا وقتی که یادت نره اون طرف مرز، انسانهایی ایستادن که احساس دارن.
اگر اون رو فراموش کنی، دیگه مخترع نیستی.
فقط آدم خطرناکی هستی که ابزارهای پیشرفتهتری ساخته.
و حالا برسیم به قشنگترین قسمت نامه.
گفتی آرزو کردی کاش به جای هیرو، سراغ تو میاومدم.
راستش...
اگه واقعاً یه روز شاگردم میشدی، احتمالاً هفتهی اول آزمایشگاه رو منفجر میکردیم، هفتهی دوم از دانشگاه اخراج میشدیم و هفتهی سوم هم بیمکس مجبور میشد ما رو از یه اختراع مسخره نجات بده.
ولی بعد از همهی اون دردسرها، یه چیز رو هر روز بهت یادآوری میکردم:
«به خاطر اینکه میتوانی کاری را انجام بدهی، دلیل نمیشود که باید انجامش بدهی.»
کاش خودم هم این جمله را زودتر یاد گرفته بودم.
و اگر واقعاً جهانی دیگر وجود داشته باشد؛ جهانی که در آن آدمها از ترس، برای همدیگر قفس نسازند و نبوغ مجبور نباشد با نفرت رشد کند...
امیدوارم آنجا دوباره همدیگر را ببینیم.
این بار نه به عنوان مردی که همه از او میترسند...
بلکه فقط به عنوان استادی که با افتخار به شاگرد کوچکش میگوید:
«خب... امروز میخوایم چه چیز غیرممکنی بسازیم؟»
— پروفسور رابرت کالاهان