eitaa logo
میوحافظ هالیوود
11 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
اگه اخطار خوردیم همتون باید بجهید اینجا✊🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
پاسخ جول میلر خب... اول از همه، اون قسمت که گفتی «الی لیاقتتو نداشت» رو بذار کنار. اون بچه بیشتر از چیزی که باید از دست داده بود. همون‌قدر شکسته بود که من. ... اما اینکه گفتی می‌خوای بابات باشم... لعنتی. این حرف یه جوری خورد تو دلم. راستش، من توی بابا بودن همیشه فکر می‌کردم خراب کردم. بعد از سارا، مدت‌ها فقط بلد بودم دیوار دور خودم بکشم. الی مجبورم کرد دوباره یاد بگیرم چطور به یکی اهمیت بدم. پس اگه یه روز واقعاً دخترم بودی... اولین کاری که می‌کردم این بود که یه گیتار گیر بیارم، طرز کوک کردنش رو یادت بدم، بعدم هر کی اذیتت کرد، خودش با من طرف بود. ولی یه شرط داره. دیگه از این حرفا نزن که «فلانی لیاقتت رو نداشت.» آدمایی که همدیگه رو دوست دارن، همیشه بی‌نقص رفتار نمی‌کنن. گاهی فقط تمام کاری که از دستشون برمیاد اینه که کنار هم بمونن. مراقب خودت باش، بچه. — جول
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
نامه ایی با خانم راجرز سلام چطوری بانو راستش اومدم بهت بگم تو خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ادم فوق العاده ایی هستی خودت چنلت ایده هات همشون عالین من تاحالا هیچ کدوم از ایده هاتو جایی ندیدم و همین باعث شده هرررر روز به چنلت سر بزنم دمتگرم هیچوقت تسلیم نشو قوی بمون و ادامه بده شبت بخیر _
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
پاسخ خانم راجرز وای الان قلبم میگیره و سکته میکنم از خوشحالی. نظر لطفته که از چنلم خوشت اومده گوگولی!💘😭 یادت نره به این و اون هم معرفی کنیم ما بدبختیم پیل‌نداریم تبلیغات بگیریم😔 عشق داداث مراقب خودت باشیا بمونی برامون😼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
پیام به دریکو ملفوی: دریکو فردا که توی هاگوارتز از خواب بیدار شدی برو و هری پاتر رو بزن. خودت میدونی چجوری وارد اتاق های گریفیندور بشی. من اونجام تا رون رو عقب نگه دارم. اگه تونستی از اتاق معجونای اسنیپ یه معجون خوب مخصوص پاتر پیدا کن. فردا صبح توی اتاق رون و هری منتظرتم. بای. _ راجرز:::داداش جه خبره🤣😭
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
پاسخ دریکو مالفوی به فرستنده‌ی این نامه‌ی کاملاً غیرمنطقی... اول از همه، معلومه زیادی با پاتر نشست و برخاست کردی. چون هیچ آدم عاقلی همچین نقشه‌ای نمی‌کشه. دوم... از کجا مطمئنی اصلاً می‌تونم وارد خوابگاه گریفیندور بشم؟ فکر کردی رمز عبورشون رو روی دیوار وزارت سحر و جادو نوشتن؟ و سوم... اسنیپ اگه منو توی انبار معجون‌هاش ببینه، قبل از اینکه حتی دستم به یه شیشه بخوره، یه ماه بازداشت می‌شم. البته... اون قسمت که گفتی رون رو نگه می‌داری، وسوسه‌کننده بود. ولی نه.(بچه توبه کرد🤣) من لازم نیست با مشت با پاتر حسابمو صاف کنم. کافیه از کنار هم رد بشیم، یه «پاتر.» بگم، خودش روزش خراب می‌شه. ... ولی اگه فردا صبح واقعاً دم خوابگاهش منتظرم باشی من وانمود می‌کنم اصلاً تو رو نمی‌شناسم. ... بعد که مطمئن شدم کسی نگاه نمی‌کنه، شاید یه لبخند بزنم. — دریکو ملفوی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
برای ناتاشای عزیزم؛ می‌دونی عجیب‌ترین بخش دوست داشتنت چیه؟ اینکه هیچ‌وقت آرزو نکردم شبیه قدرتت باشم. دوست داشتم شبیه سکوتت باشم. سکوتت از جنس آدمی بود که انقدر دیده، با خودش کلنجار رفته و سوال پرسیده، انقدر گذشته‌ش رو مرور کرده که دیگه لازم نمی‌بینه برای هر چیزی توضیح بده. نمی‌دونم، فکر کنم من هنوز به اون مرحله نرسیدم. نزدیکم. خیلی نزدیک. هنوز هم وقتی اشتباه میکنم، بارها و بارها بر می‌گردم و همون صحنه رو مرور می‌کنم. انگار اگر به اندازه‌ی کافی خودم رو محاکمه کنم و به خودم سخت بگیرم، شاید حق داشته باشم که ادامه بدم. انگار همیشه نیازه ثابت کنم که آدم بدی نیستم. شاید این حس برات غریبه نباشه. چون اون حس سنگینی... حس اینکه بزرگترین دشمنم همون صدای درون سرمه که مدام تکرار میشه... این حس رو می‌فهمم. متأسفانه زیاد. تو هیچ وقت دنبال بخشیده شدن نبودی. دنبال این بودی که با انتخاب‌هات، هر روز فقط یک ذره کمتر از دیروز اسیر گذشته‌ات باشی. انتخاب های کوچیک، مزخرف، تکراری، خسته کننده... هر روز خدا. آیا روزی می‌رسه که آدم گذشته‌ش رو با خودش حمل کنه، بدون اینکه اجازه بده این گذشته هویتش رو بنویسه؟ نمی‌دونم. شاید اگر تو اینجا بودی می‌دونستی. نمی‌دونم اگر همدیگه رو می‌شناختیم دوست می‌شدیم یا نه. احتمالاً زیاد بحث می‌کردیم. احتمالاً تو به من می‌گفتی زیادی فکر می‌کنم و من به تو می‌گفتم زیادی همه چیز رو تنهایی به دوش می‌کشی. ممنون که هیچوقت وانمود نکردی آدم کاملی هستی. و امیدوارم من هم یه روزی بالاخره یاد بگیرم که برای ادامه دادن از خودم اجازه بگیرم، نه از گذشته‌م. -ویلیامز؛ _
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
پاسخ ناتاشا رومانوف ویلیامز، نامه‌ت رو دو بار خوندم. بار اول، چون کنجکاو شدم. بار دوم... چون حس کردم بعضی از جمله‌هاش زیادی آشنا بودن. گفتی دوست داشتی شبیه سکوت من باشی. باور کن، این سکوت چیز قشنگی نیست. سکوتی نیست که از آرامش بیاد؛ از خستگیه. از سال‌ها توضیح دادن به آدم‌هایی که هیچ‌وقت واقعاً نمی‌خواستن بفهمن. یه جایی فقط یاد می‌گیری انرژی‌ت رو برای کسایی نگه داری که ارزش شنیدن حقیقت رو دارن. در مورد اون صدایی که مدام محاکمه‌ت می‌کنه... فکر نکن یه روز کامل خاموش می‌شه. برای من هم نشد. فقط یه روز متوجه می‌شی دیگه لازم نیست هر بار جوابش رو بدی. می‌ذاری حرفش رو بزنه... و بازم کفش‌هات رو می‌پوشی و به راهت ادامه می‌دی. تو پرسیدی می‌شه گذشته رو با خودت حمل کنی، بدون اینکه بذاری هویتت رو بنویسه؟ می‌شه. ولی نه چون یه روز از خواب بیدار می‌شی و گذشته ناپدید شده. چون هر روز، با یه انتخاب کوچیک، به خودت ثابت می‌کنی که امروزت از دیروزت مهم‌تره. این همون چیزیه که سال‌ها طول کشید بفهمم. و یه چیز دیگه... گفتی احتمالاً من بهت می‌گفتم زیادی فکر می‌کنی. درسته. ولی تو هم احتمالاً به من می‌گفتی کمک خواستن ضعف نیست. و از همه‌ی آدم‌هایی که اینو بهم گفتن... شاید حرف تو رو بیشتر باور می‌کردم. مراقب خودت باش، ویلیامز. گذشته‌ت بخشی از داستانته نویسنده‌ش نیست. — ناتاشا رومانوف
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
برای تونی عزیزم؛ مرد، من واقعاً عاشق تو ام. لعنتی یعنی من حتی نمی‌خوام برای انکار کردنش تلاش کنم =) تو یاد گرفتی همه چیز رو پشت شوخی، اعتمادبه‌نفس و حرفهای تندت پنهان کنی. نمی‌دونم، شاید آدم‌ها بزرگترین سوءتفاهم رو درمورد تو دارن. همه از نبوغت حرف می‌زنن، از هوشت، از اختراعاتت و بلابلابلا. ولی من جذب هوشت نشدم. (دارم عین سگ دروغ میگم، یادت باشه من فقط جذب هوش مردم می‌شم پسرم = پند امروز!) می‌دونی، فقط وقتی نگاهت می‌کردم انگار هیچوقت نمی تونستی دست از فکر کردن برداری. هیچوقت. انگار حتی وقتی دنیا خواب بود، ذهن تو دنبال این بود که یک اشتباه رو دوباره تکرار نکنه. خیلی میفهمم. خیلی. گاهی انقدر فکر می‌کنم که سردرد می‌گیرم. اینطور نیست که دوست داشته باشم همش فکر کنم، نه. چون ذهنم بلد نیست رها کنه. تو هم همین‌طور بودی. نمی‌دونم، شاید به همین خاطر هیچ‌وقت نتونستم تورو فقط یه genius, billionaire, playboy, philanthropist ببینم. تو می‌ترسیدی دوباره دیر برسی. می‌ترسیدی دوباره نجاتشون ندی. انقدر ترسیده بودی، که حتی موفقیت‌هات هم نجات دهنده‌ت نبودن. می‌ترسیدی دوباره مجبور شی بگی: I lost the kid :) آخرین باری که بدون احساس گناه خوابیدی کِی بود؟ نمی‌دونم آدم‌هایی مثل تو اصلاً همچین شبی رو تجربه می‌کنن؟ من هم تجربه نکردم. شاید جفتمون یک دشمن مشترک داریم! ذهنی که هیچ وقت دست از ساختن سناریوهای جدید برنمی‌داره، ذهنی که هیچ وقت از خودش راضی نیست و همیشه می‌پرسه اگر می‌شد بهتر انجامش داد چی؟ اگر کم کاری کرده باشم چی؟ اگر خراب کنم چی؟ اگر اگر اگر. فکر کنم در تمام زندگیت درواقع داشتی سعی می‌کردی بتونی بالاخره با "خودت" در صلح زندگی کنی. Anyway... حالا که حرف‌های فلسفیمون تموم شد، میشه کارآموزت بشم؟ =) -ویلیامز. _