هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
پاسخ پیتر پارکر
😭
باشه، باشه... دیگه اون قیافهی «جوجو» گفتنت رو تصور کردم، نمیتونم ناراحت بمونم.
اصلاً من پنج دقیقه از دستت دلخور میشم، بعد خودم احساس گناه میگیرم.
و راستش...
مرسی که فهمیدی چرا اون تصمیم رو گرفتم.
لازم نبود باهام موافق باشی، فقط اینکه سعی کردی منو بفهمی... خیلی ارزش داشت.
...
در مورد دوست شدن...
جدی داری از مردی میپرسی که هر پنج دقیقه یه دردسر جدید جذبش میشه؟
یعنی یه روز باهم بستنی میخوریم، فرداش شاید یه موجود فضایی از آسمون بیفته وسط خیابون.
ولی...
آره.
دوست میشیم
فقط یه قانون دارم.
اگه یه روز وسط حرف زدنمون یهو گفتم «ببخشید، باید برم» و از پنجره پریدم بیرون...
ناراحت نشو.
احتمالاً یکی داره یه ماشین رو از روی پل پرت میکنه و وظیفهی من اینه که نذارم بیفته.
بعدش برمیگردم.
قول میدم این دفعه وسط حرفت غیبت نکنم...
البته خب، تا وقتی نیویورک اجازه بده. 😅🕷️
— پیتر پارکر
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
انولا هولمز
سلام دختر چطوری؟
اثمدم بهت بگم تو الگوی منی
توی ذهنم نماد مقاومتی
چیزی هستی که همیشه دوست دارم بشم
توی تمام لحطاتت از جون و دل مایه گذاشتی و ما اینو فهمیدیم
بیهوش شدی گِلی شدی کثیف شدی زخمی شدی وای نامید نه
تو همیشه امید داشتی و با علاقه ی زیاد به دنبال جواب سرنخ هات بودی
و من ازت ممنونم که مقاومت کردی🫂🥲
_
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
پاسخ انولا هلمز
عزیزم...
اول از همه، اگه واقعاً الگوی تو باشم، یه لطفی در حقم بکن.
هیچوقت سعی نکن دقیقاً مثل من بشی.
من خیلی زمین خوردم تا یاد گرفتم روی پای خودم بایستم.
تو لازم نیست همهی اون مسیر رو دوباره از اول بری.
میگی نماد مقاومتم...
راستش، خیلی وقتها خودم هم میترسیدم.
فقط نمیذاشتم ترس تصمیمهام رو بگیره.
این با شجاع بودن فرق داره.
شجاعت یعنی با وجود ترس، باز هم قدم بعدی رو برداری.
و اینکه گفتی من هیچوقت امیدم رو از دست ندادم...
نه.
گاهی از دستش میدادم.
اما هر بار یه سرنخ، یه آدم یا حتی یه سؤال تازه باعث میشد دوباره دنبالش برم.
شاید همین فرقش بود.
من هیچوقت جواب آماده نداشتم؛ فقط دست از پرسیدن برنداشتم.
...
ممنون که این چیزها رو توی من دیدی.
ولی یه راز کوچیک هم بهت بگم؟
اگه روزی دیدی داری با تمام وجودت برای چیزی که بهش باور داری میجنگی، حتی وقتی خستهای، حتی وقتی زخمی شدی و هیچکس باورت نداره..
اون روز، شاید من هم بهت نگاه کنم و بگم:
«فکر کنم تو هم تبدیل شدی به یکی از الگوهای من.»
— انولا هولمز
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
خب سلام به شرلوک و جان
چطورید خوبیدد؟ جان ، خانواده خوبن😞؟ شرلوووک چه خبر از موریارتیی؟ خب یک سوال داشتم
جان برای چی شرلوکو آنقدر میزدی تو اون قسمتی که شرلوک زنده شده بودد البته که خب حقم داشتی .
و خب از شرلوک اگه توی یک دنیای دیگه باشی و جان نباشه چیکار میکنی؟(سوال چرتی بود میدونم ..)
راستی راستشو بگو آیرین آدلر رو که دوست نداشتی داشتیی🗡️؟
نه نه تو باید جانو دوست داشته باشی 🗡️ راستی مالی رو هم ولش کننن و در آخر شاگردی چیزی نمی خوای 😞؟ فقط یکی دو ساعت بیام خونه تون رو ببینم.
_
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
جان:
سلام. 😂(کوفت چرا میخندی)
خوبم، ممنون. خانواده هم خوبن... البته رز هنوز هر از گاهی ازم میپرسه: «اون دوست عجیبغریبت باز قراره بیاد خونه؟»
و من معمولاً جواب میدم: «متأسفانه، آره.»
در مورد اون مشتها...
ببین، طرف دو سال خودشو مرده جا زده بود! انتظار داشتی براش کیک بگیرم؟
به نظرم کم هم زدمش.
_
شرلوک:
موریارتی؟
هنوز هم حتی بعد از مرگش، گاهی دردسر درست میکند. بعضی آدمها استعداد عجیبی دارند که حتی وقتی حضور ندارند، اتاق را پر کنند.
در مورد سؤالت...
«اگر در دنیایی باشم که جان نباشد، چه میکنم؟»
احتمالاً پرونده حل میکنم.
ویولن میزنم.
به مردم بیاحترامی میکنم.
و بعد از مدتی...
حوصلهام سر میرود.
جان همیشه فکر میکند من به او نیاز ندارم.
اشتباه میکند.
فقط من در بیان بعضی حقایق... افتضاحم.
در مورد آیرین آدلر...
تو خیلی دوست داری زندگی آدمها را از چیزی که هست عاشقانهتر ببینی.
او برای من یک استثنا بود.
یک ذهن قابل احترام.
همین.(راجرز:شرلوک خفه شو)
---
جان: (زیر لب)
دروغگوی افتضاح.
---
شرلوک:
شنیدم.
---
جان: خوبه.
---
شرلوک:
و در مورد مالی...
مالی از معدود آدمهایی بود که همیشه بیشتر از چیزی که لازم بود، به من لطف کرد.
حقش خیلی بیشتر از چیزی بود که من بلد بودم بهش پس بدم.
...
و اما سؤال آخر.
«شاگرد میخواهی؟»
هممم...
اگر بتوانی ظرف پنج دقیقه سکوت را تحمل کنی، از آزمایشهای شیمیایی من جان سالم به در ببری، با جمجمهی روی شومینه کنار بیایی و وقتی ساعت سهی صبح ناگهان بگویم «پالتویت را بردار، جسد پیدا شده»، فرار نکنی...
شاید.
فقط شاید.
اجازه بدهم یکی دو ساعت در ۲۲۱بی بیکر استریت بمانی.
البته چای را جان درست میکند.
اگر بگذاریم من درست کنم، احتمال دارد بهجای چای، اسید هیدروکلریک تحویلت بدهم.
— جان واتسون و شرلوک هولمز
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
https://eitaa.com/110171950/1613
خب. "راست" میتونی خوشبین باشی که منو پیدا میکنی، زندانیم میکنی و منو از هیولای خودم نجات میدی. گمشو راست من که میدونم تو صرفا بخاطر همنشینی با هانیبال میخای منو زندانی کنی تا هر وقت بهم نیاز داشتی بدونی کجام.
_
درست ریپلای زدی؟✨
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
سلام .!
واای لوکیلوکیلوکی اون جایی که زندانی بودی و همه به جون هم افتاده بودن تو گوشه زندان داشتی کتاب می خوندی ، داشتی چه کتابهایی رو میخوندیی؟ بگو ببینمم میتونم پیداشون کنم بخونم
_
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
پاسخ لوکی
آه...
این سؤالت از اوناییه که باعث میشه فکر کنم شاید ارزش جواب دادن داشته باشه.
اول یه اعتراف.
فکر میکنی توی سلول نشسته بودم و فقط کتاب میخوندم؟
نه.
نصف وقتم داشتم نقشه میکشیدم چطور از اون قفس لعنتی بیرون بیام.
نصف دیگهش رو کتاب میخوندم.
و چون میشناسمت، نه... رمان عاشقانه نبود.
اگر بخوام چندتاشو بهت معرفی کنم...
* اساطیر نورس. البته نه اون نسخههایی که آدمها نوشتن. افتضاحن. ولی برای شروع بد نیست.
* فلسفه. مخصوصاً هر چیزی که دربارهی قدرت، اختیار و سرنوشت باشه.
* تاریخ. چون آدمها با فاصلهی چند قرن، همون اشتباهات رو با لباسهای شیکتر تکرار میکنن.
* شعر.
...
بله، شعر.
اون قیافه رو نگیر.
حتی خدای شرارت هم گاهی شعر میخونه.
و اگه یه روز اومدی آسگارد و دیدی من یه گوشه نشستم و کتاب دستمه...
لطفاً نپرس «چی میخونی؟»
بیا کنارم بشین.
دو صفحه بخون.
بعد دربارهش بحث کنیم.
بحث کردن با کسی که واقعاً کتاب رو خونده، از هزار تا نبرد جذابتره.(بچه جیمیگی وا نصف شبی ردداده ادبیاتی شده)
البته...
اگه وسط بحث ثور سر برسه و بگه: «لوکی! باز داری کتاب میخونی؟»
من کتابو میبندم، نگاهش میکنم و میگم:
«آره برادر... یکی از ما باید مغز این خانواده رو فعال نگه داره.»
بعد احتمالاً چکشش رو سمتم پرت میکنه.
— لوکی