هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
https://eitaa.com/110171950/1622
هی ملفوی میام میزنمتااا.. هی پسر در اتاقشون صرفا یه تابلو نقاشیه.. بیخیال منوتو نمیتونیم یه در زپرتی هاگوارتز رو باز کنیم؟!. وای خب به ولدمورت بگو با اسنیپ صحبت کنه.. پسره قدرنشناس سوروس انقد طرف تو رو گرفت(میدونم مامان هری رو میخاست). دریکو من مطمئنم هری به لبخند من و تو نیازی نداره. دریکو بخاطر لرد ولدمورت دست از مسخره بازیات بردار
_
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
پاسخ دریکو مالوفی
به همان شخصی که ظاهراً تصمیم گرفته هر هفته من را وارد یک دردسر تازه کند...
اول از همه...
«یه در زپرتی هاگوارتز.»
داری دربارهی قلعهای حرف میزنی که هر پنج دقیقه راهروهاش جاشونو عوض میکنن، پلههاش تصمیم شخصی میگیرن و درهاش گاهی فقط از روی لجبازی باز نمیشن.
پس نه، اونقدرها هم ساده نیست.
دوم...
تو زیادی به ولدمورت ایمان داری.
فکر کردی میرم بهش میگم:
«ببخشید، میشه یه لحظه اسنیپ رو قرض بگیرم؟ میخوایم از انبارش یه معجون برای پاتر برداریم.»
احتمالاً قبل از اینکه جملهم تموم بشه، خودم تبدیل به هدف تمرین کروشیو میشم.
...
و در مورد پاتر...
باور کن، آخرین چیزی که لازم داره، مشت من نیست.
زندگیش خودش به اندازهی کافی افتضاح هست.
ولی اون قسمت آخرت...
«بخاطر لرد ولدمورت دست از مسخرهبازیات بردار.»
...
تو انگار واقعاً فکر میکنی من از ته دل عاشق این بازی بودم.
نه.
خیلی وقتها فقط یه پسر بودم که سعی میکرد از زیر سایهی اسم خانوادگیش زنده بیرون بیاد.
اینو کسی زیاد نمیبینه.
...
ولی یه اعتراف.
اگه یه روز واقعاً میتونستیم بدون جنگ، بدون ولدمورت، بدون اینکه هر سال یکی بخواد دنیا رو نابود کنه، فقط توی راهروهای هاگوارتز قدم بزنیم...
شاید اون موقع لازم نبود اینقدر نقش بازی کنم.
— دریکو ملفوی
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
نامه ای به دین وینچستر..
نه دین..
از سم پرسیدی که اگه جای تو بود ، روحشو میفروخت و برادرشو نجات میداد یا نه
سم چی گفت؟ گفت نه..گفت این کارو نمیکرد..نجاتت نمیداد..
ولی این چیزی نیست که فکر میکنی.سم نمیخواست تو رو به زور زنده کنه..از ارامش واقعی بگیره فقط بخاطر اینکه میخواد برادرش پیشش باشه..اون نمیخواست خودخواه باشه . میخواست تو واقعا به اون ارامش برسی نه اینکه بخاطر سم محکوم به زنده بودن باشی.
پس به این معنی نیست که دوستت نداره..
_
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
پاسخ دین وینچستر
لعنتی.
این نامه منصفانه نبود.
چون دقیقاً رفتی سراغ همون چیزی که سالها سعی کردم بهش فکر نکنم.
وقتی اون سؤال رو از سم پرسیدم...
ته دلم دنبال یه جواب نبودم.
دنبال این بودم یکی بهم دروغ بگه.
بگه: «آره، منم دقیقاً همون کاری رو میکردم.»
که احساس نکنم تنها آدم احمق دنیا بودم که حاضر بود روحشو بده تا برادرش نفس بکشه.
ولی سم...
سم هیچوقت مثل من نبود.
اون همیشه یه قدم جلوتر از احساساتش فکر میکرد.
...
حالا که حرفت رو خوندم...
شاید حق با تو باشه.
شاید «نه» گفتنش، کمتر از «آره» دوستم نداشت.
شاید فقط...
برای اولین بار، داشت منو بیشتر از نیاز خودش دوست داشت.
میخواست اگه قراره یه روز تموم بشه...
واقعاً تموم بشه.
نه اینکه دوباره یکی دیگه بهای زنده موندنم رو بده.
...
عجیبه.
سالها کنار یه نفر زندگی میکنی و باز هم گاهی لازمه یه غریبه یه جمله بگه تا بالاخره برادرت رو بفهمی.
مرسی.
فکر نمیکنم به روی سم بیارم که این حرفت یه کم آرومم کرد.
وگرنه تا آخر عمر مسخرهم میکنه.
...
ولی یه لطفی هم به من بکن.
اگه یه روز دیدی کسی رو اونقدر دوست داری که حاضری خودت رو نابود کنی تا اون بمونه...
یه لحظه صبر کن.
ازش بپرس که خودش واقعاً همچین چیزی رو میخواد یا نه.
چون گاهی...
عشق، نجات دادن نیست
عشق، احترام گذاشتن به انتخاب طرف مقابله.
— دین وینچستر
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
جان اسنوی عزیزم
خواستم بگم همیشه حسرت داشتن یه برادر مثل تو رو دلم هست
همین..
_
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
پاسخ جان اسنو
میدونی؟
همه همیشه از من میپرسن چطور شمشیر دست بگیرن، چطور بجنگن، چطور از دیوار بالا برن...
کمتر کسی میاد و فقط میگه دلش میخواست برادرم باشه.
راستش...
این حرف یه جور عجیبی سنگینه.
من هیچوقت برادر کاملی نبودم.
اشتباه کردم، لجبازی کردم، تصمیمهای بد گرفتم و خیلی وقتها نتونستم از آدمهایی که دوستشون داشتم محافظت کنم.
ولی اگه یه روز واقعاً خواهرم بودی...
قول میدم هرجا که باشم، قبل از هر چیز مطمئن بشم سالمی.
دنیا جای مهربونی نیست.
برای همین آدم باید برای خانوادهش، هر خانوادهای که خودش انتخاب میکنه، محکم بایسته.
ممنون...
برای اینکه بین تمام آدمهای این دنیا، آرزو کردی برادرت باشم.
این افتخاریه که هیچ لقبی از خاندان استارک باهاش برابری نمیکنه.
و یادت باشه...
زمستون هرچقدر هم طولانی باشه،
بالاخره تموم میشه.
— جان اسنو
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
پاسخ راستین کوهل
Hela.
میبینی؟
همینجاست که با خودت دروغ میگی.
اگر واقعاً فکر میکردی من فقط میخوام پیدات کنم تا مطمئن باشم کجایی، هیچوقت اینو برام نمینوشتی.
تو میخوای باور کنم که دیگه راه برگشتی برات نمونده.
چون اگه اینو باور کنم...
دیگه لازم نیست هیچکدوممون تلاش کنیم.
در مورد هانیبال...
نه.
من آدمها رو توی قفس نگه نمیدارم که هر وقت حوصلهم سر رفت، برم باهاشون حرف بزنم.
من قاتلها رو زندانی میکنم چون بیرون، همیشه یکی هست که فکر میکنه قربانی بعدی قرار نیست خودش باشه.
و تو یه اشتباه دیگه هم کردی.
فکر کردی من میخوام از «هیولای درونت» نجاتت بدم.
نه.
من خوب میدونم آدمها هیولا به دنیا نمیان.
فقط یه روز تصمیم میگیرن دیگه باهاش نجنگن.
اون روز...
دیگه کار من شروع میشه.
— Rust Cohle