━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
گزیده نمایشنامه گره آخر
دایه: رستم… رستم داری گریه میکنی؟ یادت رفته کی هستی؟ بالاخره نمردم و اشک رستمپهلوان رو دیدم.
پدر: کدام رستمپهلوان، زن؟ رستمپهلوانت دیگه شده رستم در حمام! چرا دستبردارش نیستی؟ چرا؟
دایه: خیلی عوض شدی رستم… خیلی. یعنی تو همون رستمی که از آسمان خدا ستاره میچید و رو دانههای باران راه میرفت؟ یعنی تو همون رستمی که سراسر این خاک واسه گرفتن یه نشانی از کوهسار زیر پات گذاشتی؟ نه، تو اون رستم نیستی. عوض شدی مرد… عوض شدی.
پدر: بسه دیگه… چه خبرته؟ معرکه گرفتی؟ در و همسایه رو جمع کردی که چی بشه؟ رستمت از بیکسی و بیپشتی مرده… حالیته خاور؟ رستمت بیپشته… پشتیبان ندارم…
(دایه اشاره میکند به من)
تو… تو جای خودته داری خاور… تو… (گریز میزند) امروز افراسیاب رو دیدم.
دایه (وحشتزده): افراسیاب؟!
پدر: ها… افراسیاب. میخواد بیاد قالی رو ببره… خدا کنه قالی خوب بافته شده باشه. اگه مثل دفعههای قبل بگه کنارش شمشیریه… چه میدانم… دو رج، سه رج کم داره… چرا اینجوری بافته؟ چرا اونجوری نبافته؟ هر چه زودتر گره آخر فرش رو بزنید و خلاص.
دایه: نه… این یکی دیگه نه… این یکی رو نمیذارم بفروشی… نمیذارم!
پدر: چرا حالیت نیست زن؟ ما پول این فرش رو پیشپیش از افراسیاب گرفتیم. پیشخورش کردیم.
دایه: اگه قالی رو بفروشی، کویار دقمرگ میشه. تو رو ارواح خاک پیر بابا، از این یکی بگذر.
پدر: قسم نده زن. نمیتوانم… طلبکارها پاشنهی در رو از جا میکنن. قرض مردمه، باید داد.
دایه: کویار این قالی رو واسه کوهسار بافته.
پدر: بافته که بافته… قالی سلیمان که نبافته!
دایه: آخرین اسیرها دارن میآن… خبرشان آمده.
پدر: اسیرها آزاد شدن و خلاص… دیدی که هیچکس از کوهسار خبر نداشت. از کجا معلوم دیگه اسیری مانده باشه؟ شایدم شهید شده… از این شهیدهایی که هیچ نشانی ازشان نمیمونه…
دایه: آمدن کوهسار تنها راه نجات کویاره… خدایا خودت کمک کن.
پدر: تنها راه نه زن… تنها راه نه… او باید شوهر کنه…
دایه: (ناباورانه) شوهر کنه؟ مگه میشه؟ او شوهر داره!
پدر: شوهر داره… هم… شوهر نه… نامزد… نامزدی که هفت ساله گذاشته و رفته.
دایه: بالاخرهاش که چی؟ بالاخره یه روزی پیداش میشه.
پدر: این حرف من نیست… دکترها میگن… مگه به خودت هم نگفتن؟ تنها راه خوب شدنش اینه که از تنهایی دربیاد، همین…
دایه: نمیدانم… نمیدانم.
بهنام میرزایی✍
#نمایشنامهکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
📌 برنامه چهارشنبه
صحنه و صدا🎙
📍صوتکده
🔺وقتی کلمات طنین پیدا میکنند. شنیدن پادکستها، خوانش متون و آواهایی که گوش را به میهمانی معنا میبرند.
#برنامه_همانوشت
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
زمان:
حجم:
17.7M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🎧 کتاب صوتی دغدغههای فرهنگی
🔴 برای شروع یک کار فرهنگی با گوش دادن این فصل از کتاب دغدغههای فرهنگی، قدم اول را بردار👣
🔹 فصل چهارم؛ جریان روشنفکری بیمار
🎙گویندگان: زهرا فرشیدی، خاطره کردفیلابی
منتظر فصلهای بعدی باشید 🙌
#صوتکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
چالش این هفته:
اگر قلمم فرصت داشت برای آخرین بار برای وطن بنویسد...
🔺در سه پاراگراف جمله را ادامه دهید و در نظرسنجی شرکت کنید
🎁جایزه چالش:
مبلغ سیصدهزار تومان به نفر برتر
مهلت ارسال متن: تا ساعت ۲۴ امشب
متنها رو برای ادمین کانال ارسال کنید🙏🌱
#چالشکده
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
📌 تلاطم کاوش🌪
📍 پژوهشکده
🔺پایگاهی برای جستارهای علمی و متنهای پژوهشی در حوزه ادبیات و هنر (در شرف راهاندازی).
#برنامه_همانوشت
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔺چالش این هفته:
«اگر قلمم فرصت داشت برای آخرین بار برای وطن بنویسد...»
⌛️پایان نظرسنجی: ساعت ۲۲
🎁جایزه متن برتر: مبلغ سیصد هزار تومان
متنها بدون نام در کانال قرار داده خواهد شد و نظرسنجی بر اساس شماره متن انجام میشود
#چالشکده
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره یک
اگر قلمم فرصت داشت برای آخرین بار برای وطن بنویسد، جوهرش را از عصارهی جانم میگرفتم و بر صفحهای به وسعت دردهایش مینوشتم از شکوهی که هیچ طوفانی نتوانست ریشههایش را از خاک برکند. از دستهای پینهبستهای که بذر امید کاشتند و از چشمهایی که در تاریکترین شبها منتظر طلوع ماندند. کلماتم را چون لالههایی سرخ بر دامان این خاک میکاشتم تا عطر ایستادگیاش در باد بپیچد.
مینوشتم که ای مادر زخمی اما استوار؛ چروکهای پیشانیات روایت سالهای سخت و حماسههای بزرگ است. در سطرهایم از کوچههایی میگفتم که با همهی خزانها هنوز بوی بهار میدهند و از مردمی که با شانههای خسته، همچنان تکیهگاه هم ماندهاند. تمام بغضهایم را به کلماتی از جنس امید بدل میکردم.
و در آخر، قلمم را آرام بر نامت میگذاشتم و مینوشتم: «بمان و سبز شو، حتی اگر من به خزان برسم.» این آخرین حرف قلمی است که همهی هستیاش را از خاک تو گرفته؛ خاکی که با همهی رنجهایش، هنوز دلیل تپیدن قلبهای عاشق است.
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره دو
اگر قلمم فرصت داشت برای آخرین بار که نه، برای همیشه از حضور مینوشت از مردم مبعوثشدهی کف خیابان، از شکوه بینظیر ارادهی فولادین مردمی که صد و اندی شب در خیابانها با شعار میدان با تو، خیابان با ما ایستادگی کردند. از مردم خستگیناپذیر ایران سرو بلند.
از بعثت مردمی که چهل سال در رکاب رهبر فقید شهید شاگردی کردند و امروز هر کدام، پیر و جوان و کودک و بزرگ یک مبعوثشده هستند.
از بزرگی ملت شهادت مینوشت، از ملت امام حسین.
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره سه
اگر قلمم فرصت داشت برای آخرین بار بر تن سپید کاغذ بلغزد، برای تو مینوشت؛ برای تو ای «وطن» که هم ریشهای و هم زخم.
مینوشتم که ما در آغوش تو بزرگ شدیم، با طعم گسِ دلتنگیهایت و عطرِ تندِ امیدهایت. اگر این آخرین سطر باشد، میخواستم بدانی که هر کجای این جهان که باشیم، پاهایمان روی زمینِ دیگریست، اما ریشههایمان هنوز در کوچه پسکوچههای توست.
مینوشتم که تو تنها یک جغرافیا نیستی؛ تو صدای لالایی مادرهایی، تو بغضِ پنهانِ پدرهایی، و تو آن شوقِ غریبی هستی که با شنیدن نامت در رگهایمان میدود. اگر قلمم فقط برای یک واژهی دیگر جوهر داشت، آن را به نام تو تمام میکردم.
نه برای آنچه که بر تو گذشت، بلکه برای آن نوری که میدانم روزی از لابلای صخرههای سختت جوانه میزند. برای تو مینوشتم که: «بمان و دوباره سبز شو؛ که ما تمامِ ناتماممان را در تو جا گذاشتهایم.»
«برای ایران، که همیشگیترین خانهی قلب ماست.»
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره چهار
اگر قلمم برای آخرین بار مجال نوشتن داشت، برای وطنم چنین مینوشت:
سلام ای سرزمین آبی من، ای آشنای غریب، ای مادر زخمی روزگار… چه بر تو گذشته است که اینگونه شکسته، اینگونه خاموش و اینگونه پریشان ایستادهای؟ بگو، کدام درد گلویت را بسته است؟ کدام اندوه، این سکوت سنگین را بر لبانت نشانده است؟ سرزمین من، با من سخن بگو… از رنجهایت بگو، از ترکهای تنت، از زخمهای کهنه و تازهات، از خشکی جانت، از روزهایی که بر تو گذشته و تو را اینچنین خسته کرده است. به خدا که میشنومت. به حرمت قلب شکستهات، به عظمت صبوریات، من صدای فروخوردهات را میشنوم. تو غرق شدهای؛ نه در آب، که در خشکی، در سردی، در تاریکی، در نامهربانی و در زخم ناجوانمردیها. و من سراپا گوشم برای شنیدن تو، سراپا قلبم برای تپیدن با تو. بگذار در آغوشت بگیرم، بگذار مرهمی باشم بر زخمهای عمیقت، بگذار دوباره آبیات کنم، دوباره زندهات کنم، دوباره لبخند را به لبانت بازگردانم. ای سرزمین من، ای مادر رنجکشیدهی من، میدانم چه دیدهای… میدانم که چگونه شاهد افتادن فرزندانت در آغوش خاک بودهای و چگونه داغشان را در سینهی صبورت پنهان کردهای. تو رنج کشیدهای، تو داغ دیدهای، تو شیرمردانت را از دست دادهای و داغ سید علی این داغ اندک نیست، اما تو بمان… استوار، صبور، مقاوم… که پس از این شبهای سنگین، سپیده خواهد رسید. به تو قول خواهم داد هر اتفاقی رخ دهد ما کنار تو هستیم و خدا مراقب ماست...ما به قله خواهیم رسید.
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht