eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
535 دنبال‌کننده
736 عکس
42 ویدیو
51 فایل
از میدان کلمه‌ها تا قله تربیت 🙌 ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/DHZ7EhRX1q ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 📌 برنامه چهارشنبه صحنه و صدا🎙 📍صوت‌کده 🔺وقتی کلمات طنین پیدا می‌کنند. شنیدن پادکست‌ها، خوانش متون و آواهایی که گوش را به میهمانی معنا می‌برند. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
فصل چهارم؛ جریان روشنفکری بیمار .mp3
زمان: حجم: 17.7M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🎧 کتاب صوتی دغدغه‌های فرهنگی 🔴 برای شروع یک کار فرهنگی با گوش دادن این فصل از کتاب دغدغه‌های فرهنگی، قدم اول را بردار👣 🔹 فصل چهارم؛ جریان روشنفکری بیمار 🎙گویندگان: زهرا فرشیدی، خاطره کردفیلابی منتظر فصل‌های بعدی باشید 🙌 ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ چالش این هفته: اگر قلمم فرصت داشت برای آخرین بار برای وطن بنویسد... 🔺در سه پاراگراف جمله را ادامه دهید و در نظرسنجی شرکت کنید 🎁جایزه چالش: مبلغ سیصد‌هزار تومان به نفر برتر مهلت ارسال متن: تا ساعت ۲۴ امشب متن‌ها رو برای ادمین کانال ارسال کنید🙏🌱 ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 📌 تلاطم کاوش🌪 📍 پژوهشکده 🔺پایگاهی برای جستارهای علمی و متن‌های پژوهشی در حوزه ادبیات و هنر (در شرف راه‌اندازی). ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔺چالش این هفته: «اگر قلمم فرصت داشت برای آخرین بار برای وطن بنویسد...» ⌛️پایان نظرسنجی: ساعت ۲۲ 🎁جایزه متن برتر: مبلغ سیصد هزار تومان متن‌ها بدون نام در کانال قرار داده خواهد شد و نظرسنجی بر اساس شماره متن انجام می‌شود ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ متن شماره یک اگر قلمم فرصت داشت برای آخرین بار برای وطن بنویسد، جوهرش را از عصاره‌ی جانم می‌گرفتم و بر صفحه‌ای به وسعت دردهایش می‌نوشتم از شکوهی که هیچ طوفانی نتوانست ریشه‌هایش را از خاک برکند. از دست‌های پینه‌بسته‌ای که بذر امید کاشتند و از چشم‌هایی که در تاریک‌ترین شب‌ها منتظر طلوع ماندند. کلماتم را چون لاله‌هایی سرخ بر دامان این خاک می‌کاشتم تا عطر ایستادگی‌اش در باد بپیچد. می‌نوشتم که ای مادر زخمی اما استوار؛ چروک‌های پیشانی‌ات روایت سال‌های سخت و حماسه‌های بزرگ است. در سطرهایم از کوچه‌هایی می‌گفتم که با همه‌ی خزان‌ها هنوز بوی بهار می‌دهند و از مردمی که با شانه‌های خسته، همچنان تکیه‌گاه هم مانده‌اند. تمام بغض‌هایم را به کلماتی از جنس امید بدل می‌کردم. و در آخر، قلمم را آرام بر نامت می‌گذاشتم و می‌نوشتم: «بمان و سبز شو، حتی اگر من به خزان برسم.» این آخرین حرف قلمی است که همه‌ی هستی‌اش را از خاک تو گرفته؛ خاکی که با همه‌ی رنج‌هایش، هنوز دلیل تپیدن قلب‌های عاشق است. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ متن شماره دو اگر قلمم فرصت داشت برای آخرین بار که نه، برای همیشه از حضور می‌نوشت از مردم مبعوث‌شده‌ی کف خیابان، از شکوه بی‌نظیر اراده‌ی فولادین مردمی که صد و اندی شب در خیابان‌ها با شعار میدان با تو، خیابان با ما ایستادگی کردند. از مردم خستگی‌ناپذیر ایران سرو بلند. از بعثت مردمی که چهل سال در رکاب رهبر فقید شهید شاگردی کردند و امروز هر کدام، پیر و جوان و کودک و بزرگ یک مبعوث‌شده هستند. از بزرگی ملت شهادت می‌نوشت، از ملت امام حسین. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ متن شماره سه اگر قلمم فرصت داشت برای آخرین بار بر تن سپید کاغذ بلغزد، برای تو می‌نوشت؛ برای تو ای «وطن» که هم ریشه‌ای و هم زخم. می‌نوشتم که ما در آغوش تو بزرگ شدیم، با طعم گسِ دلتنگی‌هایت و عطرِ تندِ امیدهایت. اگر این آخرین سطر باشد، می‌خواستم بدانی که هر کجای این جهان که باشیم، پاهایمان روی زمینِ دیگریست، اما ریشه‌هایمان هنوز در کوچه پس‌کوچه‌های توست. می‌نوشتم که تو تنها یک جغرافیا نیستی؛ تو صدای لالایی مادرهایی، تو بغضِ پنهانِ پدرهایی، و تو آن شوقِ غریبی هستی که با شنیدن نامت در رگ‌هایمان می‌دود. اگر قلمم فقط برای یک واژه‌ی دیگر جوهر داشت، آن را به نام تو تمام می‌کردم. نه برای آنچه که بر تو گذشت، بلکه برای آن نوری که می‌دانم روزی از لابلای صخره‌های سختت جوانه می‌زند. برای تو می‌نوشتم که: «بمان و دوباره سبز شو؛ که ما تمامِ ناتماممان را در تو جا گذاشته‌ایم.» «برای ایران، که همیشگی‌ترین خانه‌ی قلب ماست.» ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ متن شماره چهار اگر قلمم برای آخرین بار مجال نوشتن داشت، برای وطنم چنین می‌نوشت: سلام ای سرزمین آبی من، ای آشنای غریب، ای مادر زخمی روزگار… چه بر تو گذشته است که این‌گونه شکسته، این‌گونه خاموش و این‌گونه پریشان ایستاده‌ای؟ بگو، کدام درد گلویت را بسته است؟ کدام اندوه، این سکوت سنگین را بر لبانت نشانده است؟ سرزمین من، با من سخن بگو… از رنج‌هایت بگو، از ترک‌های تنت، از زخم‌های کهنه و تازه‌ات، از خشکی جانت، از روزهایی که بر تو گذشته و تو را این‌چنین خسته کرده است. به خدا که می‌شنومت. به حرمت قلب شکسته‌ات، به عظمت صبوری‌ات، من صدای فروخورده‌ات را می‌شنوم. تو غرق شده‌ای؛ نه در آب، که در خشکی، در سردی، در تاریکی، در نامهربانی و در زخم ناجوانمردی‌ها. و من سراپا گوشم برای شنیدن تو، سراپا قلبم برای تپیدن با تو. بگذار در آغوشت بگیرم، بگذار مرهمی باشم بر زخم‌های عمیقت، بگذار دوباره آبی‌ات کنم، دوباره زنده‌ات کنم، دوباره لبخند را به لبانت بازگردانم. ای سرزمین من، ای مادر رنج‌کشیده‌ی من، می‌دانم چه دیده‌ای… می‌دانم که چگونه شاهد افتادن فرزندانت در آغوش خاک بوده‌ای و چگونه داغشان را در سینه‌ی صبورت پنهان کرده‌ای. تو رنج کشیده‌ای، تو داغ دیده‌ای، تو شیرمردانت را از دست داده‌ای و داغ سید علی این داغ اندک نیست، اما تو بمان… استوار، صبور، مقاوم… که پس از این شب‌های سنگین، سپیده خواهد رسید. به تو قول خواهم داد هر اتفاقی رخ دهد ما کنار تو هستیم و خدا مراقب ماست...ما به قله خواهیم رسید. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ متن شماره پنج اگر قلمم فرصت داشت برای آخرین بار برای وطن بنویسد... گویا این آخرین بار است. ندای قلبم چه می‌گوید؟ از تک تک قدم‌های خمیده‌ام در این خاک، از شب‌های سرد زیر آسمان این دیار، از کوه‌های لبریز از خشم و سروهای بلند و آزاده. من از تو می‌گویم وطن! تو دقیقاً همان مأمن زخمی من هستی که بارها زیر گوشم زمزمه استواری و مقاومت خوانده‌ای. قلم من اگر روزی برای آخرین بار بنویسد، بعد از تو، ایران من، جوهرش می‌خشکد. قلم من به این تنهایی و غربت ابدی راضی نمی‌شود و مالامال غرق هیاهوی اسارت می‌شود. تو در فطرت من جا خوش کرده‌ای، بدان هر کجا که زیست کنم، سربلندی تو را بیش از پیش آرزو می‌کنم. من با تو زنده‌ام و با تو سرخوشم. این انشای آخر است. بی‌قید و بند برایت می‌جنگم. بی‌قید و بند برای تاریخ و اصالتت می‌جنگم. این عهدی است که در جان من نهادینه است و قدری از ذلت وجودی‌ام کم می‌کند. سرزمینم، آباد بمان تا ابد! ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ متن شماره شش اگر قلمم فرصتی می یافت تا برای آخرین بار برای وطنم می‌نوشت نه از دردِ «رفتن» می‌نوشت و نه از غبارِ «ماندن»، که از شکوهِ «ایستادن» می‌ سرود. می‌‌نوشت که وطنم هنوز ریشه دارد و امید؛ اگرچه در صحرای عریان باشد، باز جوانه می‌زند و سبز می‌شود. می گفت که در میدانِ امروز، تنها «تاب‌آوردن» است که ایران را اسطوره می‌سازد؛ با همّتی استوار که تنها «ایستادن» می‌شناسدش. ماندن، غباری است برخاسته از بهشتِ دروغینِ عادت؛ اما ایستادن، «هبوطی» است آگاهانه از آسمانِ امنِ این بهشت به زمینِ «شدن» و «ساختن». کدام ماندگارتر است؟ بهشتِ عادت یا زمینِ تکاپو؟ در کدام‌یک «انسان بودن» عمیق‌تر معنا می‌شود؟ در بهشتِ امنِ سکون، درد عشق و صبر را می چشی یا در زمینِ آشفتگی و پایداری است که معنای زندگی شکوفا می‌شود؟ اگر قلمم برای آخرین بار فرصتی می یافت حتماً در دفترم فریاد می‌زد که در «بهشتِ ماندن»، بی آنکه خود «خالق» شوی، شکوهی نیست. ماندن، چون آب یکجا که بماند، می گندد. باید ایستاد؛ ایستادنی بیدار، چون تلاطمِ دریا نه چون خوابِ آرامِ مرداب. آن‌گاه که اندیشه و عزم، جسورانه می‌ایستند و دستِ اراده، غیرتمند پرچمِ وطن را بالا می‌برد، تو «خداگونه» خالقِ خویش و سرزمینت می‌شوی. این شکوهِ ایستادگی است که آرامشِ انفعال را پس می‌زند، خلق می‌کند، می زاید و در تمنّایِ «ساختنی نو»، به پیشوازِ فردا می‌رود. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ متن شماره هفت اگر قلمم فرصتی می‌یافت تا برای آخرین بار از وطن بنویسد، و اگر اشک‌هایی که نه از چشمانم، که از ژرفای جانم فرو می‌ریزند، توان نوشتن را به دستان خسته‌ام می‌بخشیدند، جان‌نثارتر از همیشه، نخست از رنج‌هایش می‌گفتم و سپس از شکوه و زیبایی‌هایش. اما چگونه از غم‌هایش بگویم؛ از سرزمینی که حاضرم یک‌تنه بار تمام اندوه و مشقتش را بر دوش بکشم؟ ای ایرانِ من، ای ایرانِ زیبای من، ای مادرِ سپیدموی من... چه کسی می‌داند هنگامی که گل‌های نوشکفته‌ات را از شاخهٔ زندگی چیدند، چه بر تو گذشت؟ چه کسی می‌داند وقتی نوگلانت را پیش از شکفتن پرپر کردند، چگونه در سوگشان خمیدی؟ آری، از شهیدان تو سخن می‌گویم؛ از فرزندان پاک این خاک، از دخترانی به لطافت ماه و به پاکی آسمان. تو در سوگ آنان داغدار شدی، ایرانِ من؛ و من از این اندوه می‌گویم تا فریاد بزنم زخمی را که بر جانت نشست، تا جهانیان بدانند دیار من چه رنج‌هایی را تاب آورده است. اما این دردها هرگز تو را از پای ننشاند. این رنج‌ها، همچون آتشی در کورهٔ تاریخ، اراده‌ات را استوارتر و قامتت را افراشته‌تر ساخت. تو از دل طوفان‌ها گذشتی و همچنان پابرجا ماندی؛ مقتدر، سرافراز و استوار. و اما شکوه تو... زبان از وصف زیبایی‌هایت قاصر است. از دامان گستردهٔ دشت‌هایت بگویم یا از آینهٔ زلال آسمانت؟ از آغوش سبز جنگل‌هایت بگویم یا از شهرها و آبادی‌هایی که هر یک داستانی از عشق و زندگی در دل دارند؟ گویی خداوند گوشه‌ای از بهشت جاودان خویش را بر زمین نهاده و نام آن را ایران گذاشته است. از هیبت دریای خزر، از شکوه تخت جمشید، از بارگاه ملکوتی قدس رضوی، از سپیدی سرافراز دماوند و از عظمت رشته‌کوه‌های البرز چه بگویم که حق مطلب ادا شود؟ جای‌جای این سرزمین، جلوه‌ای از زیبایی، تاریخ، ایمان و اقتدار است. هر وجب از خاکش روایتی از ایستادگی و هر ذره از آن یادگاری از مردمانی بزرگ و شریف را در خود جای داده است. پس ای ایرانِ من، ای سرزمینِ شهیدپرور، ای مهدِ فرهنگ و شکوه؛ تا جان در بدن دارم، به بودنت می‌بالم، به نامت افتخار می‌کنم و عشق تو را در قلب خویش زنده نگاه خواهم داشت. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht