━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
نامهی آخر
سر صف اسمم را خواندند. هر وقت که اینطور صدایم میزدند، خب غرور میگرفتم و فکر میکردم آدم بزرگی شدم. رتبه برتر در نوشتن نامهای به رهبر. جایزهام را دادند. یک پوشه آبیرنگ کوچک بود که در آن چند کارت و برچسب گذاشته بودند. کارتها را یکییکی میخواندم و قند در دلم آب میشد. تا حالا جایزهای اینچنین نگرفته بودم که مطالب تربیتی را با لحن نوجوانانه برایم ترسیم کند.
او تنها حرفش با ما بچهها این بود که درس بخوانیم. من هم درس خواندم و درس خواندم. نه با این هدف که معلم شوم؛ نه! با این هدف که انسان بهتری شوم برای جامعهای که در آن زیست میکنم. از او چیز زیادی نمیدانستم؛ ولی دوستش داشتم.
بعد از اینکه از خواندن درسهای مدرسه رهایی پیدا کردم و میتوانستم کتابهای مفصلتری را درک کنم؛ سخنرانیهای او را در یک سال تمام یا صوتش را گوش میدادم؛ یا فیلمش را تماشا میکردم و یا خط به خط از روی جزوه آماده سایت آقا میخواندم. تازه در سن هجده سالگی فهمیده بودم که آن پیر فرزانه چه میخواهد برای مردمان این کشور. با همه قشرها حرف دارد. تمام قشرها را مهم میداند و از آنها میخواهد که نگاهشان را تکلیفمحور کنند.
میگفتند کتاب طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن کتابی است که باید آن را ذره ذره به خورد روح و جان داد تا آن جهانبینی توحیدی که ایمان و استقامت از آن میجوشید، یک معلم را از لحاظ مبانی غنی کند. پای درس هر استادی مینشستم میگفت کلام آقا را در فلان تاریخ خواندهای؟! آن لحظه بود که قلبم فشرده میشد که چرا روزمرگیام مرا از آن حرفهای پرحکمت دور کرده است.
باز که بزرگتر شدم، البته این را هم از خود آقا یاد گرفته بودم که به آن چیزی که میدانم عمل کنم، کافی است. خیلی از خلأها همچنان پر نشده است و کسی سراغ آن را نگرفته است. نمیدانم که چه شد. گفتند اربعین آقا هیئتیها را دعوت کرده، تو هم بیا برو دیدار. قبل از آن او را در مراسم رحلت امام از دور دیده بودم؛ اما این دیدار برایم فرق میکرد. فکر میکردم این دیدار راز بزرگی است که نباید کسی از آن باخبر شود؛ برعکس کسانی که از ذوق عالم و آدم را باخبر میکردند، من فقط شاکر بودم و خوشحال.
در صورتی که زیر دست و پا و آن شلوغی جا برای نشستن من نبود؛ اما نگاهم که به دستش افتاد که همیشه موقع ورود به حسینیه بالا میگرفت، انگار دنیا را به من داده بودند. گذشت، با یاد آن روز زندگی میکردم که دوباره قسمت شد در هفته دفاع مقدس او را ببینم. من را به واسطه نوشتن کتاب در مکتب او به آن جمع فرا خوانده بودند. آن روز آخرین باری بود که او را از نزدیک میدیدم؛ اما هیچ وقت فکر نمیکردم آخرین دیدار من با رهبرم زمانی باشد که دیگر او را ندارم.
در نامه آخرم به او مینویسم: بیتو در این دیار دوباره برمیخیزیم؛ اما این غم را هرگز از یاد نخواهیم برد. برایمان دعا کن، برای ایرانمان دعا کن.
نویسندهمعلم خاطره کردفیلابی ✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
فراقنامه
«از جان روایتها بوی فراقت برخاسته است...»
اگر دلتان از فراق روایتی دارد آن را برای همانوشت بفرستید.🌱
قالبهای قابل پذیرش:
🔺روایت، داستان
🔺پادکست، پادنما
🔺متن ادبی، شعر
🔺جستار
🔺نمایشنامه
آیدی جهت ارسال در بله و ایتا:
@Writing_team_1405
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🟢روایت سلوک ماندگار
🔹شماره چهار مجموعه عکسنوشت #فراقنامه
«عصای موسی»
🌅تاریخچه عکس:
بازدید از نمایشگاه دستاوردهای نیروی هوافضای سپاه پاسداران
آیدی جهت ارسال فراقنامه (داستانک، روایت، شعر، پادکست، نمایشنامه):
@Writing_team_1405
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🟢روایت سلوک ماندگار
🔹شماره پنج مجموعه عکسنوشت #فراقنامه
«دچار علم»
🌅تاریخچه عکس:
دیدار دانشمند هستهای شهید دکتر محمدمهدی طهرانچی با رهبر انقلاب
آیدی جهت ارسال فراقنامه (داستانک، روایت، شعر، پادکست، نمایشنامه):
@Writing_team_1405
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
آرزوی وصال
روزها از پی هم گذشت، گذشت و گذشت...
آنقدر روزها یکی پس از دیگری گذشت که فراموش کردم چرا یکی از الطاف خداوند فراموشی تنها لحظهای نبود عزیزیست.
اما در میان این فراموشیها غمی همواره در دلم آشیانه کرده بود؛ آشیانهای از جنس زهر و این جام زهر چیزی جز رفتنِ تو نبود.
تو رفتی. تو رفتی و گاهی اوقات که فکر میکنم میگویم رها شدهایم در میان حسرت ندیدنت.
آری، رها شدهایم. رها شدگی از جنس سؤال؛ سؤالاتی همانند موریانه که بر ذهنم هجوم میآورند تا یکبار دیگر شاید یکبار دیگر بتوانم خودم را قانع کنم که نبودت بهتر از بودن توست.
سؤالاتی همانند مگر به غیر از ذکر دعای سلامتی تو چیز دیگری ورد زبانمان بود؟ چه شد تو را؟ چرا خداوند تو را از ما گرفت؟ و پاسخ تنها صداهای ایکاش است پاسخی از جنس زمزمههای کاش بودی...
و چه خوش گفت شاعر «کاش کاشهای زندگی تا شود پشت قاب بندگی... کاش کاشها میهمان شوند، پشت خندهها پنهان شوند..»
اما در این بین نه برای من کاشها اثر کرد نه تو برگشتی و سهم من از تو تنها دیدن چند ثانیهای تابوتت است، پدرم و داغی به وسعت غم عالم پدر عزیزتر از جانم...
من برای آخرین بار بهسویت میآیم تا ببینمت تا ببینم چه ظلمی به تو کردند. ظلمی که پایان نداشت؛ ظلمی که از تو شروع نشده بود و با تو به پایان نمیرسد. دقیقاً که سرگذشتت مانند جدت است پدر مهربانم.
همه به تو میگویند رهبر اما تو همانند مولایمان علی (ع) برای ما یتیمان پدر بودی که بعد از شهادتت گفتند چقدر آدم خوبی بود، همانند زهرا (س) مظلوم بودی، همانند حسن و حسین (ع) به تو ظلم کردند.
سبحانالله به خداوند که چقدر تو را شبیه به جدت کرده است. و تسلیت باد بر قلبمان که دیگر پدرمان در جمعمان حضور ندارد. کاش حداقل سهم ما از تو بیشتر بود کاش حداقل تو بودی و کاش حداقل آخرین آرزویم تبدیل به حسرت ابدویکروز نمیشد.
و اما من آخرین قدم را برای دیدنت برمیدارم تا زمزمهی انتقام را در وجودم زنده نگهدارم تا خشم وجودم را تا ابد به یاد بیاورم و تو را برای لحظهای کوتاه ببینم لحظهای از جنس خداحافظی.
این اما آخرین بار نیست به امید روزی که غم نبود من شادی وصال من به تو شود.
فاطمه صفر✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🟢روایت سلوک ماندگار
🔹شماره شش مجموعه عکسنوشت #فراقنامه
«تو یک بلوچی بودی»
🌅تاریخچه عکس:
واقعه سیل تیر ماه ۱۳۵۷ در سیستان و بلوچستان که همزمان شده بود با حضور حضرت آیتالله خامنهای، رهبر شهید انقلاب اسلامی که در آن زمان، دوران تبعید خود را در منطقه ایرانشهر این استان میگذراندند.
آیدی جهت ارسال فراقنامه (داستانک، روایت، شعر، پادکست، نمایشنامه):
@Writing_team_1405
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله