━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
نوری میانِ بدرقه
از ساعت چهار صبح آمده بودند؛ آمده بودند و صبورانه چشمبهراه مانده بودند. میگفتند برای مراسم وداع نتوانستند خودشان را برسانند. راه برایشان سخت بود، اما برای تشییع، به خودِ آقا قول داده بودند که هر طور شده بیایند؛ و حالا، میان این دریای جمعیت، به عهدشان وفا کرده بودند.
زن، آرام پشتِ ویلچر همسرش قدم برمیداشت؛ مردی که سالها پیش، بخشی از توانِ راه رفتنش را برای آسایش این مردم جا گذاشته بود. روی پاهایش، کودکی هفتماهه، بیخیالِ همهٔ هیاهوی دنیا، خوابیده بود؛ انگار زمزمهی جمعیتی که برای تشییع آمده بودند، برایش لالایی شده بود. پرسیدم: «نوهتان است؟ خدا حفظش کند.»
لبخندی زد؛ از آن لبخندهایی که بیشتر بوی شکر میدهند تا شادی. گفت: «خدا را شکر، بچههایم همه بزرگ شدهاند... نوه هم دارم.» بعد نگاهش روی صورت کودک گره خورد. با مهربانی گفت: «اما این یکی... حکایتش فرق میکند. نورا، نورِ زندگی ماست.»
چند لحظه سکوت کرد؛ سکوتی که انگار سالها ایثار در آن جا مانده بود. بعد آرام ادامه داد: «نورا سندروم دان دارد. برای همین، خیلی طول کشید تا آغوشی پیدا کند هر بار خانواده ای میآمد، دست بچهٔ دیگری را میگرفت و میرفت؛ اما نورا میماند.» انگشتان کوچک نورا را بوسید.
«یک روز با خودمان گفتیم چرا نورِ خانهی ما نباشد؟ از همان روز، خدا نورا را به ما سپرد؛ و باور کن از آن روز، انگار روشنیِ خانهمان بیشتر شده است.» دیگر چیزی نگفت. نگاهش را به جمعیت دوخت؛ به مردمی که برای آخرین بدرقه آمده بودند. به پرچمهایی که آرام در باد تکان میخوردند، به اشکهایی که بیصدا بر گونهها مینشستند و به دستانی که برای وداع بالا رفته بودند.
در آن لحظه، به این فکر میکردم که بعضی آدمها، حتی وقتی برای بدرقهی بزرگی میآیند، خودشان روایتِ دیگری از بزرگیاند. مردی که روزی از سلامتیاش گذشته بود، زنی که آغوشش را به روی کودکی گشوده بود که سهمش از دنیا فقط انتظار شده بود، و نورایی که آرام روی پاهای آن جانباز خوابیده بود؛ گویی آمده بودند تا میان این وداع بزرگ، یادمان بیاورند که میراثِ آدمهای بزرگ، فقط در سخنرانیها و خاطرهها نمیماند؛ در دلهایی ادامه پیدا میکند که هنوز بلدند بیچشمداشت، پناهِ دیگری شوند.
ریحانه امیریزاده✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
چشم به انتظار
چهارپایهی پلاستیکی قهوهای رنگم را دست گرفتم، میلهی پرچم بزرگ ایران را هم به دست دیگرم. بچهها خندیدند.
ـ مامان دیگه پرچم نبر.
ـ باید ببرم. بدون پرچم هویت ندارم.
راه افتادم سنگفرش خیابان ۱۷ شهریور را طی کردم به میدان رسیدم سازههای فلزی نقرهای رنگ اطراف میدان زیر نور خورشید صبحگاهی می درخشید. گفته بودند مراسم تشییع از میدان امام حسین شروع میشود. من هم از ۶ صبح در میدان منتظر بودم. چهارپایه را باز کردم و نشستم. چند روزی بود که کمردردم شدید شده بود از بس که این چند روز در راه مصلی و خانه آرام و قرار نداشتم.
مردم از تمام ایران خودشان را به میدان امام حسین رسانده بودند. چشمها به راه بود، راهی که قرار بود ماشین حمل پیکر از آن راه بیاید، اشک جلوی دیدم را گرفته بود. امروز روز آخر بود، وداع آخر و برای بعضی از مردم در میدان، وداع اول و آخر. چشم به راه ماندیم تا قیامت... اعلام کردند ماشین حمل پیکر رفته آزادی و ما ماندیم و دلی پر از حسرت دیدارت. آقاجان قابلمان ندانستی یا چشمهایمان لایق قدمهایت نبود؟
من ماندم و چهارپایهی پلاستیکی زیر پایم و پرچم سه رنگ ایران در دستم. پرچمی که یادگار مجاهدتهای تو بود در ۳۷ سال رهبری. پرچمی که شهادت تو به آن هویت بخشید. برو به سلامت رهبر شهیدم. بدرود ایرانیترین رهبر. داغت برای همیشه در دلمان نقش بسته مثل نقش بیستون در دل کوه. تا صبح قیامت عاشقت میمانیم رهبر شهیدم. به امید دیدار.
شهربانو میرزائی ✍
۱۵ تیرماه ۱۴۰۴
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
ابدی در قلبها
از قدیمیها شنیدهبودم خانمها عکس کسی را که خیلی خیلی دوستش داشته باشند، توی کیف پولشان میگذارند. در طاقچهی خانههای قدیمی، روی میز خاطره و یا روی دیوار خانهها هم همین اصل برقرار است.
وقتی داشتم وسایل سفر به تهران را برای شرکت در بدرقهی امام شهید جمع میکردم با خودم گفتم چرا منتظر پوستری از عکس آقا جانم بمانم که خادمان در مراسم به دستم بدهند؟! من باید عکس قابشدهی امام شهیدم را از همین خانه بردارم و با خودم ببرم. افسوس میخوردم که فرصت نکردهبودم آن را گلآرایی کنم.
به مراسم که رسیدیم بعضیها را دیدم که پوستر کاغذی که هیچ، به قاب عکس هم اکتفا نکردهبودند. انگار ارادتشان را میخواستند با به دوش کشیدن عکس معشوق بیشتر به دنیا نشان بدهند. در دلم پای همتشان را ستایش کردم که در هوای گرم، توی شلوغی جمعیت میلیونی و در طول یک مسافت طولانی دارند عکسی به این بزرگی را روی پشتشان جلو میبرند. در شرایطی که آدم ممکن است حتی از وزن خودش هم خسته شود، این همت و اراده، این عشق از کجا میآید؟!
بیشتر که به عکس نگاه کردم، بغض هوای چشمانم را ابری و زمینِ دلم را تنگ کرد. زیر لب نجوا کردم: «ای صاحب عکس، عزیزجانم، کجایی؟ آخر قرار بود ما فدایت بشویم که...»
و فهمیدم بزرگتر از عکس روی دوش آن مرد، انعکاس عشق به او است که در قلبهایمان تا ابد قاب شده. هیچ وقت هم غبار نمیگیرد.
فائزه فداکار✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🟢روایت سلوک ماندگار
🔹شماره سیزده مجموعه عکسنوشت #فراقنامه
«به شیوایی کتاب»
🌅تاریخچه عکس:
رهبر شهید در حال کتاب خواندن در کتابخانه خودشان
آیدی جهت ارسال فراقنامه (داستانک، روایت، شعر، پادکست، نمایشنامه):
@Writing_team_1405
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
عروسک عاقبتبهخیر
ـ مامان... هنوز خیلی مونده؟
برای سومین بار بود که این سؤال را میپرسیدم. از بس روی زمین نشسته بودم، پاهایم خواب رفته بود. مریم، عروسک قرمزم، را محکم بغل کرده بودم و مدام به مامان میگفتم که هم من خستهام، هم مریم.
مامان خم شد، چادرم را مرتب کرد و با لبخند گفت: «یه کم دیگه عزیزم. بعضی دیدارها ارزش صبر کردن دارن. تو هم تا اون موقع برای مریم لالایی بخون.» حرفش را گوش کردم. مریم را آرام تکان میدادم و برایش لالایی میخواندم؛ هرچند خودم بیشتر از او دلم میخواست زودتر به خانه برگردیم. آن روز برای اولین بار به آنجا آمده بودم و نمیدانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد.
چند دقیقه بعد، دخترکی همسن خودم کنارم نشست. او هم عروسکی بغلش بود؛ درست شبیه مریم، فقط لباسش آبی بود. همان عروسک بهانه آشنایی ما شد. فهمیدم اسم دختر زهره است و اسم عروسکش نرگس. خیلی زود سرگرم حرف زدن و بازی با عروسکهایمان شدیم؛ انگار سالها بود همدیگر را میشناختیم.
ناگهان صدای جمعیت بلند شد. همه از جا برخاستند و یکصدا میگفتند: «حیدر... حیدر...» من و زهره هم با تعجب ایستادیم. مردی وارد شده بود که همه با احترام به استقبالش میرفتند.
آرام از زهره پرسیدم: «این آقا کیه؟» گفت فقط همین را میداند که مادرش همیشه از مهربانی او برای بچهها حرف میزند. همین یک جمله کافی بود تا کنجکاو شوم. از زهره پرسیدم: «یعنی ما رو هم دوست داره؟» لبخند زد و گفت: «بیا از خودش بپرسیم.»
دست هم را گرفتیم و از میان جمعیت جلو رفتیم. نزدیک او نشستیم و منتظر ماندیم تا صحبتهایش تمام شود. هنوز جرئت نزدیک شدن نداشتیم که نگاهش به ما افتاد. لبخندی زد، چیزی به همراهش گفت و چند لحظه بعد مردی آمد و گفت: «آقا میخوان شما رو ببینن.»
اولین چیزی که به ذهنم رسید، مریم بود. با نگرانی پرسیدم: «عروسکم هم میتونه بیاد؟» مرد خندید و گفت: «شما و عروسکهاتون، هر دو دعوتید.» حالا به آن آقای ناشناس ِ مهربان رسیده بودیم. با تردید جلو رفتیم؛ اما او دستهایش را به رویمان باز کرد و با مهربانی گفت: «بیاید، باباجان.»
همان یک جمله تمام ترسم را از بین برد. خودمان را به آغوشش رساندیم. دستهایش گرم بود و با مهربانی روی سرمان کشیده میشد. با ذوق، خودم و زهره و عروسکهایمان را معرفی کردم. او هم با همان حوصله، هر دو عروسک را در دست گرفت، بوسید و دوباره به ما برگرداند؛ انگار آنها هم مهمانهای کوچکش بودند.
بعد با کنجکاوی پرسیدم:«اسم شما چیه؟» کمی خم شد تا همقد ما شود و گفت: «من سید علی خامنهای هستم.» اسمش را آنقدر آرام و شمرده گفت که همان لحظه در ذهنم حک شد.
موقع خداحافظی دوباره دستی به سرمان کشید و برایمان دعا کرد. وقتی کنار مامان برگشتم، لبخندی زد و پرسید: «حالا بگو... ارزش صبر کردن رو داشت؟» مریم را محکمتر در آغوش گرفتم، به چهره مهربان آن آقا نگاه کردم که هنوز از دور دیده میشد. بعد از آن روز دیدار دوباره او ارزش سالها انتظار را داشت.
ریحانه امیریزاده ✍
#فراقنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله