eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
534 دنبال‌کننده
739 عکس
42 ویدیو
51 فایل
از میدان کلمه‌ها تا قله تربیت 🙌 ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/DHZ7EhRX1q ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ چشم به انتظار چهارپایه‌ی پلاستیکی قهوه‌ای رنگم را دست گرفتم، میله‌ی پرچم بزرگ ایران را هم به دست دیگرم. بچه‌ها خندیدند. ـ مامان دیگه پرچم نبر. ـ باید ببرم. بدون پرچم هویت ندارم. راه افتادم سنگفرش خیابان ۱۷ شهریور را طی کردم به میدان رسیدم سازه‌های فلزی نقره‌ای رنگ اطراف میدان زیر نور خورشید صبحگاهی می درخشید. گفته بودند مراسم تشییع از میدان امام حسین شروع می‌شود. من هم از ۶ صبح در میدان منتظر بودم. چهارپایه را باز کردم و نشستم. چند روزی بود که کمردردم شدید شده بود از بس که این چند روز در راه مصلی و خانه آرام و قرار نداشتم. مردم از تمام ایران خودشان را به میدان امام حسین رسانده بودند. چشم‌ها به راه بود، راهی که قرار بود ماشین حمل پیکر از آن راه بیاید، اشک جلوی دیدم را گرفته بود. امروز روز آخر بود، وداع آخر و برای بعضی از مردم در میدان، وداع اول و آخر. چشم به راه ماندیم تا قیامت... اعلام کردند ماشین حمل پیکر رفته آزادی و ما ماندیم و دلی پر از حسرت دیدارت. آقاجان قابلمان ندانستی یا چشم‌هایمان لایق قدم‌هایت نبود؟ من ماندم و چهارپایه‌ی پلاستیکی زیر پایم و پرچم سه رنگ ایران در دستم. پرچمی که یادگار مجاهدت‌های تو بود در ۳۷ سال رهبری. پرچمی که شهادت تو به آن هویت بخشید. برو به سلامت رهبر شهیدم. بدرود ایرانی‌ترین رهبر. داغت برای همیشه در دلمان نقش بسته مثل نقش بیستون در دل کوه. تا صبح قیامت عاشقت می‌مانیم رهبر شهیدم. به امید دیدار. شهربانو میرزائی ✍ ۱۵ تیرماه ۱۴۰۴ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ ابدی در قلب‌ها از قدیمی‌ها شنیده‌بودم خانم‌ها عکس کسی را که خیلی خیلی دوستش داشته‌ باشند، توی کیف پولشان می‌گذارند. در طاقچه‌ی خانه‌های قدیمی‌، روی میز خاطره و یا روی دیوار خانه‌ها هم همین اصل برقرار است. وقتی داشتم وسایل سفر به تهران را برای شرکت در بدرقه‌ی امام شهید جمع می‌کردم با خودم گفتم چرا منتظر پوستری از عکس آقا جانم بمانم که خادمان در مراسم به دستم بدهند؟! من باید عکس قاب‌شده‌ی امام شهیدم را از همین خانه بردارم و با خودم ببرم. افسوس می‌خوردم که فرصت نکرده‌بودم آن را گل‌آرایی کنم. به مراسم که رسیدیم بعضی‌ها را دیدم که پوستر کاغذی که هیچ، به قاب عکس هم اکتفا نکرده‌بودند. انگار ارادتشان را می‌خواستند با به دوش کشیدن عکس معشوق بیشتر به دنیا نشان بدهند. در دلم پای همتشان را ستایش کردم که در هوای گرم، توی شلوغی جمعیت میلیونی و در طول یک مسافت طولانی دارند عکسی به این بزرگی را روی پشتشان جلو می‌برند. در شرایطی که آدم ممکن است حتی از وزن خودش هم خسته شود، این همت و اراده، این عشق از کجا می‌آید؟! بیشتر که به عکس نگاه کردم، بغض هوای چشمانم را ابری و زمینِ دلم را تنگ کرد. زیر لب نجوا کردم: «ای صاحب عکس، عزیزجانم، کجایی؟ آخر قرار بود ما فدایت بشویم که...» و فهمیدم بزرگ‌تر از عکس روی دوش آن مرد، انعکاس عشق به او است که در قلب‌هایمان تا ابد قاب شده. هیچ وقت هم غبار نمی‌گیرد. فائزه فداکار✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🟢 شماره چهارم مجموعه کمیک همانوشت 🔺آقای شهید روایت زندگی بعد از آن سحرگاه ظلم ✍نویسنده: خاطره کردفیلابی 🏞طراح و تصویرگر: محمدجواد رحمن‌پور ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🟢روایت سلوک ماندگار 🔹شماره سیزده مجموعه عکس‌نوشت «به شیوایی کتاب» 🌅تاریخچه عکس: رهبر شهید در حال کتاب خواندن در کتابخانه خودشان آیدی جهت ارسال فراق‌نامه (داستانک، روایت، شعر، پادکست، نمایشنامه): @Writing_team_1405 ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ عروسک عاقبت‌به‌خیر ـ مامان... هنوز خیلی مونده؟ برای سومین بار بود که این سؤال را می‌پرسیدم. از بس روی زمین نشسته بودم، پاهایم خواب رفته بود. مریم، عروسک قرمزم، را محکم بغل کرده بودم و مدام به مامان می‌گفتم که هم من خسته‌ام، هم مریم. مامان خم شد، چادرم را مرتب کرد و با لبخند گفت: «یه کم دیگه عزیزم. بعضی دیدارها ارزش صبر کردن دارن. تو هم تا اون موقع برای مریم لالایی بخون.» حرفش را گوش کردم. مریم را آرام تکان می‌دادم و برایش لالایی می‌خواندم؛ هرچند خودم بیشتر از او دلم می‌خواست زودتر به خانه برگردیم. آن روز برای اولین بار به آنجا آمده بودم و نمی‌دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد. چند دقیقه بعد، دخترکی هم‌سن خودم کنارم نشست. او هم عروسکی بغلش بود؛ درست شبیه مریم، فقط لباسش آبی بود. همان عروسک بهانه آشنایی ما شد. فهمیدم اسم دختر زهره است و اسم عروسکش نرگس. خیلی زود سرگرم حرف زدن و بازی با عروسک‌هایمان شدیم؛ انگار سال‌ها بود همدیگر را می‌شناختیم. ناگهان صدای جمعیت بلند شد. همه از جا برخاستند و یک‌صدا می‌گفتند: «حیدر... حیدر...» من و زهره هم با تعجب ایستادیم. مردی وارد شده بود که همه با احترام به استقبالش می‌رفتند. آرام از زهره پرسیدم: «این آقا کیه؟» گفت فقط همین را می‌داند که مادرش همیشه از مهربانی او برای بچه‌ها حرف می‌زند. همین یک جمله کافی بود تا کنجکاو شوم. از زهره پرسیدم: «یعنی ما رو هم دوست داره؟» لبخند زد و گفت: «بیا از خودش بپرسیم.» دست هم را گرفتیم و از میان جمعیت جلو رفتیم. نزدیک او نشستیم و منتظر ماندیم تا صحبت‌هایش تمام شود. هنوز جرئت نزدیک شدن نداشتیم که نگاهش به ما افتاد. لبخندی زد، چیزی به همراهش گفت و چند لحظه بعد مردی آمد و گفت: «آقا می‌خوان شما رو ببینن.» اولین چیزی که به ذهنم رسید، مریم بود. با نگرانی پرسیدم: «عروسکم هم می‌تونه بیاد؟» مرد خندید و گفت: «شما و عروسک‌هاتون، هر دو دعوتید.» حالا به آن آقای ناشناس ِ مهربان رسیده بودیم. با تردید جلو رفتیم؛ اما او دست‌هایش را به رویمان باز کرد و با مهربانی گفت: «بیاید، باباجان.» همان یک جمله تمام ترسم را از بین برد. خودمان را به آغوشش رساندیم. دست‌هایش گرم بود و با مهربانی روی سرمان کشیده می‌شد. با ذوق، خودم و زهره و عروسک‌هایمان را معرفی کردم. او هم با همان حوصله، هر دو عروسک را در دست گرفت، بوسید و دوباره به ما برگرداند؛ انگار آن‌ها هم مهمان‌های کوچکش بودند. بعد با کنجکاوی پرسیدم:«اسم شما چیه؟» کمی خم شد تا هم‌قد ما شود و گفت: «من سید علی خامنه‌ای هستم.» اسمش را آن‌قدر آرام و شمرده گفت که همان لحظه در ذهنم حک شد. موقع خداحافظی دوباره دستی به سرمان کشید و برایمان دعا کرد. وقتی کنار مامان برگشتم، لبخندی زد و پرسید: «حالا بگو... ارزش صبر کردن رو داشت؟» مریم را محکم‌تر در آغوش گرفتم، به چهره مهربان آن آقا نگاه کردم که هنوز از دور دیده می‌شد. بعد از آن روز دیدار دوباره او ارزش سالها انتظار را داشت. ریحانه امیری‌زاده ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ دلتنگی قرار است دوباره راهی مشهد شود. نوروز سال ۹۶ اولین بار بود که به اتفاق همسرم او را در حرم امام رضا (ع) دیدیم و شنیدیم. یادش‌به‌خیر، ماهمان شیرین‌تر از عسل شد. و حالا سه تایی برای بدرقه‌اش می‌رویم. مشهد دوباره منتظر اوست. از نوروز تا به حال در انتظار است. این بار اما فرق می‌کند. می‌خواهد برای همیشه او را در آغوش بگیرد. و تهران دیگر هرگز او را نخواهد دید. و ایرانِ آزاده همیشه دلتنگ او خواهد ماند. دلتنگ صدایش، دلتنگ صلابت و اقتدار قدم‌هایی که به هنگام واقعه بدون عصا برمی‌داشت، دلتنگ «طیب الله انفاسکم» گفتن‌هایش به مهمانانی که پشت سخنگاه بیت می‌ایستادند اما از ذوق و جذبه‌ی او در آسمان‌ها بودند، دلتنگ شعارهای مردم توی بیت، ایران دلتنگ مردی خواهد ماند که جان داد اما خاک وطنش را؟ نه، خانواده و عزیزترین‌هایش را داد اما ایمان و عزت الهی را نه، مردی که تمام عمرش را برای خدا جهاد کرد تا اجر مجاهدتش مرگ تاجرانه باشد. مردی که مردانه ایستاد و در خاک خودش به آرزویش رسید. او نگریخت، او پناه نبرد جز به پناه و مأوای حقیقی عالم، او با شیاطین بیعت یا معامله نکرد، او جز زیر بیرق علمدار کربلا نرفت. مردی که سلامش به مهدی فاطمه(عج) بوی شهود می‌داد. گویی مولا را می‌دید و استشمام می‌کرد. دلمان برای روضه‌های فاطمیه‌اش تنگ می‌شود. دلمان برای دستی که هنگام عزا سایه‌بان پیشانی و چشم گریانش می‌کرد تنگ می‌شود. دل است دیگر، تنگ می‌شود برای او که خدا را در دل داشت و خدا خودش مهرش را به دل‌ها انداخت. دلمان برای نمازهایش و دستی که روی تربت کربلا و به تبرک روی صورت می‌کشید تنگ می‌شود. اصلا چطوری می‌شود ردیف کرد دلتنگی‌ها را؟ ما تا زنده‌ایم لحظه به لحظه دلتنگ هستیم. مثلاً کتاب ببینیم و نمایشگاه کتاب، مثلاً روز معلم برسد، اسفند ماه و درختکاری‌اش، نوروز و پیام و شعار عیدانه‌اش، رمضان و دیدار دانشجویی و شاعرانه‌اش، مثلاً راهپیمایی‌ قدس و بیست و دوم بهمن ماه بشود، حاجی‌ها بخواهند بروند مکه، هفته‌ی وحدت و عید بعثت برسد، سیزدهم آبان بشود، با هرکدامشان دلمان آتش می‌گیرد... گرچه چند ماه است در بهشت خدا به رضا و رضوان رسیده، چند ماه است که نزد امیرالمومنین و اولاد او اجابت دعایش را می‌بیند؛ اما می‌گویند او قرار است دوباره راهی مشهد شود... و من هرقدر از او می‌نویسم، می‌گویم و می‌گریم آرام نمی‌گیرم. چه کنیم با این داغ سنگین خدایا، چه کنیم؟؟؟ فائزه فداکار✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ بازگشت به سوی نور؛ از کربلا تا ولایت هنگامی که کلامِ حق، با خونِ جان گره می‌خورد، مرگ، دیگر پایان نیست؛ بلکه «فتح» است. ای که در مسیرِ ولایت، مانندِ کوهی استوار، بر طوفانِ باطل ایستادی؛ امروز، تو به سوی آن حقیقتی می‌روی که تمامِ عمر، برایش جنگیدی. از کربلا تا امروز، جریانِ خون یکی بود و مقصد، یکی؛ همان «لابَیْعَ» که در کربلا طنین‌انداز شد، امروز در کلامِ تو، دوباره جان گرفت. تو در برابرِ یزیدِ زمانه، خم نشدی، تا یزیدِ هر عصر، در برابرِ صلابتِ تو، بی‌نام و نشان شود. تو با نفیِ بیعت با باطل، راهِ کربلا را برای ما روشن کردی. امروز، تو از این جهان عبور می‌کنی، تا در جهانِ معنا، جاودانه شوی. خداحافظ ای پاسدارِ ولایت، خداحافظ ای امتدادِ کربلا؛ ما در انتظارِ آن روزیم که تو، در میانِ این جمعیت، دوباره برمی‌گردی؛ نه به عنوانِ یک رهگذر، بلکه به عنوانِ پیام‌آورِ ظهور. سمیرا رفیعی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله