━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
اقیانوس عزادار
_ «امیرمهدی، بالا رو نگاه کن. اونجاست. براش دست تکون بده.»
و پسرک به پهنای صورت لبخند میزد. به آسمان نگاه میکرد و با هربار دیدنش کیفور میشد. دروغ چرا، خودم هم از دیدنش خوشحال میشدم. نه اینکه هلیکوپتر یا دوربین ندیدهباشمها، نه.
به این فکر میکردم که تصاویری از آن بالا از سیل جمعیت مراسم تشییع ثبت و ضبط میشود که خار چشم دشمن و عزت و اقتدار ایرانمان خواهد شد.
توی دلم خدا را شکر میکردم که به اندازهی قطرهای از این دریای پرخروش سهم دارم. خدا را شکر میکردم که تردیدهایم برای آمدن به تهران را با تمام وجودم زمین زده بودم. تردیدهایی که بوی ترس میداد. و ترسی که از محبت و احتیاط مادرانه برمیخاست. شاید هرمادری با بچهی کمسنوسال دچار چنین تردیدی برای آمدن به مراسم تشییع رهبر شهیدمان شدهبود.
فکرش را میکردم که گرمای تابستان است. تاریخیترین تشییع رهبر جهان اسلام است. حتماً میلیونها آزاده خود را به آن میرساندند و قرار بود جمعیت از هرطرف سیل شود و طوفان اشک و خشم انتقامخواهی به راه بیفتد. کلاف شک و تردید کلافهام میکرد.
آن طرف قضیه دل به گوش جانم میگفت اگر نروی تا ابد از جا ماندنت حسرت میخوری. تا ابد بغض در گلویت میماند.
اصلاً چطور میتوانی در مراسمی که امام زمان هم در آن حضور دارد حاضری نزنی؟
چطور میتوانی صاحب عزا باشی اما در عزا نباشی؟
چطور میتوانی امیرمهدی را از این وداع محروم کنی؟
بزرگ که شد نمیپرسد چرا مرا نبردی؟
دلش نمیگیرد در تشییع امام مهربانش که روزی با محبت او را به آغوش گرفته شرکت نکرده؟
تااینکه عشق پیشی گرفت. با نیت جهاد، عزم جزم کردیم و راهی شدیم. از اینکه همتم کمر راست کرده بود و پای ارادهام کفش پوشید و خودش را به مراسم وداع و تشییع رسانده بود راضی بودم. حالا هربار تلویزیون فیلمهای هوایی مراسم را نشان میدهد امیرمهدی ذوق میکند که آن روز آنجا بوده. و من تازه میفهمم که ما دریا نبودیم. اقیانوس بودیم.
فائزه فداکار✍
#روایتکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
بیمقدمه
در شلوغیِ حرم، خودم را به گوشهای رساندم. صدای گریه دوروبَرَم را گرفته بود. گوشهای از روسری را محکم گرفتم و روی چشمهایم کشیدم تا اشکها لای پارچه گم شوند. وقتی نفس عمیقی کشیدم، دیدم تابوت را از دور میآورند؛ آنقدر پرچم بود که تابوت را نمیشد دید، فقط معلوم بود جایی بالای سر جمعیت حرکت میکند. کسی پشت سرم هقهق میکرد. سرم را پایین انداختم و به کاشیهای کفِ صحن خیره شدم. در ذهنم مرور کردم که اولین روز مهر، وقتی میایستم جلوی تخته، چه حرفی بزنم. چیزی که امروز فهمیده بودم، در یک جمله خلاصه میشد.
از جمعیت فاصله گرفتم و در ایستگاهِ مترو، به انتظارِ قطار نشستم. دست کردم توی کیف؛ دفترِ برنامهریزی سال تحصیلی را درآوردم؛ همان دفتری که همیشه نکاتم را در آن مینوشتم. خودکار را برداشتم و صفحهی اول را باز کردم، چند ثانیهای طول کشید تا افکارم را مرتب کنم؛ سپس نوشتم:
جملهی ورودی کلاس
۱ مهر ۱۴۰۵
«بعضیها چنان میروند که بودنشان را تا ابد در دلت حس میکنی.»
خودکار را گذاشتم کنار و دفتر را بستم. قطار آمد و سوار شدم. میدانستم مهر که برسد، همان جمله را اولِ کلاس میگویم، بیمقدمه.
ریحانه خورشیدی ✍
#داستانکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
زمان:
حجم:
18M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🎧 کتاب صوتی دغدغههای فرهنگی
🔴 برای شروع یک کار فرهنگی با گوش دادن این فصل از کتاب دغدغههای فرهنگی، قدم اول را بردار👣
🔹 فصل پنجم؛ جریان روشنفکری و انقلاب
🎙گوینده: خاطره کردفیلابی
منتظر فصلهای بعدی باشید 🙌
#کتابکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔴 اصطلاحات دنیای داستان (لغتپرداز)
🎙گوینده: سید مجتبی موسوی
#آموزشکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
زندگی به سبک ما جنوبیها
میگویند جنوب تهِ دنیا است! مگر اینجا آنجایی است که زمین دارد گرد میشود؟! اتفاقاً جنوب «ویآیپی»ترین جای جغرافیا است! چرا؟ چون ما آنقدر خوششانس بودیم که برای دیدنِ جنگ، نیازی به بلیتِ سینما یا شبکهی خبر نداشتیم. ما «تِراسنشینِ» صحنهی نبرد بودیم! لایو این کنسرت شنیدهاید؟ ما لایو این جنگ بودیم و هستیم.
شب که میشد، بساط پهن بود؛ بساطِ استکانِ کمرباریک و قوریِ گلقرمزی! طرف توی اروپای استعمارگر و گوگولی در دمای ۳۰ درصد جان نحسش را به جانآفرین تسلیم میکند، ما در دمای بالای ۵۰ نشستهایم پای چای! حالا بالای سرمان انگار اتوبانِ همت بود؛ موشکها میرفتند، موشکها میآمدند. ما هم این پایین، یک قُلُپ چای میزدیم و میگفتیم: «اوه اوه، باز اینا مهمونی گرفتن! خدا کنه این یکی دیگه تو استکانِ ما نریزه!» بیشتر نگران چای بودیم تا خودمان.
آنقدر حرفهای شدیم که دیگر الآن لقب «کارشناسِ موشکشناسی» برای ما کم است. باید از رسالهی دکتریمان دفاع کنیم و برویم برای پستداک! از روی صدای سوتِ موشک میفهمیدیم طرف اهلِ کجا است و بُردش چقدر است! یکی میگفت: «این سوتِش ضعیفه، این همسایه دیوار به دیواره، محلش نذار!» آن یکی میگفت: «ای بابا، این که داره میاد تو حیاط! پاشو قوری رو بیار یه کم عقبتر که چاییمون خاکی نشه!» هرکسی در این دکترا گرایش خاص خودش را داشت.
خلاصه، ما جنوبیها یک قانونِ نانوشته داشتیم:
«دنیا رو آب ببره، یا آسمون رو موشک بگیره، نباید بذاری چایِ روی گازِت بجوشه و رنگش عوض بشه!» این یعنی همان «جنگِ نرم و سخت»؛ ما میجنگیدیم، ولی با دلی که توی استکانِ چایمون حل شده بود. آنجا موشک میخوردیم، ولی محکمتر از قبل بلند میشدیم و دوباره کتری را میگذاشتیم رو شعله. جنوبی جماعت، داغیِ چای را به داغیِ اوضاع ترجیح میداد! ما زندگی را تو همان استکانِ کوچک، آنقدر بزرگ میدیدیم که هیچ موشکی نمیتوانست حالِ دلمان را خراب کند.
سمیرا رفیعی✍
بازنویسی: حمیده ابدالی
#طنزکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله