━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#روایت_پوستر
سایهها پشت شیشه مات🍃
روایت طنز از یک عملیات
نویسنده اثر: بهنام میرزایی
● داستان پنجم👇
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
سایهها پشت شیشه مات.mp3
زمان:
حجم:
15.2M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#روایت_صوت
🎧 پنجمین داستان از روایت مقاومت را میشنوید...
✍ نویسنده: بهنام میرزایی
🎙 گوینده: سید مجتبی موسوی، خاطره کردفیلابی
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
مدرسه صابونسازی.pdf
حجم:
2.5M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
مدرسه صابونسازی
بررسی آموزش و پرورش در آلمان نازی
امیررضا ساجدی✍
#پژوهشکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#نقدکده
#رویای_سینمای_معلمانه
رویای سینمای معلمانه.pdf
حجم:
2.7M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
⭕️⭕️تمدید شد
🔴 هماخوان؛ کتابخوانی جمعی در همانوشت
🍃«اینبار با فصل شریان مقاومت، طرح ششماهه خوانش کتاب با چاشنی رزم و مقاومت»🍃
📍به همراه جلسات پرسش و پاسخ با نویسندگان کتابها
و وبینار تخصصی روایتنویسی به همراه استاد فردین آریش(نویسنده و روزنامهنگار)⚡️
📌ویژه فرهنگیان
حضور سایرین نیز بلامانع میباشد.
🔖مهلت ثبتنام: ۸ مردادماه ۱۴۰۵
برای ثبتنام فرم زیر را پر کرده (فرم شامل دو صفحه میباشد و توضیحات و قوانین در داخل فرم ذکر شده، لطفاً آن را کامل مطالعه کنید) و در صورت نیاز به درگاه ارتباطی در بله و ایتا پیام دهید:
🖇 land.javane.org/homa
درگاه ارتباطی:
🆔 @writing_team_1405
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
📍شنبه:
روایتکده
«احلی من الخستگی»
زینب مرادی ✍
📍یکشنبه:
کتابکده
«کرمیار کربلای خود را میسازد»
علیاکبر معصومی✍
📍دوشنبه:
داستانکده
«برای برافراشته ماندن تو»
مریم صفدری ✍
📍سهشنبه:
جستارکده
«دیربازی است که مدرسه بیمار است»
خدیجه حسنی ✍
📍چهارشنبه:
آموزشکده
«نوشتن محاورهای بیقاعده نیست!»
امید کرمی✍
📍پنجشنبه:
ادبیکده
«جنوب همسایه نخواد»
سمیرا رفیعی ✍
📍جمعه:
هما کمیک
«جنگ زمان»
خاطره کردفیلابی ✍
#تقویمکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
زنگ انتظار 🛎
#احلی_من_الخستگی
#روایتکده
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
احلی من الخستگی
ـ «عارفه... اگه یه دقیقه دیگه بشینیم، جا نمیمونیم؟»
عارفه سر را بالا انداخت و گفت: «نه... یکم دیگه بریم.»
امیرعباس وسط بلوار خیابان آزادی نشست. محمدحسین هم کنارش. سه نوجوان دههنودی، میان رودِ آدمها، پاهایشان را دراز کردند. کف کفشهایشان از گرمای آسفالت نرم شده بود. عارفه بطری آب را میانشان چرخاند. هیچکس چیزی نمیگفت. فقط پرچم قرمز، هنوز در مشتهای عارفه محکم ایستاده بود.
نسیمی خنک، گوشهی چفیهٔ امیرعباس را روی صورتش انداخت. همان چفیهای که هر شب محرم با آن به هیئت میآمد. همان شبی که پیرغلام، از نوجوانی گفته بود که جوابش به عمویش فقط چند کلمه بود: «احلی من العسل... از عسل شیرینتر است...»
آن شب، امیرعباس بعد از هیئت، تا خانه این جمله را زیر لب تکرار میکرد؛ بیآنکه بداند روزی معنایش را نه روی منبر، که کف خیابانی داغ پیدا خواهد کرد. جمعیت همچنان در حرکت بود، بدون وقفه، چون رودی خروشان. محمدحسین، بیآنکه چیزی بگوید، از جا بلند شد. گردِ شلوارش را تکاند. عارفه پرچم را محکمتر گرفت. امیرعباس دستش را روی زانویش گذاشت و با صورتِ جمعشده از خستگی ایستاد. هیچکدام به دیگری نگفت: «بلند شو.»
انگار جواب را از قبل بلد بودند. سه سایهی کوچک، دوباره در اقیانوس لباسهای مشکی گم شدند؛ همانطور آرام، همانقدر بیادعا. من پشت سرشان ایستاده بودم و فقط به دستهایشان نگاه میکردم؛ دستهایی که چند دقیقه پیش از خستگی روی زانو افتاده بود، اما هنوز پرچم را زمین نگذاشته بود. آن لحظه فهمیدم بعضی جملهها را نمیشود حفظ کرد.
باید یک روز، وسط خیابانی داغ، با پاهای خسته، ادامهشان داد. و آنها، با پاهایی که هنوز از خستگی میلرزید و دلهایی که انگار محکمتر از همیشه میتپید، دوباره در امتداد پیکر رهبر شهید به راه افتادند. هر قدم، مرهمی بود بر داغی که بر سینهشان نشسته بود؛ داغی که نه با اشک، که با ادامه دادن این راه، آرامتر میشد. من از پشت سر، فقط دور شدن سه نوجوان را دیدم؛ سه پرچم سرخ که میان دریای پرتلاطم منتقمان، آرامآرام پیش میرفتند؛ انگار عهدی را که در دل بسته بودند، با قدمهایشان زمزمه میکردند.
زینب مرادی✍
تهران
۱۵ تیرماه
#روایتکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله